🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
#تشکرانه😍💕💕💕
سلام عزیزم خیلی ممنون که لطف کردی چله شهدا را در کانال قرار دادی😍
اجرتون با شهدااا 🤲🏻
ان شاءلله با دعای مقبول شهدا حاجت روا ، عاقبت بخیر ، موفق و تندرست باشی گلمممم
💝💝💝
جمیع خیرات دنیا و آخرت را برات آرزو میکنم 😘😘😘
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 سلام ببخشید مزاحم تون شدم من دختری ۱۴ ساله هستم و از زنده بودنم رنج میبرم وقتی ۳ سالم بود پد
و منو مادرم با همسر مادرم همیشه دعوا می کنیم نمیتونم قبول کنم که کسی دیگه جای پدر منو واسه مادرم پر میکنه من مرد هارو خوب نمیشناسم چون پدر نداشتم همیشه عاشق میشم و بعد از چند پشیمون میشم من دوست دارم یه مرد توی زندگیم باشه هم منو درک کنه هم باهاش حرف بزنم وقتی میرم مدرسه خیلی خوشحالم اما موقعی که میرم خونه افسرده و اعصبانی میشم من دختری تنها هستم نه خواهر دارم نه برادر همیشه احساس پوچی میکنم از خودم و از زندگی که دارم بدم میاد دوست دارم از روستا که داخلش زندگی می کنم برم به جای دیگه من یه پسر عمه دارم که بهش علاقه دارم اونم احساس می کنم بهم علاقه داره باباش از قدیم گفته بود که این دختر عروس منه پسر عمه ام مهربانه هم خودش و هم خانوادش پدرش خیلی با من خوبه پسر عمه ام خیلی خوشگله 😂و خیلی هم اهل کار کردنه من الان تو دو راهی موندم که باهاش ازدواج کنم یان اما اما ذهنم میگه اون پسر خوبیه باهاش ازدواج کن من خواستگار زیاد دارم همین چند روز قبل دایی مامانم واسه پسرش اومد خواستگاریم منم قبول نکردم اما دیگه قراره بیاد خواستگاریم اما این دفعه واسه پسر کوچیکش که همکلاسی منه میاد خواستگاریم و بعد قراره عمه ام تابستان بیاد خواستگاریم من نمی دونم اینا چجوره از من خوششون اومده در حالی که من از خودم متنفرم احساس میکنم همه منو مسخره می کنن احساس می کنم زندگیم و آینده ام واسه کسی مهم نیست دیگه نمیدونم چیکار کنم
من به مشاوره تون خیلی نیاز دارم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
و منو مادرم با همسر مادرم همیشه دعوا می کنیم نمیتونم قبول کنم که کسی دیگه جای پدر منو واسه مادرم پر
یه بار عاشق یکی از همکلاسی هام شدم البته با هم صحبت نمی کردیم فقط من همیشه نگاهش می کردم اونم بعضی وقتا نگام می ولی نمیدونست من دوسش دارم مدرسه ما مراسم داشتیم و داشتیم زیارت عاشورا میخوندیم اون چون سنی بود به این چیزا اهمیت نمی داد همش مسخره بازی در می آورد و میخندید منم از این واکنشش خیلی ناراحت شدم بعد از چند روز فراموشش کردم اما حالا خودش همیشه منو نگاه می کنه منم بهش توجه نمی کنم اما اون موقعی که من میرم مدرسه همش نگاه می کنه و میخنده منم دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم الان نمیدونم چکار کنم
لطفا بهم کمک کنید
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
#ارسالی_اعضا
#چالش
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه 😍😍درمورد چالش عملیات😜
خداروشکر تا الان زیاد لو نرفتیم یه ساله توی عقدیم فقط بدترینش اینی بود که میگم😱
اولی اینکه اوایل عقدم بود و شوهرم اومده بود بازو مو به طور بدی کبود کرده بود🤣💪
منم با تیشرت هی جلو خانوادم رژه میرفتم یهو چشمم خورد اب شدم😱
یکی دیگ اینکه ما همیشه کاند*وم رو میندازیم توی سطل زباله کوچیکی ک توی اتاق خواب خونه مادرشوهرم هست و اینک خالی نکرده بودیم😱 یه روز که خواهرشوهرم اونجا بوده بچه اش که کوچیکه میره و سطل زباله رو میریزه و همه میریزه بیرون و میخواسته بخوره😂😱
وقتی خواهرشوهرم برام تعریف منم کم نیاورم گفتم من که اصلا نمیدونستم همه رو انداختم گردن شوهرم🤣😌
واسه خوشبختی منم دعاکنید😍
انشاءالله که همه همیشه سالم باشند 😁
منم باشم رز آبی💙
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
#ارسالی_اعضا
#چالش
سلام به همه منم خواستم تو این چالش شرکت کنم من ۱۸سالمه وقتی ۱۶سالم بود شوهر رفتم خواستگاریمون جوری بود تا محرم همدیگ میشدیم نباید همدیگرو میدیدم ک همینجوری هم شد عقدمون کردن بد عقد همدیگرو دیدیم ک منم دوستش نداشتم شب اول انقدر دستو پام یخ کرده بود ک باید پیش هم میخوابیدیم نتونستم برم تو بغلش چون اولین بارم بود دیده بودمش اصلا شناختي ازش نداشتم هیج وقت ندیده بودمش هتا عکسشم ندیدم خلاصه بد چند ماه بهم نزدیک شد دلمو به دست آورد الانم دوستش دارم خداروشکر فقط ما رسم دستمال داریم ک الانم استرس دارم چون هنوز نرفتیم سر خونه زندگیم از خط قرمز رد شدم البته نمیخواستم براه اولین بار یه شب رفتیم تنهایی جایی بمونیم ک در حال انجام عمليات خانم شدم خودمم نمیدونستم خون کمی دیدم ولی فکر کردم پریود شدم بد ۳ماه ک داشتیم کاری میکردیم شک کردم گفتم شاید خط قرمزو رد کرده باشیم ک دورست حدس زدم الانم موندم شب عروسیم چی دستشون بدم چون اطلاعي نداشتم تازه مامانم الان میگه بهم ک کاری نکنی ابرومون بره اون موقع ک این اتفاق برام اوفتاد خبر نداشتم خلاصه فعلآ تو نامزدی هستیم انشالله ک زودتر بریم سر خونه زندگیمون راحت بشیم ببخشید زياد شد انشاالله همگی خوب باشین هرچی از خدا میخواین بهش برسین
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🎶♥️🎶
"میشه برق اتاق روشن باشه؟! آخه من تو تاریکی خوابم نمی بره، از تاریکی میترسم"
چشماش رو دوخته بود به لبهام که بگم آره، میشه برق اتاق روشن باشه. دستم رو بردم لای موهاش و پیشونی بدون خطش رو بوسیدم. دراز کشیدیم و زیر نور لامپ خوابیدیم. خوابیدیم نه، خوابید. چون من همون آدمی بودم که تمام زندگیم با چشم بند میخوابیدم و با کوچکترین نوری خواب از سرم میپرید. تا صبح به پهلو دراز کشیدم و پلک چشماش رو دیدم. کرکرهی بستهای که وقتی باز میشد دنیام رو داخلش میدیدم. اولین شبی بود که کنارم خوابید، اولین شبی بود که کنارش تا صبح بیدار موندم. از اون شب دیگه هیچ شبی چراغ اتاق خوابم شبها خاموش نشد. کم کم عادت کردم به زیر نور خوابیدن. باور کردنش سخته ولی من عادت کردم به عادتش. دیگه هیچ وقت تو تاریکی خوابم نبرد، حتی وقتی سالها از رفتنش گذشته بود من زیر نور میخوابیدم. میدونی چیه آدم عادت میکنه به عادتهای کسی که دوسش داره، انقدر که حتی وقتی رفت اون عادتها میشه یادگار بودنش. حالا من پر از عادتهایی هستم که برای خودم نیست. یادگاری مهمونهایی هست که اومدن تو زندگیم و رفتن. که تغییرم دادن و رفتن. انقدر که دیگه یادم نمیاد عادتهای خودمچی بوده. امشب هیچ نوری تو این اتاق نیست. دوست دارم برگردم به عادتهای خودم حتی اگه یه عمر شبها تا صبح خوابم نبره.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃