eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.2هزار دنبال‌کننده
40.9هزار عکس
683 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام در مورد اقایی که میگن خانمشون اجازه رفتن به خونه ی مادرش رو بهش نمیده نمیدونم شما چطور خانمتون به خودش اجازه داده که همچین حرفی رو بزنه واین به خاطر نقطه ضعف شماست که مواد مصرف میکنین شما که هم وضع مالیتون خوبه وهم اینکه میگین به خانمتون احترام میزارین نشون دهنده اینه که اون داره از ضعف شما سواستفاده میکنه حالا اگه شما به امید خدا یه کم همت کنید وبه امید خدا ترک کنید متوجه میشید که چقدر این مسئله در زندگیتون مهمه ونه تنها خانمتون بلکه بچه هاتون هم جور دیگه ای بهتون احترام میزارن با تشکر از کانال خوب ماهی جون 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 ارسالی باز قدسی نفسان زمزمه‌پرداز شدند به سوی سامره آماده پرواز شدند چهره‌ها با گل لبخند همه باز شدند بلبلان چمن حُسن در آواز شدند در سماوات کنون فصل گل و هم‌عهدی‌ست میزبان خالق و مهمان عزیزش مهدی‌ست 💐میلاد با سعادت منجی عالم بشریت، برپاکننده قسط و عدل، حضرت ولیعصر، امام زمان،مهدی موعود (عج) بر عموم شیعیان جهان مبارک باد💐 (عج) ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام براخانمی که براچربی آشپزخونه پرسیدند جرم گیر آرمان عاااالیه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی گل عزیزم برای خانمی که گفتن چربی زدا میخوان من ماهی یک بار از موتور شویی مخصوص چربی زدای ماشین هست استفاده میکنم مخصوصا اونای که فومی هستند چربی رو حسابی پاک میکنه وبرای چدن های گاز ازلوله باز کن صاف یاتیرک استفاده میکنم چون اجاره نشین هستم به اجبار از این مواد ها استفاده میکنم گازم برق میزنه 😭 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 داستان زندگی سلام از وقتی که یادم میاد خونوادم اوضاع مالی درست و حسابی نداشتن بابام آدم سالمی بود سرهنگ سپاه بود اما انقد ضامن این و اون شده بود که چیزی از حقوقش باقی نمی موند خیلی روزای سختی توی زندگیمون داشتیم چه شبا که گرسنه نخابیدیم چه روزا که با حسرت نگذروندیم.
مَــــــــنِ آرام💜✨
🎶♥️🎶 داستان زندگی #اعضا سلام از وقتی که یادم میاد خونوادم اوضاع مالی درست و حسابی نداشتن بابام آد
من تک دختر بودم و سه تا داداش از خودم بزرگتر داشتم سوم ابتدایی بودم که از خونوادم میشندیم که میخان عروس بیارن من اما تو اون دنیای بچگی خودم ذوق داشتم که میخایم عروس بیاریم.داداشم فقط شونزده سالش بود که نامزد کرد.دختره با مادرشو دوتا داداشش زندگی میکرد و مادرش از پدرش جدا شده بود.دائم خونه ی ما بودن البته با خونوادش.مادرش خیلیییی با بابام گرم رفتار میکرد انگار که چن ساله همو میشناسن.یه روز ظهر که از مدرسه برگشتم دیدم همه ناراحتن از این که مامانم غیبش زده همه جارو گشتیم خونه دوست آشنا فامیل....بیمارستانا...نبود که نبود.من دیوانه وار مامانی بودم و دنیا برام تیره و تار شده بود.همه گریه میکردیم نامزد داداشم و خونوادشم طبق معمول خونه ما بودن.اونام ابراز همدردی میکردن.فردا صبحش داییم از شهرستان زنگ زد و گفت که مامانم اونجاست.مامان مهربون و زجرکشیده ی من قهر کرده بود و رفته بود و من تو دنیای بچگونه ی خودم از هیچی خبر نداشتم.فقط چن روز ی بار بهش زنگ میزدم و گریه میکردم.خونواده نامزد داداشم همچنان خونه ما بودن دم عید بودو برامون خونه تکونی میکردن.من اما بی خبر از همه چیز....تو غم نبودن مامانم به سر می بردم عید شد و مامانم نیومد.دلم براش پر میکشید دلم مامان خوب و مهربونمو میخاست حتی یه خواهر نداشتم که باهاش حرف بزنم.عید شد و مامان خوبم نیومد .بعد سال تحویل رفتیم خونه نامزد داداشم و چن روزی اونجا بودیم.بدترین عید زندگیم بود چون مامانم کنارم نبود.مامان زن داداشم زن خوبی بود مهربون بود خیلی سعی میکرد بامن که مامانم کنارم نیس خوب باشه...بابام و مامان زن داداشم همچنان باهم روابط گرمی داشتن و من بی خبر از دنیا...بعد چهل روز مادربزرگ(مامان بابام)مامانمو آورد خونه.انگار تمام خوشیای دنیا مال من بود چهل روز مامانمو ندیده بودم دلم حتی برای غر زدناشم تنگ شده بود درد نبودنش برا من به مراتب سخت تر از داداشام بود...گذشت و گذشت...ما توی خونه سازمانی که از طرف سپاه بهمون داده بودن زندگی میکردیم و یه روز که من رفته بودم اردو وقتی که برگشتم دیدم خونوادم بیرون ایستادن و تمام وسایلمونو یه سری سرباز داشتن میبردن داخل انباری من اما هاج و واج مونده بودم حکم تخلیه ی منزل رو داده بودن و ما باید از اونجا میرفتیم از دار دنیا یه ماشین ۲۰۶داشتیم نه خونه ای نه سرپناهی.رفتیم خونه ی نامزد داداشم.دو یه روزی اونجا بودیم.یه روز من حوصلم سر رفته بود به مامانم گفتم بریم آلبوم عکساشونو نگاه کنیم و رفتم آلبوماشونو آوردیم.ورق زدیم و ورق زدیم تا به یه عکس رسیدیم.شوکه شدم انگار قلبم داشت وایمیساد نفسم تو سینه حبس شده بود انگار که مقصر من بودم چون من آلبومو آورده بودم.عکس بابام بود و مامان زن داداشم کنارهم دست تو دست...مامانم اما خیلی صبور بود...بابام اما خیلی بی معرفت.مامانم از زیبایی هیچی کم نداشت با تمام خوب و بد زندگی بابام ساخته بود با نداریش.با گرسنگیش.با سالی یه بار لباس نخریدنش.مامانم خیلییی بساز بود.داداش زن داداشم هول کرده بچه بود دیگه به مامانم میگفت این شوهر شما نیس این دوقلوی اونه.واااای تا شب شد و بابام برگشت مردم من.مامانم یه دونه زد تو گوش بابام و عکسو بهش نشون داد...بابام هیچی نگفت چی داشت که بگه...داداشمم میدونست.اما گفت که بابام مجبورش کرده که چیزی نگه...بله بابام اون زنو صیغه کرده بود زنی که انگشت کوچیکه ی مامانمم نمیشد از هر لحاظ.اون زن تا دیروقت سرکار بود.آخرشب برگشت با مامانم رفتن تو اتاق تا صب حرف زدن.من و زن داداشم که هنوز عقدم نکرده بودن با داداشن فقط محرمیت خونده بودن کنار هم بودیم نمیدونستم خواهرمه یا زن داداش ولی خیلی دختر خوبی بود داشت به گناه مادرش میسوخت.صب که شد مامانم از اتاق اومد بیدون گفت جمع کنید بریم رفتیم بابامم با ما اومد مامانم چقدر خانومانه رفتار کرد دو دستی شوهرشو چسبید ولش نکرد دو دستی بچه هاشو چسبید بچه های بی سرپناهشو ما خونه و سرپناهی نداشتیم بابامونم که پی خوش گذرونی خودش انصاف نبود اگه مادرمونم ولمون میکرد...مامانم نرفت.از بابام قول گرفت که دیگه دور اون زنو خط بکشه.اونم قول داد.رفتیم خونه پسرعموی بابام یه ماه اونجا بودیم به امید اینکه بابام بره و مشکل خونه رو حل کنه و ما برگردیم خونمون اما حل شدنی نبود بابام دیگه سرکار نمیرفت...از خونه پسرعموی بابامم رفتیم دیگه روی موندن نداشتیم.رفتیم خیلی دنبال خونه گشتیم اما پولمون کم بود خونه پیدا نمیشد.یه چادر مسافرتی خریدیم رفتیم مرقد امام خمینی تو حیاطش چادر زدیم شبا اونجا میخوابیدیم 👇👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
من تک دختر بودم و سه تا داداش از خودم بزرگتر داشتم سوم ابتدایی بودم که از خونوادم میشندیم که میخان ع
یه پیک نیک و یه قابلمه و چن پتو و یه سری خرت و پرت خریدیم و چن وقتی اونجا بودیم...ماه رمضون شد و ما هنوز تو حیاط حرم امام به سر می بردیم...چن وقت بود که حموم نرفته بودیم...رفتیم حموم نمره...مجبور بودیم راه دیگه ای نداشتیم...مامانم اما همچنان اسطوره ی صبر...ماه رمضون تو ذل گرما روزه میگرفتیم.تا اینکه مادربزرگم و پدربزرگم و عمم زنگ زدن و گفتن میخایم بیایم خونتون...ما اما خونه ای نداشتیم...اومدن و وضعیت مارو دیدن چن روزی مهمونمون بودن تا اینکه بابابزرگم گفت اینجوری که نمیشه ادامه بدید برید با همین پولی که دارید از پایین شهر خونه بگیرید.رفتیم چن روز گشتیم تا این که یه خونه پیدا کردیم...وای خدای من بعد چن ماه در به دری و چادر خوابی و هزارتا درد دیگه...خوابیدن زیر یه سقف لذت بخش ترین چیز بود برای ما...سقفی که مال خودمون بود...هیچ وسیله ای نداشتیم کم کم میرفتیم میاوردیم از انباری خونه قبلیمون باورتون نمیشه پول نداشتیم یه وانت بگیریم و همه رو بیاریم خورد خورد با ماشین خودمون میاوردیم... میگذشت اما همچنان بدون پول...بدون هیچ منبع درآمدی...داداشام سنی نداشتن...بابامم دیگه سرکار نمیرفت...تا اینکه مامانم تصمیم گرفت کار کنه.‌..مامان خوب و زجرکش من...میرفت توی بیمارستان همراه مریضایی میشد که همراه نداشتن و پول میگرفت...خوب بود حال روزمون یه کم خوب شده بود البته فقط از لحاظ خورد و خوراک...بابام هیچ درآمدی نداشت تازه سیگارم میکشید باید ما براش میخریدیم.یه سال گذشت و صابخونه گفت باید از اینجا برید همه اجاره هامون روهم افتاده بود رفتیم یه جا از اون بدتر اجاره کردیم یه سالم اونجا بودیم اما بازم اجاره ها روهم افتاد و بازم جابه جا کردیم...دوتا از داداشام رفتن سرکار یه کم اوضاعمون خوب بود...خوب که چه عرض کنم بخور ونمیر...تابستون بود اومدیم شهرستان خونه داییم مامانم فقط یه داداش داشت نه خواهری نه مادری نه پدری...فقط یه داداش که تحت سلطه زنش بود...بهمون پیشنهاد دادن خونه مام بیاد شهرستان...من اصلآ راضی نبودم تهرانو دوس داشتم ۱۶سال بود که اونجا بودم...عروسی پسرداییم بود رفتیم خونه عروس که متوجه نگاهای داداش عروس شدم عشق تو یه نگاه به خدا راسته...خواهرش بهم گفت که داداشش از من خوشش اومده...منم تمام فکر و ذکرم شده بود اون شبم روزم....با دخترداییم درد دل میکردم میگفتم که عاشق شدم...رفتیم تهران...اصرار میکردم به خونوادم که پس کی خونمون میره شهرستان اونا اصلآ جدی نبودن واسه رفتن من اما دلمو جا گذاشته بودم اونجا دیوانه شده بودم تمام فکرم بود تمام دنیام...دلم براش پر میکشید...لحظه شماری میکردم برا رفتن....برا دیدنش.از طرفی فکر میکردم فراموشم کرده باشه... میگفتم نکنه از دل برود هر آنکه از دیده برفت راست باشه.شب بیست و یک رمضان سال ۸۹ بود بهش زنگ زدم اما خودمو معرفی نکردم...اما اون اولین حدسی که زد من بودم.دلامون به هم وصل بود...همو میخاستیم عشق نااااب و پاکی داشتیم فقط تلفنی حرف میزدیم.خونمون اومد شهرستان با اصرارای من البته..قرار شد بیان خواستگاری.دورادور خونوادمم در جریان قرار گرفته بودن...مامانم راضی داداشام راضی بابام ناراضی البته حقم داشت چون شغلی نداشت.چهارسال گذشت بابام اکثرا تهران بود پیش همون زن صیغه ایش مامانم اما صبوری میکرد میگفت بالاخره درس میشه.دوتا از داداشام تهران بودن من و مامانم و داداش کوچیکم شهرستان بابامم در رفت و آمد.روزگارمون شیرین شده بود من عاشق بودم و هر از گاهی دورادور عشقمو میدیدم و تلفنی صحبت میکردیم...چن باری مادرش زنگ زد که بیان خواستگاری بابام قبول نکرد.اسم خواستگار میاوردن چن روز تو اتاق خودمو حبس میکردم.بعد چهارسال یه روز دیگه راستی خونوادم میخاستن ردم کنن برم به عشقم پیام دادم که دیگه داری منو از دست میدی و.بابامم که راضی نمیشه من چیکار کنم..گفت تو فقط اجازه بده یک بار دیگه مادرم بیاد تموم دنیا رو برات جا به جا میکنم.منم اجازه دادام به شرط اینکه سرزده بیان چون اگه قبلش زنگ میزدن بابام ممکن بود اجازه نده.یه روز که من از دانشگاه اومدم خونه دیدم مادرش و خواهراش خونمونن باهم خوش و بش کردیم و بابام منو برد تو اتاق.گفت تو نظرت مثبته؟گفتم ینی واقعآ شما نمیدونید؟بعد چهارسال تازه میگه یعنی تو نظرت مثبته.بهشون گفت برید خونه من بهتون زنگ میزنم.وقتی رفتن دسته گلو بردم گذاشتم تو اتاقم بعد چهارسال این اولین هدیه ای بود که پیش خونوادم بهم میدادن خیلی دوسش داشتم..بابام فرداش زنگ زد و اوندن برای خواستگاری.بابام خیلی آسون گرفت همه چیو مهریه ام ۱۴تا سکه با این که اونا با تاریخ تولدمم موافق بودن.انگشترم آورده بودن برام.همون شب محرمیت خوندن برامون ومن و عشقم بعد چهارسال به وصال رسیدم..حال اونشبم قابل وصف نیس.شوهرم شیفت داروخونه بود و خیلی نمیتونست حرف بزنه نصفه شبش زنگ تا خود صبح حرف زدیم 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
یه پیک نیک و یه قابلمه و چن پتو و یه سری خرت و پرت خریدیم و چن وقتی اونجا بودیم...ماه رمضون شد و ما
دم دمای صبح خابیدم و چشممو که باز کردم با دیدن انگشتر نشونم توی دستم قند تو دلم آب شد...برام باور کردنی نبود....شیرینی بردیم دانشگاه والبته اون شد آخرین روز دانشگاه رفتنم حس و حال درس خوندن نداشتم...دوس داشتم فقط کنار عشقم که بعد چهارسال صبوری به هم رسیده بودیم روزگار بگذرونمبعد دو هفته عقد رسمی کردیم.بعد چن ماه شوهرم یه مغازه باز کرد و خداروشکر خوب بود درآمدش و از داروخونه استعفا داد چون سخت بود کارش...بعد ده ماه به اصرار من عروسی کردیم شوهرم واقعآ شرایطشو نداشت برا عروسی و منم قول دادم سخت نگیرم که بهش فشار نیاد حتی آرایشگاه ندفتم حتی لباس عروس نخاستم لباس عقدمو پوشیدم رفتیم مشهد و وقتی برگشتیم یه مراسم ساده گرفتیم...یک ماه بعد از عروسیم باردار شدم تو زیرزمین خونه مادرشوهرم زندگی میکردیم چون قول دادم که بسازم با همه چیز...کلی طلا داشتم که با پولش میشد خونه گرفت اما شوهرم قبول نمیکرد...تا این که پسر قشنگم به دنیا اومد...مادرشوهرم اینا خیلی باهام خوب بودن هرگز ناراحتی پیش نیومد بینمون.پسرم که ۵۰روزش شد خونمون رفت از اونجا یه آپارتمان نقلی که برا من از یه قصر تو نیاورونم بهتر بود...پسرم خیلی اذیت میکرد شب و روز گریه میکرد خواب نداشتم خیلی حال و روزم بد بود همسرمم انصافآ کمک میکرد...دیگه بریده بودم.از طرفی مامانمم چن ماهی بود که رفته بود تهران پیش داداشم من میرفتم خونشون و در نبود مامانم با بودن تو خونش آرامش میگرفتم تنها بودم بچه ی اولم بود سختم بود.شبا تو خاب احساس خفگی میکردم.یه روز دیگه خیلی کلافه بودم از اذیتای پسرم به دادشم زنگ زدم اومد دنبالم من و برد تهران شوهرم خیلی باهام راه میومد.رفتم تهران بردمش دکتر یه سری دارو گیاهی داد بهش یه کم آروم شد البته فقط یه کم...نمیدونم چرا دلم خاس با دکترش درد دل کنم.بهش گفتم پسرم خیلی اذیت میکنه خیلی تنهام گاهی شبا تو خواب احساس خفگی میکنم معاینم کرد و متوجه شد که غده ی گواتر دارم آزمایش و سونو دادم و متوجه شدم که بله چن تا دکتر رفتم و تشخیص دادن که باید عمل بشم.پسرم فقط ۹ماهش بود عمل کردم و انقد حالم بد بود که منو دادن آی سی یو اونقد جیغ زدم اونقد ناله کردم که دکتر اومد بهش گفتم بچم از صب شیر نخورده منو بفرستید بخش دکترم دلش سوخت و با مسئولیت خودم منو فرستاد بخش اما همسرم بچه رو برده بود خونه فرداش مرخص شدم شب انقد پسرم گریه کرد بی قراری کرد که تا خود صبح سرپا بغلش کردم بخیه هام باز شده بود و خونریزی کرده بود حال عمومیم اصلآ خوب نبود.صدام اصلآ در نمیومد در حدی که حرف میزدم کسی صدامو نمیشنید.رفتم دکتر عکس برداری کردن و متوجه شدن که تارای صوتی سمت راستم فلج شده و به همین خاطر نمیتونم بلند صحبت کنم.خیلی برام سخت بود تاکسی که سوار میشدم هرچی میگفتم پیاده میشم صدامو نمیشنید....بعد یک سال بهتر شدم و دوباره رفتم عکسبرداری و گفتن تارای صوتیت ترمیم شده.الان خداروشکر خوبم.میتونم بلند حرف بزنم.پسرمم سه سالشو تموم کرده عاقل تر شده و کمتر اذیت میکنم.خداروشکر میکنم که با گذروندن این سختیا الان صبورتر شدم و کنار بهترین مرد دنیا و ثمره ی عشقمون رنگ خوشبختی رو دیدم و آرامش دارم.و مادرمم که نفسام به نفساش بنده پارسال عمل باز قلب انجام داد و الان خداروشکر خوبه و پدرمم  کنار مادرمه و دیگه دور اون زنو خط کشیده پایااااااان 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ماهی خانم خوبین ممنون ازکانال خوبتان درجواب آن آقایی که درروستازندگی میکندوباهمسرش مشکل داره میتونم نظرشخصی خودم رااعلام کنم اولا خودت آقادست به کارشوواین احتیاط روکناربگذارانشاءالله باتلاش زندگی خودت رابه آرامش دعوت کن اگرهمسرت واقعا این خوبیهایی که شمادارین کوتاه نیامدفک کنم ازهمسرت جدابشی یاازدواج مجددبکنیدبهتره تاازمادرت بگذریدبه قول قدیمیاتوهرکوچه ۱۰تازن هست امایک فرشته بهشتی تمام دنیاروبگردی پیدانمیکنیداونم مادرببخشیدکه طولانی شد. درضمن من یک آقاهستم نظرمردانه خودم روگفتم اگرخدای نکرده برای خودم پیش میامدمن همین کاروانجام میدادم باتشکرازکانال خوبتان. 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 سلام ماهی جون خواستم بگم من چند مدته دهنم بو میده دندونامم مشکلی نداره نمیدونم برای معدمه یا برای دندونامه نمیدونم چیکارش کنم خستم کرده دوستان اگه راه حلی برای مشکلم دارن یا چیزی خوبه بخورم ممنون میشم بگن مرسی♥ 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام در مورد اون دختر خانم که پدرش بهش گیر میده عزیزم تو الان سن و سالی نداری که تنها بزارنت بیرون در ضمن گذاشتن کجا میخوای بری؟🤷‍♀ الان دوره زمونه طوری شده این مردم گرگ که دنبال منفعت خودشونن اگه یه دختر کم سن تو خیابون ببینن هر کاری میکنن که فریبت بدن تو اشتباه منو نکن فقط به فکر بیرون نباش یکم تحمل کن ایشالا دانشگا رفتی خودتم بیرون میری😊 پدرت هم فقط میخواد ازت مراقبت کنه ولی مطمعنم یه خاطره تلخی داره که این همه حساسه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🎶♥️🎶 ارسالی 🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊🎉🎊 با سلام وعرض تبریک و شادباش به مناسبت میلاد با سعادت منجی عالم بشریت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف😍 خدمت آقا صاحب الزمان علیه السلام و شما عاشقان آن حضرت💝 🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺 دوستان گلم جهت عرض ارادت وتبریک به ساحت نورانی قطب عالم امکان حضرت بقیه الله العظم به قنداقه پرنورشون شاخه گل صلوااات ✅بنیت سلامتی و تعجیل درفرج پرخیرشون ✅خشنودی قلب نازنینشون ✅حاجت روایی ، عاقبت بخیری وسلاامتی تک تک شما عزیزای دل هدیه کنیم 🌺🌸🌺🌸🌺🌸 اجرهمگی با حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ان شاءلله در این روز عزیز از دستان پرخیر و برکت آقاجان عیدی بگیرید ان شاءلله عیدی همگیمون فرج آقا جونمون باشه 🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘🌼☘ 🌸اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر🌸 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882