eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.1هزار دنبال‌کننده
41.1هزار عکس
681 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 گفتمان #اعضا با والدین
. سخنی با والدین کاش والدین میدونستن بچه ها مخصوصا دخترهای نوجوانشون چقدر به آغوش مادر و محبت پدر نیاز دارن. کاش بی دلیل و بدون انتظار فقط دخترهارو درآغوش میگرفتن و میبوسیدن و آرامش رو به وجود بچه هاشون تزریق میکردن. سن نوجوانی فوق العاده حساس هست و نوجوان واقعا به حمایت کلامی و امنیت روانی احتیاج داره. من خودم از این محبت محروم بودم. بخاطر همین به اولین کسی که دیدم دل بستم .چون محتاج دیده شدن بودم.دوس داشتم کسی رو داشته باشم که همین جوری که هستم دوسم داشته باشه.با تمام کاستی ها و خوبی هام بهم محبت کنه .واقعا تشنه آغوش گرم و دوستت دارم های بی دلیل بودم... خداروشکر که همچین کسی رو سر راهم قرار داد .خدا کسی رو بهم داد که تو دریای محبتش غرق شدم. ولی اون حس بی پناهی و اضافی بودن که تو نوجوانی داشتم هنوز هم آزارم میده .حتی گاهی گریه میکنم. توروخدا بچه هاتون رو بغل کنین . بذارین با شنیدن صدای قلبتون آرامش بگیرن وبا زخم زبون آزارشون ندین. 🌺🌺🌺 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی جون میخواستم بگم برای دوستی که همسر شون بهشون خیانت میکنه و مصرف کننده هست و دوست شوهرش بهش محبت میکنه دوست خوبم اول از همه با خدا دوست شو نماز تو اول وقت بخون دوست شوهرت و به هر روشی که میتونی از خونه بیرون کن دله شوهرت بگو تحت هیچ شرایطی رفیق بازی رو نمی پذیری چون ادامه این رابطه هم خودتو بد بخت میکنه هم بچه ها تو دیدم که میگم بعد اینکه با کمک خانواده شوهرت همسر تو ترک بده اگه هیچ کمکی نداری از طریق کنگره شصت که تو همه شهر ستانها هست ترک کنه باز دوبار زندگی تون خوب وخوش میشه اگه باز هم نمی تونی زندگی کنی آخرین راه حل جدایی هست که بچه هاتم پیش خودت ببری چون بچه ها از مادر یتیم میشن بعد منتظر یه خواستگار خوب باش نه دوست شوهرت چون اون هوس باز هست که چشم به یک زن متاهل داره در صورت جدایی حتما یه کار برای خودت پیدا کن اگر هم تونستی با شوهر و بچه های خودت باشی باز هم برو سر کار ورابطه تو با خدا خوب کنه وبا بچه هات خوش باش و بی خیال باش 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 ✅آخرین باری ک ب شوهرتون گفتید دوستت دارم کی بوده؟ اصلا چند وقت یکبار بهش میگید؟هر روز دیگه ان شالله یک بار رو میگید حتما؟ 💟بزارید گوشهاش پر بشه از این صدا چقدر ناز و نوازشش میکنید؟ مشت و مالش میدید؟ ماساژش میدید؟ بوسش میکنید؟ همین جوری ی دفعه ای داره تلویزیون نگاه میکنه رد بشید از جلوش، مثل یه حوری، یه ماچش کنید نه مثل یه پارازیت وسط فوتبالش⛔️ 🤔نت عاشقانه که مینویسید دیگه؟ مثلا لباس هاشو جمعه شب ک مرتب میکنید برا صبح، تو جورابش تو یه کاغذ ک "دوستت دارم کچل !ماله اون پاته😄"، یا رفتید بیرون رو در یخچال بچسبونید، یا رو هر جا مثلا شب خوابه، با خودکار کف دستش بنویسی دوستت دارم😉 دوستت_دارم ورده زبونتون بشه 🔵شوخی میکنید؟ بزارید قلقلکتون بده☺️ رو کولش سوار بشید؟ بگید بیا آرایشم کن، رژ بدید دستش نقاشی بکشه رو صورتتون، بگید موهامو بباف، بگید یه لقمه بگیر دوتا بوسش کن بده بخورم باهاش حرف بزنید با جونم، با عمرم،با فدات شم، با زبون ریختن. با احترام، احترام، احترام 😔 مرده عصبانی میشه ی چیزی میگه؛ تو آب رو آتیش باش نه لجبازی، نه با گوشه چشم و ابرو قیافه اومدن، نه با محل ندادن 💢مطمئن باشید ایشون میفهمه و اینجوری میشید ملکه ی قلبش 😘هر روز منتظر اومدنش باشید اصلا نپرسید کجایی چرا نمیای، پیام بدید آقا این ماچ شما رو لب ما 💋خشک شد تشریف فرما نمیشی؟😊 🔹محبت 👈 این معجون شیر موز ما ته نشین میشه، هی همش میزنم تا بیای، بدو تا نرفته اون تهاااا، من عصبانی میشم، یا بغل ما مشتاقانه پذیرای شما میباشد😉 💕بکشیدش سمت خودتون نه کاری کنید که همش معطل کنه برای رسیدن به خونه ❌ ❌خودتونم گول نزنید محبت الکی معلومه و ب دل نمیشینه آخرین بار کی براش رقصیدی؟ بله شما بلد نیسی؟😳 چراااا؟😥 ندیدی؟ خب ندیده باش نمیتونی خودتو تکون بدی جلوش؟ دستاتو، کمرتو، باسنت رو؟ اگه این کارو کردی و خندید، گفت بلد نیسی، ادامه بده، یاد میگیری، بزار بهت بخنده ک نره با یکی دیگه بخنده، بزار بفهمه دوسش داری 😡خواهشا مثل یه دختر 14 ساله فکر نکنید؛ نگید خب خودش باید بفهمه، من دارم خونه کار میکنم، بیرون من الم😊 من بلم😐 🙂یا اون خانمایی ک اعتقاد دارن ب مرد بگیم دوستت دارم پرو میشه این حرفا رو همشو بزاری رو هم یه نون بربری بهت نمیدن ک هیچ کل زندگیت رو ازت میگیرن محبت و احترام یادتون نره 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 خاطره ی نامزدی
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 خاطره ی نامزدی
. 😅🥵🤕🥺من وهمسرم یک سال ونیم نامزد بودیم تو این دوران خیلی بهمون سخت میگرفتن ؛ هم خانواده خودم چون اولین بچه بودم؛ از اون طرف هم برادرشوهرم هم خیلی به رفت وآمد ما سخت میگرفت (واقعا هنوزم که هنوزه نفهمیدم اون دیگه برای چی☹🙄🥺) یعنی شوهرم باید از هفت خوان رستم میگذشت میومد پیشم طفلی 🥰😅😉خلاصه یه بار بعد یک ماه ونیم شایدم نزدیک دو ماه دوری ؛ همسرم پنجشنبه به بهونه اینکه بریم زیارت اهل قبور (اینم بگم پدر همسرم تو بچگی فوت شده بودن) از مادرم اجازه گرفت که بیاد دنبالم بریم بیرون ؛ مادرم هم دلش سوخت گفت شب ابگوشت میزارم که دوست داری شام هم بیا پیش ما؛ همسرم هم ؛ از ذوق ؛ تلفنی چه برنامه ریزی هایی برای همین چند ساعت با هم بودنمون کرد و بهم تاکید کرد سر ساعت اماده باشم تا یه لحظه هم از دست ندیم 😜🥰😍🤩😘 یادمه برای شام ابگوشت تو زود پز بود همین که همسرم زنگ در خونه رو زد که بریم بیرون؛ این زود پز سوتش در رفت🥵 شبیه موشک جنگی از رو گاز بلند شد 😱😱 با سرعت نور از اشپزخونه که حالت اپن داشت پرت شد وسط پذیرایی خورد سقف 🥵🥵و تو شدت ضربه درش باز شد و اینبار فرود اومد زمین 😱😱 از اونورم همسرم که دید من دیر کردم و نرفتم بیرون ؛ اومد دنبالم داخل که زودتر بریم؛ پا گزاشتن همسرم به داخل خونه همانا ؛ باران نخود ولوبیا و گوشت رو سرش همانا 😱🥵☹😩😰اصلا یه وضعی بود تماشایی 😩😅تمام پرده ؛ سقف ؛ فرش؛ مبل همه چرب و چیلی 😶😶 نه تنها بیرون نرفتیم 😔 بلکه من و مادرم و همسرم تا چندین ساعت داشتیم خونه رو تمیز میکردیم خلاصه بگم ابر وباد ومه و خورشید فلک همگی دست به دست هم دادن که همون چند ساعتی که قرار بود با هم باشیم هم از دست بدیم 😅😅😩 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 می‌خوام کمی براتون دردودل کنم و از تجربه هام بگم شاید به درد کسی بخوره
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 می‌خوام کمی براتون دردودل کنم و از تجربه هام بگم شاید به درد کسی بخوره
سلام به همه ی عزیزان یکی از دغدغه های ما مادرا آینده ی بچه هامونه که البته همه چی به دست ما نیست و نمیتونیم بگیم که خودمون باید همه چی رو جفت و جور کنیم ،چون تقدیرو سرنوشت هم طبق روال خودش پیش میره و گاهی باید باهاش بسازیم .ولی میتونیم چند کار رو برای راهنمایی بچه ها و ارامش خودمون انجام بدیم؛ اول از همه همیشه بعد نماز برای خوشبختی فرزندانتون دعا کنید و از خدا بخاهید اینده و ازدواج موفقی نصیبشون کنه ،بعد هم هر وقت، وقت دارید دوستانه براش از اینده بگید و کارهایی که میتونه کمکش کنه تا اگه مشکلی بود بتونه راحت تر باهاش کنار بیاد، اگه خودتون خدای نکرده با شوهرتون یا خانوادش مشکلی داشتین از اونا بد نگین ولی از صبوری و برخورد خوب خودتون براش مثال بزنید مادرم اهل نصیحت و حرف دوستانه نبود ،بیشتر درگیر کارای خونه و مهمون داری و این جور چیزا بود مادرعزیزم😘 👇👇👇👇👇
ولی پدرم خدا نگهدارش باشه ،همیشه من و دوتا داداشم رو کنار خودش مینشوند و برامون صحبت میکرد ،یه جورایی نصیحت مون میکرد ،میگفت با کی برید با کی بیاید ،توکوچه و خیابون چطوری رفتار کنید ،تو راه مدرسه و حتی تو مدرسه چطور باشیم که خوب و مقبول باشیم حالا که فکرشو میکنم هدف بابام فقط من بودم که اون زمانا ۱۳،۱۴سالم بود و وقت لغزش و نوجوونیم و داداشام رو فقط به این خاطر مینشوند کنارم که من حس نکنم مدام نصیحتم میکنن و برداشت بد بکنم و جبهه بگیرم چون داداشم فقط ۹سالشون بود و هیچی از حرفای بابام نمیفهمیدن.... ولی خداییش همون حرفای بجا و مداوم شخصیت منو ساخت فهمیدم خوب و بد چیه و صلاحم در چیه وبتونم درست تصمیم بگیرم. یکم ازخودم و زندگیم بگم براتون ؛ تو سن نوجوونی از روی شور و هیجان نوجوونی که با دوستامون به صحبت میشدیم و هر کدوم مون برای خودمون شوهر انتخاب میکردیم ،منم گفتم عاشق پسر داییم هستم و همین حرف شد ملکه ذهنم پیش خاله م که هم سن خودم بود گفته بودم و اونم به پسر داییم که دقیق هم سن خودم بود گفته بود ،و هردو با یه عشق بچه گانه بهم نگاه میکردیم😁😅 👇👇👇👇👇
هرچه بزرگتر شدم این فکرو بیشتر برای خودم پرورش میدادم، تا اینکه به سن ۱۷،۱۸ رسیدم و سرو کله ی خاستگارا پیدا شد ،وخوشحال بودم که پدرم به هیچ کدوم اجازه نمیداد که رسما بیان خاستگاری ، تا اینکه اسم پسر عموم که اصلا ندیده بودمش ،وسط اومد (۳تا از عموهام که با پدرم از یک مادر و دوپدر بودن،یه استان و شهر دیگه زندگی میکردن که عموهامو دیده بودم و میشناختم ولی این پسر عموم رو هیچ وقت ندیده بودم یا تو بچگی دیده بودم ولی اصلا قیافه ش یادم نبود، چون همیشه مدرسه و دبیرستان شبانه روزی درس میخوند و من نمیشناختمش ) در ضمن من رو خدا بعد ۱۰ سال به پدرم داده بود و عزیز دردونه بودم، خلاصه اینکه بدون اینکه من بدونم تو سن ۴سالگی عموم به بابام گفتن که دخترت رو برای پسرم نشون میکنم،و از جیبش یه پول دراورده و گفته اگه قبول کرد و ازم گرفت میشه عروسم و من هم گرفتمش🙈 ۱۷،۱۸سالم بود که این جریان جدی شد و من دچار استرس و اظطراب شدم قبلش یه با رفتم خونه مادربزرگم و جریان رو برای خاله م تعریف کردم ،گفت پس فلانی چی؟مگه تو اونو دوست نداشتی؟ گفتم چرا،ولی بابام دوست داره که با پسر عموم ازدواج کنم ،خداروشکر که هیچ ارتباطی با پسر داییم نداشتم و فقط در حد نگاه و لبخند بود ،اون طفلکی خیلی دورو پرم میپلکید بخاطرمن برای همه بستنی خوراکی میگرفت😄 ولی من از حرف زدن با جنس مخالف همیشه هراس داشتم،هیچ وقت غیر از حرفای معمولی بیشتر باهم حرف نزدیم، وراحت همه چی رو کنار گذاشتم واقعا هم به در هم نمیخوردیم یه دختر ۱۷ساله میتونه امادگی ازدواج و نامزدی پیدا کنه ولی یه پسر ۱۷ساله فقط از روی هیجان تصمیم میگیره و این اصلا درست نبود که من بخام به اون بچسبم. 👇👇👇👇👇
بالاخره توامتحانات پایان ترم بود سوم دبیرستان بود که عموم اینا اومدن برای صحبت و خاستگاری...... خلاصه منم بدون هیچ شناختی همه چی رو سپردم به بابام تاببینم خودش که همیشه راه و روش زندگی رو بهمون یاد میداد،چه نظری دارن‌....‌ اونوقت بود که بابام جریان اون حرف عموم که منو چطوری برای پسرش نشون کرده و اینچیزا رو با شوخی و طنز برام تعریف کرد و گفت اون یه حرف بوده و من هیچ قولی بهشون ندادم گفتم من که اصلا نمیشناسمش ،نظر شما چیه؟و پدرم شروع کرد به توضیح و تفسیرشون: ((گفت من که از همه نظر خانوادش رو قبول دارم با اینکه الان از هم خیلی دوریم ولی زمان مجردیم خیلی باهاشون سروکله زدم ،بچه هاشونم همه پاکن و سالم و سر به راه ....‌ولی وضعیت مالیشون چندان خوب نیست که البته روزی رو خدا میده خودمم وقتی بامادرت ازدواج کردم هیچی نداشتم ولی الان خداروشکر همه چی دارم،اونم تا الان محصل بوده و حالام سرباز و هنوز نه شغلی داره و نه کاری ولی انشاءالله خدا درست میکنه ،وقتی طرف اهل زندگی باشه همه چی جور میشه....)) 👇👇👇👇👇
بابام وقتی دید تردید دارم هیچ قولی بهشون نداد و قرار شد یه بار بیاد و ما باهم حرف بزنیم که بعد چند روز اول زنگ زد و اتفاقا من گوشی رو برداشتم ،با اینکه تو روستا زندگی میکردن خیلی راحت و خوب حرف زد و ازم پرسید نظرم چیه ،ولی من چیز خاصی نگفتم ،با اینکه یه دختر پر سروزبون بین دوستام و خانواده بودم ولی حتی نتونستم درست باهاش حرف بزنم ،زبونم بند اومد و کلی عرق بهم ریخت....بعد یکی دوهفته اومد شهرمون تا باهم حرف بزنیم و همدیگه رو ببینیم ، خیلی با خانواده م که دفعه اول بود میومد خونه مون راحت بود،البته در کمال ادب و احترام ولی من حتی روم نمیشد پیشش سر سفره بشینم ،ولی خداییش خیلی اعتماد به نفس داشت که خودشم با مامانم درمورد ازدواج صحبت کرد،راستش مامانم بخاطر دوری راضی به این وصلت نبود و پسرخالم هم خاستگارم بود که البته من صریح گفتم که اصلا نمیخامش و حتی اجازه ندادم بیان خاستگاری. با چرب زبونی و تواضع نظر مادرمم عوض کرده بود یه روز تو اتاق بودم درحال انجام تکالیفم که اومد پیشم و سر حرف رو باز کرد و ازم خاست نظرم رو بگم ،ولی من اصلا نمیدونستم چی باید بگم،فقط گفتم من اصلا از اخلاق شما چیزی نمیدونم و نمیتونم تصمیم بگیرم،بعدش شروع کرد از احساسات قلبیش گفت،گفت شاید باورت نشه یا فکر کنی 👇👇👇👇👇
دروغ میگم ولی عین واقعیته،من از وقتی که تو کوچیک بودی ۴،۵ سالت بود وخودم هم ۱۱،۱۲سال بیشتر نداشتم،دوستت داشتم ،یه مهر عجیبی به دلم داشتی ،با اینکه شاید سالی یکبار شما میومدین ولی هیچ وقت چهره ت از جلوی نظرم دور نمیشد همیشه اینده م رو کنار تو میدیدم،و الانم مطمئن باش تنهاکسی که توزندگیم بوده و خواهد بود تویی واگر به هردلیلی خدای نکرده این وصلت سر نگیره من بهیچ عنوان با کس دیگه ای ازدواج نمیکنم.....و کلی ازین حرفا....وقتی این حرفارومیزد صداش لرزید و بغض کرد.... راستش حرفاش طوری بود که مطمئن بودم خالصانه و صادقانه ست ،همه شون به دلم نشست ،چندبار دیگه هم تلفنی حرف زدیم و منم بهش گرایش پیدا کرده بودم ،یه حسی بود که تابحال اصلا تجربه ش نکرده بودم.... وقتی به جواب نهایی رسید همه چی رو سپردم به پدرم ،چون میدونستم خیلی دلش میخاد این وصلت سر بگیره ... و سر گرفت .....ومن هم خیلی خوشحال بودم که با همچین کسی ازدواج میکنم که سرشاره از عشق و علاقه و.... ولی متاسفانه این خوشیام زیاد پایدار نبود و همون روزای عقدمون بودکه وقتی داشتن میومدن برای تدارک عقد و مراسم،ماشین برادرشوهرم توراه چَپ کرد و درکمال ناباوری برادرشوهرم که توعقد بود و دوماه دیگه عروسیش بود،فوت کرد و همه مسافرا از جمله نامزدم کلی زخمی شدن.... و بااینکه همه ی مهمونامون رو برای عقد دعوت کرده بودیم همه چی برعکس شد و همه عزادار شدیم ...‌ شک بزرگی به من و اللخصوص نامزدم وارد شد.... یه مدت خودم افسردگی گرفتم و خانواده ی عموم هم داغون شدن،مخصوصا نامزدم که چون بستری بود تو مراسم تدفین برادرش که میگفت مثل یه رفیق بود برام،شرکت نداشت ،وهیچ وقت داغ دلش سرد نشد.... 👇👇👇👇👇