🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام درجواب اون خانوم که پوستش خیلی خشک هست
من تجربه ی خودم رومیگمچون پوست خشک زودچروک میشه من انواع روغن هامثل بادام تلخ زیتون بنه کرچک نارگیل ایناروخیلی استفاده کردم البته دیرشروع کردم ولی الان دیگه خشک نیست وبراترک پام هم دنبه استفاده کردم خوب شدامیدوارم به دردتون بخوره
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام ماهی جان
در جواب اون دختر ۱۷ ساله ای ک گفتن بلد نیستن چی بگن در خاستگاری
من مشاور زوج هستم و توصیه میکنم اگر زیر ۲۰ سال تصمیم به ازدواج میگیرید باید دقت بیشتری در انتخاب و تصمیمات داشته باشید
نکته مهم تر دختر خانم عزیز
لطفا معیارهایی ک دوس داری همسرت داشته باشه رو بنویس
و
در جلسه اول خودت رو معرفی کن
و راجب به ظاهر اون آقا در نحوه اول دقت کن
و نوع حرکات اینها نشون میده شخصیت مقابل
با شما درست در میاد یا خیر
در بقیه مراحل رفتار اون آقا مهمه
پس جلسه اول کاملا ریلکس و آرام خودت رو نشان بده و خوب به حرفاش گوش کن
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام علیکم
راهکار برای درمان شوره شدید سر وریزش مو و موهای چرب و ویتامینه مو
۳۰الی ۴۰دقیقه قبل از حمام یک زرده تخم مرغ با دوقاشق روغن کرچک را مخلوط کرده وروی مو می زارین
بعد سه قاشق گل ختمی با سه قاشق سدر را جوشوند ودر حمام به مدت پنج دقیقه روی سرتون می زارین و بعدش با شامپو مناسب و اب ملایم می شورین
اونایی هم که می گن سدر تو موهاشون می مونه بعد از این که تو حموم دامدند موهاشون که خشک شد یه شونه دندون ریز بکشن تو موهاشون دوسه بار
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام به دوستان یکی از دوستانم مشکلی دارن که خواستن بنویسم و اگر کسی راه حلی داشت و تجربه ای
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
پاسخ #اعضا
سلام علیکم عزیزم
بهترین کار برای شما کنترل کردن احساسات است
چه جوری ترک موسقی چون احساسات را غلیان می ده
انقدر درس بخون و تمرکز کن روی اهدافت که شب مثل جنازه بیفتی روی تخت وبه هیچ چیزی فکر نکن
لحظه ای بی کار نباش وگرنه افکار حمله می کنن سمتت
وامااااااا خودکشی
به نظرم فکر احمقانه ای چرا چون تو می خوای راحت بشی از این مشکلات
اما داری با دست خودت به اندازه ملیارد ها سال یا همون ابدیت همین مشکلات را برای خودت بلکه سخت تر رقم می زنی
فکر کردی مردی تمام نه عزیزم اول بدبختیته مشکلات خانوادگی تو را درک می کنم خودم زمانی تونستم به همه این مشکلات غلبه کنم
که روی اهدافم تمرکز کردم و حالا با احساس موفقیت دارم به پشت سرم نگاه می کنم
شعار نیست بلاهایی را از سرم به رحمت الهی گذروندم که انسان معمولی نمی تونست گلادیاتور زندگیت باش
پاشو پاشوووووو وقت تنبلی نیست تنبلی مساوی با نابودیته به اهدافت فکر کن فکر کن اگه بشه چی میشه❤️
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
😍سلامجواب#چالش😍
خط قرمز تو شهرستان ما خیلییییه تو دوران نامزدی (نامزدی یعنی همون دوران اشنایی و قبل محرم شدن دیگه ؟ من اونو میگم ) نباید اصلاااااا دست بهم بزنیم نباید باهم بیرون بریم چون روستا کوچیکه مردم میبنن میگن وااای اینا چقدر پرو ان و حرف در میارن خلاصه که خیلی عذابمون میدن جون میکنی تو اون دوران🥺🤣ولی ما مخفیانه دور از چشم بزرگترا خیلی از خط قرمز رد شده بودیم 😂😂😂🤣 بوس و بغل و لب و دیدن های یواشکی نصف شب 😂😆منو اقام خیلی بهم وابسته بودیم باید هرررر روز همو میدیدیم بابام خیلی اخم میکرد ولی زور عشق بیشتر از این حرفا بود روزا اگ همو نمیدیدیم نصف شب پاورجین پاورچین میرفتم تو حیاط اقام میومد در حد ۵ دقیقه رو حیاط کلیییی بدسم میکرد بغلم میکرد بوم میکرد و دوتایی اروم میشدیم و اقام میرفت خونشون منم میرفتم خونه بابام ویلایی حیاط بزرگ بود من الانا میترسم سر شب تنها برم تو حیاط وای اون مکقعه ها داغ بودم نصف شب چراغ خاموش میومدم دم در 😂😂اخی قند تو دلم اب میشه یادم میاد ... البته ما از حد نگذشتیم فقط بوس و بغل های عاشقانه بود جیز بدی نبود ( منظورم رابطس) فقط چون تو محلمون این چیزا رسم نبود ما یواشکی اینکار میکردیم و کیففف میکردیم 😂😂😍😍😍 ۴ سال از نامزدیمون میگذره الان جو شهرمون عوض شده همون شل خاستگاری دختر پسره جلو بزرگتراشون تو بغل هم هستن 😑😑شانس ما بود دیگه 😂
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام برای جلوگیری از ریزش مو
قهوه رو با آب داغ مخلوط کن بعد اینکه سرد شد رو موهات اسپری کن بعد از نیم ساعت بشور...میتونی قرص یا آمپول بیوتین از داروخانه تهیه کنی و استفاده کنی ...
امیدوارم به دردت بخوره عزیزم.....
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
سلام عزززیزم صبح زیبای زمستونیت بخیر باشه
گلم من در روبیکا تو یه گروه ختم صلواات هدیه به شهیدسید رضا حسینی شهید۱۷ساله که خیلی حاجت میده
عضو هستم
عزیزم یه چله ی ختم شهدااا هست که در این گروه قرار داده بودن
می خواستم در کانال قرار بدید تا ان شاءلله دوستان عزیزمون انجام بدن تا به حق خون پاک شهدااا حاجت دلشون ختم به خیر بشه😍
به شرط هدیه ی یه صلواات محمدی😊 به روح پاک شهدااا
ویه صلوااتم برای سلامتی وفرج آقا جانمون حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
🌸اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر🌸
ادامه 😍👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام عزززیزم صبح زیبای زمستونیت بخیر باشه گلم من در روبیکا تو یه گروه ختم صلواات هدیه به ش
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
💞بسم رب الشهداء والصدیقین
🌷ماجرای حقیقی معجزه ی دعای شهدا
با سلام خدمت شما عزیزان که عاشقان و رهروان راه شهدا هستید
من دبیر زبان در یکی از مدارس تهران و فردی بسیااار شاداب و پرانرژی و سرشار از شور و شادی بودم.
حدودا شانزده یا هفده سال پیش بود که بطور ناگهانی احساس کردم موقع پیاده روی استخوانهام از داخل شروع به لرزیدن میکنن تا حدی که مجبور میشدم بنشینم و محکم خودم رو به آغوش بگیرم تا شاید کمی از شدت لرزش استخوانهام کمتر بشه. کسی از بیرون چیزی متوجه نمیشد ولی در درونم این رو حس میکردم. این مسئله ادامه پیدا کرد تا متوجه شدم میلم به غذا کاهش یافته و شروع کردم به کاهش وزن، به پزشک داخلی مراجعه کردم و سوال و جوابهایی کرد و منو ارجاع داد به پزشک متخصص اعصاب، با کمال تعجب متخصص اعصاب گفت که افسردگی شدید به میزان ۶۰ تا ۷۰ درصد دارید😳
با همسرم در مطب کلی خندیدیم و همسرم به پزشک گفت که ایشون بقدری شاداب و پرانرژی هست که اصلا صحبت شما قابل قبول نیست ولی پزشک گفت اگر داروها رو استفاده نکنه دچار مشکل جدی میشه.😔
یک نایلون بزرگ داروهای اعصاب که روز به روز حالمو بدتر میکرد.
کم کم خواب شدید و خواب رفتن ذهنم به علائم افسردگی اضافه شد.
شرایط بسیاااار سخت شده بود بخصوص اینکه دو فرزند کوچک هم داشتم که نیاز به رسیدگی داشتن و من هیچ توانی برای رسیدگی به فرزندانم نداشتم. حتی ساعتها بدون غذا و گرسنه می موندن ولی من نه تنها توان بلکه اصلا به فکرمم نمی رسید که باید بهشون غذا داده بشه.😔
چندین دکتر و آزمایشات مختلف و پزشکهای حاذق ولی.......... اصلا تاثیری در اوضاعم نداشت.
این شرایط بیش از شش ماه طول کشید و حدود سی و پنج کیلو وزن کم کردم و واقعا شرایط خسته ام کرده بود.
از آنجا که با آقا علی ابن موسی الرضاع💖 ارتباط قلبی خاصی داشتم از همسرم درخواست کردم که بریم پابوس امام رضاع برای متوسل شدن و انشاالله شفا گرفتن.
بارها شده بود که در سختیها با سفر به مشهد و توسل به آقا، مشکل برطرف شده بود ولی این بار با وجود اینکه هشت روز در مشهد بودیم و من تماما در حرم آقا بودم ولی با کمال تعجب هیج اتفاق خاصی نیفتاد و بسیاااار ناراحت و ناامید از همه جا برگشتیم تهران و بقدری بهم ریخته بودم و احوالم نامناسب بود که برای گلایه از اینکه چرا آقا امام رضاع این بار دست خالی منو از حرمش راهی منزل کرده، یک سفر کوتاه به قم و حرم خانمحضرت معصومه س رفتم. بسیااار گریه کردم و از برادرشون پیش خواهر عزیزشون گلایه کردم ولی باز هم هیچ فرجی اتفاق نیفتاد.
تا اینکه یک روز ظهر که خوابیده بودم،( تلویزیون همیشه خاموش بود چون بچه هام علاقه ای به دیدن برنامه های اون ساعت نداشتن و واقعا نمیدونم چه کسی تلویزیون رو روشن کرده بود و روی برنامه ی آفتاب شرقی بود که خانم دباغ داشتن صحبت میکردن و در مورد برآورده شدن حاجات میگفتن.)
ایشون گفتن که خیلی زمانها پیش میاد که بیماری یا مشکل خاصی براتون پیش میاد ولی هر چه توسل به ائمه اطهار دارید باز هم مشکل برطرف نمیشه. اینجاست که ائمه دارن شما رو ارجاع میدن به دعای شهدا.
باید چله ی شهدا بگیرید به این شکل که اسم چهل شهید رو روی کاغذی بنویسید و نیت کنید برای سلامتی و فرج امام زمان عج صلوات بفرستید و صوابش رو هدیه کنید به روح پاک و مطهر شهید همانروز .
روز اول شهید اول
روز دوم شهید دوم و الی آخر تا روز چهلم برای شهید چهلم صد صلوات بفرستید.
توان بلند شدن نداشتم ولی واقعا گویا کسی کمکم کرد که بلند شوم و کاغذ و خودکاری دستم گرفتم و گوشی تلفن رو برداشتم و از پدر و خواهرم کمک گرفتم و اسم چهل شهید رو نوشتم.
و شروع کردم به صلوات فرستادن.
چهار روز صلوات فرستادم و بقدری حالم بد بود که وسط صلوات فرستادن خوابم می برد و ساعتها میخوابیدم . وقتی بیدار میشدم میدیدم تسبیح از دستم افتاده.
روز چهارم ساعت دو بعد از ظهر وقتی روی تخت دراز کشیده بودم تسبیح رو برداشتم و نوبت شهید علی اصغر قلعه ای بود و نیت کردم و گفتم شهدا قربونتون برم این صلواتهای من چه به درد شما میخوره. من که چندتا بیشتر نمیتونم صلوات بفرستم و بعدش خوابم می بره. قربونتون برم که اینجوری دارم.......
خوابم برد و طولانی ترین خواب رو اون روز داشتم. در خواب یا شاید بیداری بوده واقعا نمیتونم بگم خواب بود.
دیدم که با همسرم همراه با کاروان داریم از مرز مهران میریم کربلا.
در مرز مهران جلوی اتوبوس مون رو چندتا بسیجی گرفتن که سربند (سبز رنگ ) یا فاطمه زهراس ، به سرشون بسته بودن، و اومدن بالا . به من اشاره کردن و اسمم رو گفتن و گفتن همراه همسرتون برای استراحت پیاده بشید.
بقیه ی همسفرها گفتن ما هم خسته هستیم پیاده بشیم . گفتن نه فقط ایشون و همسرشون
به همراه همسرم از اتوبوس پیاده شدیم و همراه بسیجیان به سمت سنگر حرکت کردیم در مقابل درب ورودی سنگر با کمال احترام ایستادند...
ادامه 😍👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 💞بسم رب الشهداء والصدیقین 🌷ماجرای حقیقی معجزه ی دعای شهدا با سلام خدمت شما عزیزان که عا
#چله_شهدا
قسمت دوم
و به من و همسرم تعارف کردند واردشویم. درب ورودی سنگر کمی شیب دار بود وقتی وارد سنگر شدیم چیزی که خیلی برایم جالب بود بزرگی بیش از حد آن سنگر بود که دست راست آن به صورت مسجد بسیار بزرگی بود البته بدون فرش که تعداد زیادی رزمنده با سربند یا فاطمه زهراس بر روی زمین نشسته بودند و به شدت مشغول کار بودند. پرونده های زیادی در دست داشتند و در حال رسیدگی به پروندهها بودند چند نفر از آنان نیز بی سیم به دست داشتند و مرتباً با بی سیم صحبت میکردند حال و هوای بسیجیان خیلی مانند شبهای عملیاتی بود که در تلویزیون دیده بودم. در سمت چپ سنگر یک دروازه ای وجود داشت که سراسر نور بود و شدت نور آن به گونه ای بود که قادر به دیدن آن طرف نور نبودم. نور بسیار عجیبی بود و این بسیجیان همگی در داخل این نور وارد می شدند و بعد از مدتی با تعداد زیادی پرونده خارج می شدند تمام آنان سربند یا فاطمه زهراس بسته بودند. به قدری کار و تلاش و زحمت آنان زیاد بود که پیش خودم فکر میکردم چقدر انرژی بالایی دارن در این هنگام از داخل دروازه سراسر نور آقایی بسیار رشید و خوشرو و پر انرژی به سمت ما آمدند و احوالپرسی گرمی کردند و نام مرا به زبان جاری کرده و خوش آمد گفتند و بعد من و همسرم را به سمت صندلی که از گونیهای شنی ساخته شده بود راهنمایی کردند(. بسیجیان ایشان را حاج آقا یاسینی صدا میکردند.) این گونی های شنی نزدیک آن دروازه نورانی روی هم چیده شده بودند و به عنوان صندلی از آن استفاده می شد در این هنگام نوجوان بسیار خوش چهره و چابک از داخل نور بیرون آمد . نامش علی اصغر قلعه ای بود که آقای یاسینی به علی اصغر گفت آقای قلعه ای برای میهمانان ما وسایل پذیرایی بیاورید علی اصغر که نوجوان ۱۶ ساله خوش چهره و نورانی بود به سمت من و همسرم آمد و بعد از احوالپرسی بسیار گرمی از من پرسید آیا شربت میل دارید من که در حالت بهت و تعجب به سر می بردم با کمال خجالت گفتم اگر امکان داشته باشد میخورم . آقای یاسینی به علی اصغر گفتند برای خانم... و همسرشان شربت بیاورید من به همسرم نگاه کردم و به او گفتم این ها اسمم را از کجا می دانند همسرم اشاره کرد که هیچ صحبتی نکن و فقط سکوت کن و گوش کن. علی اصغر به داخل نور رفت تا شربت بیاورد. مدتی طول کشید تا علی اصغر برگردد و در این مدت من به رفتارها و فعالیت رزمندگان به دقت نگاه میکردم . بسیار برایم عجیب بود آنها مرتباً پرونده ها را بررسی میکردند و بیسیم میزدند و از احوال مردم می پرسیدند مثلاً آقای یاسینی در همان زمان که کنار ما ایستاده بود به بی سیم چی گفت بیسیم بزن بپرس که مشکل پیرمرد در روستای فلان جا بر طرف شده یا خیر یا در یک پیام دیگری گفت بپرسید فلان بچه در بیمارستان مشکلش برطرف شده یا خیر و وقتی متوجه شدند که مشکل آن بچه برطرف شده، همه با هم صلوات قرائت کردند. حتی در جایی هم آقای یاسینی به رزمندگانی که مشغول بررسی پروندهها بودند گفتند ببینید چرا مشکل فلان فرد در فلان جا برطرف نشده بررسی کنید ببینید ایراد کار کجاست؟؟جملات برایم بسیار عجیب بود و من متحیر و شگفتزده فقط به مکالمات، نوع رفتار و گفتار آنان نگاه می کردم و حتی توان صحبت کردن هم نداشتم تا علی اصغر قلعه ای از داخل نور با یک سینی بسیار زیبا که دو لیوان شربت در داخل آن بود به سمت ما آمد آقای یاسینی گفتن اول به خانم....شربت را بدهید شربت را که به سمت من گرفت دیدم شربت آلبالویی رنگ است یک لحظه به همسرم گفتم نکند این شربت شهادت باشد؟ ولی همسرم اشاره کرد که سکوت کنم من هم شربت رو برداشتم و وقتی آن را میل کردم بسیار خوش عطر و خوش طعم بود و با شربت هایی که تا به حال خورده بودم بسیار متفاوت بود آقای یاسینی از من پرسیدند خانم ..... شربت به جانتان نشست؟؟ گفتم بله بسیار خوشمزه بود ایشان گفتند این شربت شفاست، نوش جانتان. تمایل دارید لیوان دیگری شربت برایتان بیاوریم با اشتیاق زیاد گفتم بله محبت می کنید آقای یاسینی به علی اصغر گفتند آقای قلعه ای سریع برای خانم .....شربت دیگری بیاورید علیاصغر قلعه ای مانند فرفره رفت داخل نور و بعد از مدتی با سینی دیگری از شربت که دو لیوان در داخل آن بود به سمت ما آمد این بار شربت پرتقالی رنگ بود که آن را نیز تا ته میل کردم و بسیار گوارا بود در این موقع آقای یاسینی از ما عذرخواهی کرد و گفت کاری برایم پیش آمده الان خدمت میرسم و ما را ترک کرد و داخل دروازه پر از نور شد و به علی اصغر گفت در خدمت خانم .....و همسرشان باشید تا من برگردم علی اصغر نوجوان بسیار شیرین زبانی بود. در این موقع به من گفت میخواهید برای اینکه سرتان گرم شود فیلم شهادت آقای یاسینی را برایتان بگذارم من اول متوجه صحبتش نشدم به او گفتم فیلم شهادت چه کسی؟ تکرار کرد شهید یاسینی. اشاره کردم به داخل نور به سمتی که شهید یاسینی رفته بودگفتم شهیدیاسینی😳مگرایشان شهیدشده؟؟؟