eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
41هزار عکس
683 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 💕 سلام ماهی جونم امیدروارم حالت عالی باشه عزیزم ❤️ خیلی ممنون از داستان خیانت خوانوادگی شخصی ب نام محمود ...واقعا این داستان آموزنده و قشنگ بود واقعا لذت برم 🥰🥰 بازم از این داستان های خیانتی ک پیش میاد بزارین من خیلی دوس دارم 💜💜 ممنون از کانال بی نظیرتون💙💙💙 دوست شما N16🧡🧡 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام برای خانومی که با پسرعموش ازدواج کرده عزیزم چقدر خوب که علاقه به وجود امده و زندگیت زیبااست امیدوارم همیشه همینطوری باشه در رابطه با اذیت شدنتم طبیعیه عزیزم پیش دکتر برو یک سری پماد و ژل میده تا کار برات اسون میشه و تازه لذتم میبری انشاالله همیشه خوشبخت باشید در کنار هم🌿 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام به همه ی اعضای گروه ودخترخانمی که توعقد هستند گلم دیگه به خودکشی فکرنکن که گناهی نابخشودنی هست عزیزم بخاطرچی وکی میخواهی خودکشی کنی هزارتا راه هست برای اینکه مشکلت راحل کنی از کسی کمک بگیر ولی خودکشی نکن خداخیلی دوستت داشت که موفق به خودکشی نشدی 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 گفتمان با 💕 سلام خوبین میخام بگم وقتی اعضای گروه سرگذشت یا مشکلشون و میگن و راهکار میخان از عاقبت و آینده شونهم بگید بنویسن ک چی شد چیکار کردن ممنون 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 طنز 💕 🔵اگه کریستف کلمب زن داشت عمراً آمریکا کشف نمی‌شد. ‼️ ❌چون زنش بهش می‌گفت: کجا میری❗️ با کی میری⁉️😏 کی بر می‌گردی⁉️😕 چرا تو⁉️😐 مگه چقدر بهت میدن⁉️😠 زن هم همراهتونه⁉️😁 چه جوری باهات تماس بگیرم⁉️😔 واقعاً میری اکتشاف⁉️😒 اصن مامانم اینا قراره بیان اینجا، نرو😠😳🙄😁😂😜 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 چهارده سالم بود که عاشق پستچی محل شدم
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 چهارده سالم بود که عاشق پستچی محل شدم
چهارده ساله ک بودم؛ عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پیک الهی بود، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هیجده – نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آن قدر حالم بد بود ک به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هرروز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام، برای نامه های سفارشی میرفت. تمام روز گرسنگی میکشیدم، اما هرروز؛ یک نامه سفارشی برای خودم میفرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد،خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود. تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که میشد، میدانستم همین حالا زنگ میزند، پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آن قدر خودکار در دستم میلرزید که خنده اش میگرفت. هیچوقت جز درود و خدانگهدار حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت: چقدر نامه دارید! خوش بحالتان! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود ( چقدر نامه دارید! خوش بحالتان!) عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. ما را که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در! شلوارشو! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آن قدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من، طرف را روی زمین خوابانده و با هم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و میلرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیر چشمی انداخت و رفت. کمی جلو تر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد میزد... من هم از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا! دیگر چیزی نشنیدم... او بخاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم...! 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام درجواب خانمی که شوهرش مواد مصرف میکرده وترک کرده عزیزم وقتی که حالش بده بگید یه دوش اب سرد بگیره خون به جریان میافته حالش جا میاد و یکی این هم اب نمک درست کن تو یک تشت وپاهاش رو بذار تو اب نمک وبریز رو ساق پا واز بالا به پایین ماساژ بده وسردی هم خیلی کم بخوره وفقط غذاهای گرم و داروهای گیاهی مثل اویشن کلپوره. بومادران. پر سیفشون دم کن بده بخوره انشالله که این مراحل رو به سلامتی پشت سر بگذاره و در کلاس های NAشرکت کنه خیلی اثر داره 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 از صندوقچه قدیمی مامان بزرگ نامه ای پیدا کردم . . .
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 از صندوقچه قدیمی مامان بزرگ نامه ای پیدا کردم . . .
در انباری خانه ی مادر بزرگ به دنبال رمان"چشمهایش"از بزرگ علوی بودم که مواجه شدم بانامه هایی پنهان شده لای دفترچه ای قدیمی. خطی دخترانه همراه عطری کهنه. امابرای چه کسی بودواینجا لای این همه کتاب چرا پنهان شده بود نمیدانم. راستش بعد از اتمام دانشگاه و بازگشتم از رشت توان ماندن در خانه را نداشتم و احساس خفگی میکردم و برای مدتی به خانه ی مادربزرگ پناه برده بودم. بازگشت که چه عرض کنم تمام جانم در چشمان زنِ کافه چی که وسط جنگل همراه پسر چهار ساله اش زندگی میکرد جامانده بودو هیچوقت نتوانسته بودم برایش بگویم آن واژه هایی که پشت لب هایم پنهان بود. درب انباری رابستم و سیگارم را آتش زدم و تکیه دادم به دیوار وتمام نامه هارا یکی ازپس ازدیگری خواندم. گاهی ورقه ها را با تمام وجود نفس میکشیدم و باران را در ذهنم تصور میکردم...باران...پایان تمام نامه هایش نوشته بود "آخرین برگ سفرنامه ی باران این است...که زمین چرکین است" به این جمله که میرسیدم به یاد باران های پراکنده ی رشت و دریای مه آلود و آن کافه ی وسط جنگلِ ماه منیر که شش سال از من بزرگتر بود، سیگار دیگری روشن میکردم و خاطرات را پُکِ سنگین میزدم. اما باران چه کسی بود که نامه هایش من را از من گرفته بود که اینگونه در جغرافیای شیرین عاشقانه اش پرسه میزدم. عجیب که نام گیرنده اصلن گفته نشده بود. رسیدم به آخرین نامه واژه ها حال شوریده ای داشتند...مشغول خواندن بودم که زنگ خانه به صدا در آمد. پیک موتوری از طرف دانشکده ای که سالها پیش مادربزرگ در آن ادبیات تدریس میکرد بسته ای آورده بود. بسته را گرفتم و به مادربزرگ که در بالکن ایستاده بود گفتم: مامان فروغ فک کنم اسمتو اشتباه زدن. نگاه انتظار آلودش را از کوچه گرفت ونگاهم کرد نه جانم درسته اسمم تو شناسنامه بارانه... قلبم ریخت...باران؟ چطور این همه مدت نمیدانستم چرا مادر بزرگ هیچ وقت از اسم اصلی اش حرفی نزده بود؟ با چشمانی خیره پاکت را دستش دادم و بازگشتم به انباری تا ادامه ی آخرین نامه را بخوانم... "نامه هایی که برایت نوشتم هیچ وقت به دستت نخواهد رسید ساعت هفت به رسم هرروز به لاله زار آمدم تا هنگامی که پشت درب مغازه ات ایستاده ای و دستت را در جیب جلیقه ات گذاشته ای و سیگار میکشی و موسیقی فرانسوی زیر لب زمزمه میکنی...خوب ببینمت و بروم در نامه ی بعدی خاطراتی که با تو رقم نمیخورد را همراهِ واژه ها برقصم آمدم...از همیشه باذوق تر آمدم اما کرکره ی مغازه ات پایین بود گفتند شبانه بارو بندیل بسته و رفته ای... راست میگفتند تو رفته بودی برای همیشه... رفته بودی که بهانه ی شعرهایم باشی" 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 صبح یعنی چشمهایم را گشودم عشق هم آغاز شد❤️ صبح یعنی فرصتِ دلدادگی دارم هنوز❤️ . صبح بخیر
🎶♥️🎶 تیکه ای از خاطرات نورا