eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
41.1هزار عکس
688 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 می‌خوام کمی براتون دردودل کنم و از تجربه هام بگم شاید به درد کسی بخوره
سلام به همه ی عزیزان یکی از دغدغه های ما مادرا آینده ی بچه هامونه که البته همه چی به دست ما نیست و نمیتونیم بگیم که خودمون باید همه چی رو جفت و جور کنیم ،چون تقدیرو سرنوشت هم طبق روال خودش پیش میره و گاهی باید باهاش بسازیم .ولی میتونیم چند کار رو برای راهنمایی بچه ها و ارامش خودمون انجام بدیم؛ اول از همه همیشه بعد نماز برای خوشبختی فرزندانتون دعا کنید و از خدا بخاهید اینده و ازدواج موفقی نصیبشون کنه ،بعد هم هر وقت، وقت دارید دوستانه براش از اینده بگید و کارهایی که میتونه کمکش کنه تا اگه مشکلی بود بتونه راحت تر باهاش کنار بیاد، اگه خودتون خدای نکرده با شوهرتون یا خانوادش مشکلی داشتین از اونا بد نگین ولی از صبوری و برخورد خوب خودتون براش مثال بزنید مادرم اهل نصیحت و حرف دوستانه نبود ،بیشتر درگیر کارای خونه و مهمون داری و این جور چیزا بود مادرعزیزم😘 👇👇👇👇👇
ولی پدرم خدا نگهدارش باشه ،همیشه من و دوتا داداشم رو کنار خودش مینشوند و برامون صحبت میکرد ،یه جورایی نصیحت مون میکرد ،میگفت با کی برید با کی بیاید ،توکوچه و خیابون چطوری رفتار کنید ،تو راه مدرسه و حتی تو مدرسه چطور باشیم که خوب و مقبول باشیم حالا که فکرشو میکنم هدف بابام فقط من بودم که اون زمانا ۱۳،۱۴سالم بود و وقت لغزش و نوجوونیم و داداشام رو فقط به این خاطر مینشوند کنارم که من حس نکنم مدام نصیحتم میکنن و برداشت بد بکنم و جبهه بگیرم چون داداشم فقط ۹سالشون بود و هیچی از حرفای بابام نمیفهمیدن.... ولی خداییش همون حرفای بجا و مداوم شخصیت منو ساخت فهمیدم خوب و بد چیه و صلاحم در چیه وبتونم درست تصمیم بگیرم. یکم ازخودم و زندگیم بگم براتون ؛ تو سن نوجوونی از روی شور و هیجان نوجوونی که با دوستامون به صحبت میشدیم و هر کدوم مون برای خودمون شوهر انتخاب میکردیم ،منم گفتم عاشق پسر داییم هستم و همین حرف شد ملکه ذهنم پیش خاله م که هم سن خودم بود گفته بودم و اونم به پسر داییم که دقیق هم سن خودم بود گفته بود ،و هردو با یه عشق بچه گانه بهم نگاه میکردیم😁😅 👇👇👇👇👇
هرچه بزرگتر شدم این فکرو بیشتر برای خودم پرورش میدادم، تا اینکه به سن ۱۷،۱۸ رسیدم و سرو کله ی خاستگارا پیدا شد ،وخوشحال بودم که پدرم به هیچ کدوم اجازه نمیداد که رسما بیان خاستگاری ، تا اینکه اسم پسر عموم که اصلا ندیده بودمش ،وسط اومد (۳تا از عموهام که با پدرم از یک مادر و دوپدر بودن،یه استان و شهر دیگه زندگی میکردن که عموهامو دیده بودم و میشناختم ولی این پسر عموم رو هیچ وقت ندیده بودم یا تو بچگی دیده بودم ولی اصلا قیافه ش یادم نبود، چون همیشه مدرسه و دبیرستان شبانه روزی درس میخوند و من نمیشناختمش ) در ضمن من رو خدا بعد ۱۰ سال به پدرم داده بود و عزیز دردونه بودم، خلاصه اینکه بدون اینکه من بدونم تو سن ۴سالگی عموم به بابام گفتن که دخترت رو برای پسرم نشون میکنم،و از جیبش یه پول دراورده و گفته اگه قبول کرد و ازم گرفت میشه عروسم و من هم گرفتمش🙈 ۱۷،۱۸سالم بود که این جریان جدی شد و من دچار استرس و اظطراب شدم قبلش یه با رفتم خونه مادربزرگم و جریان رو برای خاله م تعریف کردم ،گفت پس فلانی چی؟مگه تو اونو دوست نداشتی؟ گفتم چرا،ولی بابام دوست داره که با پسر عموم ازدواج کنم ،خداروشکر که هیچ ارتباطی با پسر داییم نداشتم و فقط در حد نگاه و لبخند بود ،اون طفلکی خیلی دورو پرم میپلکید بخاطرمن برای همه بستنی خوراکی میگرفت😄 ولی من از حرف زدن با جنس مخالف همیشه هراس داشتم،هیچ وقت غیر از حرفای معمولی بیشتر باهم حرف نزدیم، وراحت همه چی رو کنار گذاشتم واقعا هم به در هم نمیخوردیم یه دختر ۱۷ساله میتونه امادگی ازدواج و نامزدی پیدا کنه ولی یه پسر ۱۷ساله فقط از روی هیجان تصمیم میگیره و این اصلا درست نبود که من بخام به اون بچسبم. 👇👇👇👇👇
بالاخره توامتحانات پایان ترم بود سوم دبیرستان بود که عموم اینا اومدن برای صحبت و خاستگاری...... خلاصه منم بدون هیچ شناختی همه چی رو سپردم به بابام تاببینم خودش که همیشه راه و روش زندگی رو بهمون یاد میداد،چه نظری دارن‌....‌ اونوقت بود که بابام جریان اون حرف عموم که منو چطوری برای پسرش نشون کرده و اینچیزا رو با شوخی و طنز برام تعریف کرد و گفت اون یه حرف بوده و من هیچ قولی بهشون ندادم گفتم من که اصلا نمیشناسمش ،نظر شما چیه؟و پدرم شروع کرد به توضیح و تفسیرشون: ((گفت من که از همه نظر خانوادش رو قبول دارم با اینکه الان از هم خیلی دوریم ولی زمان مجردیم خیلی باهاشون سروکله زدم ،بچه هاشونم همه پاکن و سالم و سر به راه ....‌ولی وضعیت مالیشون چندان خوب نیست که البته روزی رو خدا میده خودمم وقتی بامادرت ازدواج کردم هیچی نداشتم ولی الان خداروشکر همه چی دارم،اونم تا الان محصل بوده و حالام سرباز و هنوز نه شغلی داره و نه کاری ولی انشاءالله خدا درست میکنه ،وقتی طرف اهل زندگی باشه همه چی جور میشه....)) 👇👇👇👇👇
بابام وقتی دید تردید دارم هیچ قولی بهشون نداد و قرار شد یه بار بیاد و ما باهم حرف بزنیم که بعد چند روز اول زنگ زد و اتفاقا من گوشی رو برداشتم ،با اینکه تو روستا زندگی میکردن خیلی راحت و خوب حرف زد و ازم پرسید نظرم چیه ،ولی من چیز خاصی نگفتم ،با اینکه یه دختر پر سروزبون بین دوستام و خانواده بودم ولی حتی نتونستم درست باهاش حرف بزنم ،زبونم بند اومد و کلی عرق بهم ریخت....بعد یکی دوهفته اومد شهرمون تا باهم حرف بزنیم و همدیگه رو ببینیم ، خیلی با خانواده م که دفعه اول بود میومد خونه مون راحت بود،البته در کمال ادب و احترام ولی من حتی روم نمیشد پیشش سر سفره بشینم ،ولی خداییش خیلی اعتماد به نفس داشت که خودشم با مامانم درمورد ازدواج صحبت کرد،راستش مامانم بخاطر دوری راضی به این وصلت نبود و پسرخالم هم خاستگارم بود که البته من صریح گفتم که اصلا نمیخامش و حتی اجازه ندادم بیان خاستگاری. با چرب زبونی و تواضع نظر مادرمم عوض کرده بود یه روز تو اتاق بودم درحال انجام تکالیفم که اومد پیشم و سر حرف رو باز کرد و ازم خاست نظرم رو بگم ،ولی من اصلا نمیدونستم چی باید بگم،فقط گفتم من اصلا از اخلاق شما چیزی نمیدونم و نمیتونم تصمیم بگیرم،بعدش شروع کرد از احساسات قلبیش گفت،گفت شاید باورت نشه یا فکر کنی 👇👇👇👇👇
دروغ میگم ولی عین واقعیته،من از وقتی که تو کوچیک بودی ۴،۵ سالت بود وخودم هم ۱۱،۱۲سال بیشتر نداشتم،دوستت داشتم ،یه مهر عجیبی به دلم داشتی ،با اینکه شاید سالی یکبار شما میومدین ولی هیچ وقت چهره ت از جلوی نظرم دور نمیشد همیشه اینده م رو کنار تو میدیدم،و الانم مطمئن باش تنهاکسی که توزندگیم بوده و خواهد بود تویی واگر به هردلیلی خدای نکرده این وصلت سر نگیره من بهیچ عنوان با کس دیگه ای ازدواج نمیکنم.....و کلی ازین حرفا....وقتی این حرفارومیزد صداش لرزید و بغض کرد.... راستش حرفاش طوری بود که مطمئن بودم خالصانه و صادقانه ست ،همه شون به دلم نشست ،چندبار دیگه هم تلفنی حرف زدیم و منم بهش گرایش پیدا کرده بودم ،یه حسی بود که تابحال اصلا تجربه ش نکرده بودم.... وقتی به جواب نهایی رسید همه چی رو سپردم به پدرم ،چون میدونستم خیلی دلش میخاد این وصلت سر بگیره ... و سر گرفت .....ومن هم خیلی خوشحال بودم که با همچین کسی ازدواج میکنم که سرشاره از عشق و علاقه و.... ولی متاسفانه این خوشیام زیاد پایدار نبود و همون روزای عقدمون بودکه وقتی داشتن میومدن برای تدارک عقد و مراسم،ماشین برادرشوهرم توراه چَپ کرد و درکمال ناباوری برادرشوهرم که توعقد بود و دوماه دیگه عروسیش بود،فوت کرد و همه مسافرا از جمله نامزدم کلی زخمی شدن.... و بااینکه همه ی مهمونامون رو برای عقد دعوت کرده بودیم همه چی برعکس شد و همه عزادار شدیم ...‌ شک بزرگی به من و اللخصوص نامزدم وارد شد.... یه مدت خودم افسردگی گرفتم و خانواده ی عموم هم داغون شدن،مخصوصا نامزدم که چون بستری بود تو مراسم تدفین برادرش که میگفت مثل یه رفیق بود برام،شرکت نداشت ،وهیچ وقت داغ دلش سرد نشد.... 👇👇👇👇👇
همه چی تغییر کرد و تو روستای عموم اینا همه خرافاتی بودن ،و به گوش میرسید که میگفتن از پاقدم این وصلت بوده که پسر جوونتون کشته شد و هزار چیز دیگه .... یک سال و خورده ای گذشت و هیچ خبری برای مراسم عقد مجدد از طرف خانواده عموم نشد،ولی نامزدم مدام میومد دیدنم و زنگ میزد،تایکسال بهشون حق دادم و تحمل کردم ولی بعدش دیگه حرفای دوروبریا نمیزاشت تحمل کنیم ،به من و خانوادم خیلی سخت می گذشت که هرکی مارو میدید مدام سوال میکرد که عقدی دخترتون رو نمیخان بگیرن خیلی گذشته دیگه،نکنه پشیمون شدن و هزاران حرف دیگه ....‌ به خودمم خیلی سخت میگذشت ، منم علی رغم میل قلبیم دیگه کم کم با نامزدم سرد برخورد میکردم و اونم اصرار کرد که چته چرا اینجوری شدی،گفتم که راستش ازین نامزدی بی رسمیت و طولانی خسته شدم،گفت به خانوادم حق بده خیلی بهشون سخت میگذره،گفتم پس من و خانواده ام چی؟با این همه گوش و کنایه مردم چیکار کنیم!خودمم خسته شدم و تحملم تموم شده حتی کار به جایی رسید که بابام به برادربزرگش زنگ زد و گفت اگه به دلتون میخاد ، نامزد اون خدابیامرز رو برای این برادرتون عقد کنیدماحرفی نداریم ،هنوز عقد نبودن که مشکلی باشه ،من از طرف دخترمم رضایت میدم، وقتی اینحرفارو شنیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد دیگه تحمل این درد رو نداشتم که نامزدمو از دست بدم چون خیلی بهش وابسته شده بودم،بهش زنگ زدم و بهش گفتم که بابام به برادرش چی گفته،پشت تلفن به گریه افتاد و کلی باصدای بلند گریه کرد و به روزگار بد و بیراه گفت خلاصه بعدمدته کوتاهی ازین ماجراها حرف عقدمون اومد وسط وبا اینکه خانواده عموم راضی به مراسم شلوغ نبودن ولی پدرم هم به مجلس خلوت رضایت نداد،گفت اگه همون اوایل میبود منم قبول میکردم ولی الان نزدیک دوسال شده و هرکی یه چیزی گفته،باید درست و حسابی بگیریم تادهن مردم بسته بشه،خلاصه مراسم گرفتیم و عقد کردیم ..... و اون شب بهترین شب عمر من و نامزدم بود و تاصبح با هم بیداربودیم و حرف زدیم .... بعد یک سال و نیم عروسی گرفتیم و اومدیم زیر یه سقف خداییش خیلی برامون سخت بود ،فرهنگ خانواده هامون و محل زندگیمون خیلی باهم تفاوت داشت .... توشهر ما بعد عقد شبا رو میتونیم پیش هم بخابیم ولی تو روستای اونا حتی راه رفتن باهم عیب بود و شرم اور 👇👇👇👇👇
اینارو براتون نوشتم که بدونین همیشه همه چی به کام ادم نیست ،زندگی و خوشبختی بدون مشکل نیست،تازه اینا گوشه ای از مشکلاتم بود. با اینکه درکنار هم از صفر و بدون کمک کسی زندگی رو شروع کردیم ولی خداروشکر بعد چن سال صاحب خونه و ماشین و یه زندگی معمولی شدیم و راضی هستیم نباید توقع داشت که همه چی باب میل مون باشه ،که مطمئنا برای تعداد اندکی شاید اینجوری باشه من خیلی مشکلات رو ازاول وتابه همین الان که ۱۵ساله با همسرم زیر یه سقفیم تحمل کردم ،از دوری و غریبی گرفته تا زحمتایی که برای پدرشوهر و مادرشوهرم کشیدم ،همین الان هردوافتاده شدن و پیش ماهستن و ازشون مراقبت میکنم گاهی خیلی کم میارم و احساس خستگی میکنم،ولی باز عشق و محبتی که ازشوهرم توقلبم هست و عشقی که میدونم توقلب اونم هست منو به زندگیم پایبند کرده خیلی باهم دعواکردیم،بحث کردیم،باهم حتی گریه کردیم ولی خداروشکر هیچ وقت به جدایی ازهم فکر نکردیم میشه زندگی کرد به شرط اینکه همدیگه رو دوست داشته باشیم و بخاطر همدیگه از بعضی خاسته هایی که تونوجوونی داشتیم بگذریم ،منم دوست داشتم درسم رو ادامه بدم و برم دانشگاه و شاغل باشم و کلی چیزای دیگه ولی نشد و خودمم قبول کردم و افسوس گذشته رو نمیخورم ما ادما متفاوت افریده شدیم پس نباید زندگیمونو با هم دیگه مقایسه کنیم ، خوشیهاتون رو ببینید و بهشون بها بدین امیدوارم همه تون خوشبخت باشین 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سلام امیدارم حالتون خوب باشه خواستم چند خطی باهاتون درد دل کنم و کمکم کنید من زینب هستم اهل تهران و 16 سالمه
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام امیدارم حالتون خوب باشه خواستم چند خطی باهاتون درد دل کنم و کمکم کنید من زینب هستم اهل
من یه دختر درونگرا و خجالتی کم حرفم بیشتر اوقات تنها هستم و خوشم از تنهایی میاد از همه ادم فرار میکنم حتی توی مدرسه یه کلمه هم حرف نمیزنم مگر سوال درسی باشه مثل بقیه همکلاسی هام نیستم شوخی کنم، سر صدا، یا حرف غیر درسی بزنم و طوری که همه دبیرا میگن فلانی چرا اینقدر ساکتی توام یه حرفی بزن زنگ تفریحم کل زنگو میشنم یه جا و بع بقیه بچه ها نگاه میکنم بعضی اوقات الکی گریه ام میگیره بغض میکنم حالم بد میشه از همه آدما متنفرم حسی به هیچ کسی ندارم فقط دوست دارم برم یه جای که هیچکس نباشم و تمام عمرم اونجا باشم درد، خستگی در تمام وجودم حس میکنم اصلا انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم خیلی خسته ام بیشتر اوقات میگم خدا چرا منو آفریدی؟ هدفت چی بود؟ و شروع میکنم به گریه کردن مامانم خیلی خیلی مهربون دلسوزه و منو درک میکنه ولی من اصلا بهش احترام نمیزارم خودمم میدونم کارم اشتباه است توی دلم میگم چرا منو به دنیا اورد و.... رفیقام میگن خوش به حالت با این مامانت ولی من چی رو سرش داد میزنم اصلا نمیزارم یه حرفی نمیزنه همه کارا خونه رو هم خودش انجام میده میگه تو فقط درس بخون منم هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم چند بار خواستم خودکشی کنم ولی بع فکر آبروی خانواده ام بود و منصرف شدم و اینکه خواستگاری زیاد دارم همه رو رد کردم به دلیل های چرت پرت الان یکی دوسم داره و اعتراف کرده عشقشو ولی من بهش گفتم فعلا قصد ازدواج ندارم و حسی به کسی ندارم اونم گفته صبر میکنم ولی من دوست ندارم ازدواج کنم چون نه اعصاب دارم نه از نظر روحی خوبم چون اگه ازدواج کنم بچه دار بشم اونم همینطور میشه و...... کلا خانواده ام متوجه اخلاقم و حالم شده و مامانم میخاد منو پیش یه روانشناس ببره میگه علایم افسردگی داری اینم بگم که از بچگی تو سختی بزرگ شدم و روزی نبود که منو کتک نزنن و همیشه یه حرکات تو ذهنم در حال چرخشه و از یادم نمیرن من کلا ۱۶سالمه ولی دیگه توان ادامه دادن زندگی ندارم تو این ۱۶سال یه روز خوش ندیدم یه روز از ته دل خوشحال نبودم یه دختر مذهبی ام تا حالا هم با هیچ پسری در ارتباط نبودم رل چون اعتقاد دارم این چیزا ضرب زدن بع زندگی خود آدمه بیشتر اوقات احساس میکنم صدای شکستن قلبو میشنوم کل روز به فکر خیال میگذرونم توی دنیا ار هیچ کسی خوشم نمیاد هیچ چیزی برام فرقی نداره و به همه چیز بی تفاوتم اصلا به خودم اهمیت نمیدم بعضی اوقات کارای میکنم که مریض بشم و تا بمیرم ببخشید زیاد شد با اشک تایپش کردم 🙂🖤 خواهش میکنم پدر، مادرا هیچ وقت بچه هاتون اذیت نکنید با زبون خوش باهاشون حرف بزنید نه کتک زدن و حرف های بد باور کنید همه چی تو ذهن اون بچع میمونه و زندگی براشون زهر مار میکنید 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 در مورد دختر ۱۹ ساله (N) که بهش تجاوز شده . عزیز دلم . 🦋💚تو باید دنبال یه راه چاره باشی. اینکه تو محل شما گواهی سلامت نمیخواهند نمیشه حرف حساب.🤦🏼‍♀️ ببین گلم،تو خیلی اشتباه کردی که تو ۱۵ سالگی با یه پسر ارتباط بر قرار کردی🚫 و خب این کاملا یه چیز طبیعیه ،۱۵ سالگی یه دوره ی خاصی از جوانی هسته که همه ما توی اون سن اشتباهاتی مرتکب شدیم ،🤦🏻‍♀️ولی باید خانواده ها خیلی مراقب دختراشون باشن.❗ پس کوتاهی از خانوادتم بوده .☝(ولی کاش حد اقل خودت همون موقع اقدام میکردی که بهت تجاوز شده ) عزیزم، تا قبل از اینکه ازدواج کنی سعی کن یه راه چاره پیدا کنی وگرنه وضعیت از اینم بدتر میشه. ❗ اصلا نهایتش برو به مامانت بگو یه فکری کنه .🤷‍♀️ امیدوارم که موفق بشی🧡🥰🤍 توکلت به خدا💚🌿 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
دوستان لطفا کمک کنین ب تک تک سوال ها راهکار بدین خیلی منتظر راهنمایی های شما هستن🙏🏻🙏🏻☺️☺️ ┈••✾❀🌼♥️••آیدی ادمین کانال جهت ارسال راهکارهاتون••♥️🌼❀✾••┈ @Mahi_882