مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه... جلو در محضریم ..آدرس دادم اومدن دنبالمون وقتی دیدمش با شوهرش و بچهاش کلی ذوق کردم ..وحید ج
ادامه ....
و خیلی چیز های واجبمون ...
اون روزا میرفتم تو شهر یه چیزای رو قیمت میکردم با دیدن قیمت ها اشکم در می اومد خیلی افتضاح بود ۱۵ روز دیگه مونده به ۱۴۰۱، یجوری شهر حال هوای عید گرفته بود ، قیمت ها بالا رفته بودن بشدت ناامید شدم چطو میتونستم با بیست تومن من وسیله هامو بگیرم ، ولی با فکر اینکه در کنار وحید میخام زندگی جدیدی شروع کنم خوشحال بودم ،
هیچ وقت عشقی ک بین مون بود کم نشد، شاید خیلی چیزا بهمون فشار میومد ولی بازم واسه باهم بودنمون تلاش میکردیم از دوری هم زج میکشیدیم
خلاصه خونه ای ک وحید گفته بود کمتر از اون پیدا نمیشد یه بیست تومن قرض از خواهرم گرفتم یه ده تومن هم خودم گذاشتم روش از کار کرده وحید هم بیست تومن شد، و کرایه خونه رو جور کردیم ، بسم الله گفتیم خونه رو رهن کردیم
ولی خواهرام بهم فشار میوردن ک هیچ از وحید سخت نمیگیرم و نه طلا نه عروسی نه لباس نه حتی یه زیارت یا چیزی ک زندگیم شروع کنم ، و خیلی چیز های دیگه....ولی من خوب وحید و درک میکردم میدونستم ک هیچی نداره الان من باید این زندگی رو جمع جور میکردم و قید خوشیام بزنم ، به فکر زندگی در کنار وحید بهم امید میداد و این خودش تمام خوشی هام بود،
خلاصت یه گلیم فرش قدیمی داشتیم و یخچال و تلویزیون ک کمیته بهم داده بود فروختم یه مقدار هم خواهرام گذاشتن رو هم بهم دادن یه چیز های واجب واسه جهیزیه ام خریدم ...
و آماده رفتن با اونجا ک محل کار وحید بود شدم ک برم جهیزیه ام تو خونه ای ک گرفته بودیم بچینم و مرتب کنم..ولی پول جابه جایی وسیله هارو نداشتیم ، وحید اومده بود دنبالم ک باهم بریم بندر خونه رو مرتب کنیم . چیزی هم نداشتم فقد در حده یه چیز های خیلی کم بودن ...ولی مشکل کرایه ماشین داشتیم هیچ پولی واسه کرایه نداشتیم و یه انگشتر ک وحید واسه خواستگاری آورده بود باهم رفتیم فروختیم شد سه تومن ولی کرایه ماشین شش تومن بود بازم کم داشتیم،،، وحید تو اون روزا کلی با خانواده ش صبحت کرد ک شاید بتونه یه پول قرض کنه ولی نمیدادن هرچی بهش گفته بودن به من نمیگفت؛ خیلی بهم ریخته بود ولی من درکش میکردم اون روزا من حمایتش میکردم و بهش امید میدادم ، خلاصه زنگ زدم داداش کوچیکم گفتم پول لازم دارم واسه کرایه ماشین ک خدا خیرش بده اون کرایه ماشین و کامل داد .. و ما راهی خونه شدیم اومدم وقتی دیدم دور از شهر و غریب خونه داشتیم کلی دلم گرفته بود ولی به روح خودم نیوردم چون وحید روحیه خوبی نداشت، ازین ک حتی فرش نداشتیم یخچال نداشتی کولر میخاستم حتی تلویزیون و.... خیلی چیزه های دیگه بعد دوروز گفتم برگردم بعد یه فکری کنیم ک خدا خیرش بده یکی آشنا های وحید گفته بود یه چک بده بیا یخچال و فرش ببر ک ما دوتا چک جور کردیم و رفتیم یه یخچال و فرش آوردیم..تصمیم گرفتیم یه ۵ تومن جور کنیم راهی مشهد بشیم زندگیم مون شروع کنیم
بیست ام اسفند بود ک وحید پول قرض گرفت و واسه زیارت امام رضا(ع) بلیت گرفت ک راهی مشهد بشیم ...
به همه فامیل و آشنا دوست رفیق تماس گرفتم و سوار اتوبوس شدیم، چه حس حال خوبی داشتم.. در کنار وحید من هر جوری باشم خوشبخت بودم ، توکل به خدا کردیم و وارم مشهد شدیم بماند ک چقد حس حال خوبی داشتیم ... بعد چهار روز از سفر برگشتیم .، زندگی جدید رو شروع کردیم و هر روز زندگی شیرین تر از دیروز میشد بعد چن روز داداش کوچیکم اومد پیشمون وقتی دید تلویزیون نداریم به غیرتش برخورد و واسمون یه خوبش خرید،
یکم سختی داره تا خودمون جمع کنیم ولی ارزش داره در کنار وحید
وحید هم با تمام تلاشش کار میکنه تا پول های چک مون بدیم ، از اون موقع وقت کادو های ک از خانواده ام گرفتم خرجی مون شد ،کار کرده وحید فقد واسه چک داریم جمع میکنیم
خلاصه الان سه ماه از زندگی مشترک مون میگذره هر روز صبح ک بیدار میشم در مقابل خدا سجده میکنم و شکر گذارش هستم با زندگی شرینی ک در کنار هم داریم
من تو این سه ماه خوشبختی رو احساس کردم و داره روز به روز شرین تر میشه و عشق مون بیشتر ...
.. چشمام بستم و تو دریا کنار وحید بودم ، دستام بهم گره زدم و پر از آب کردم ریختم تو صورت وحید ، اونم از کار من سریع رو من آب میریخت اینقد با هم بازی کردیم خندیدیم جیغ زدیم ک نفهمیدیم چقد گذشت همونجا بغلم کرد گفت ببین چقد جمع شدن دارن به ما نگاه میکنن وقتی نگاه کردم همه از بازی منو وحید داشتن میخندیدن ، یه خنده بلندی کردم گفتم بزار همه بدونن ما چقد خوش بختیم ، دستاش دور سرم گرفت گفت:خدا رو هزاربار شکر ک کنارمی و با تلاش های تو الان به اینجا رسیدم ، از ته دلم قند افتاد و یه لبخند شیطونی زدم گفتم: بوسم کن تا خوشبختی من کامل بشه ، یه چشمکی زد گفت همه دارن نگاه مون میکنن، یه حالت قهر به خودم گرفتم گفتم باشه نکن ، خندید ک یهو پیشانیم داغ شد و یه لحظه دوتامون ساکت تو اون حال موندیم فقد صدای دریا بود ک میشنیدیم، تو حس حال خوبی بودم ک یهو با
مَــــــــنِ آرام💜✨
ادامه .... و خیلی چیز های واجبمون ... اون روزا میرفتم تو شهر یه چیزای رو قیمت میکردم با دیدن قیمت ها
موج دریا دوتا مون افتادیم تو آب و نفس نفس میزدیم از آب اومدیم بیرون ک با خند های وحید به خودم اومدم و با دیدن هم بلند بلند میخندیدیم ،، چقد روز هامون خوشبخته .....
و از همه ی عزیزان ک سر گذشت داستان منو خوندن میخام ک واسه این خوشبختی دعا کنن واسه این زندگی ساده ولی پر از خوشی دعا کنن ک همیشه خوشبخت بمونیم
یه تشکر همه به ماهی گلی بابت کانال خوبش کنم ک واقعا تو چند وقت ک تو کانال بودم خیلی تجربه هارو یاد گرفتم و ازشون استفاده میکنم
شب رو برگه نوشتم ...(زندگیم در کنار تو کامل میشود وقتی اینجا تورا میبینم )گذاشتم تو جا نماز یش ک صبح واسه نماز بیدار میشه بخونه ..وقتی از خواب بیدار شدم کلی پیام های عاشقونه داده بود 😍😍این ینی تمام خوشبختی
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••🎶♥️🎶••••••
#همسرداری💕🍃🍃
توی زندگی خیلی مسائل پیش میان که زندگیو زهر مار میکنن. که باعث دعوا میشن.
ولی یادتون باشه ما با همیم تا این مشکلات رو کنار هم اسونتر حل کنیم. قرار نیست مشکلی بهم اضافه کنیم.
وقتی خانمت میگه مامانت بهم گفت تو همه ش دروغ میگی😡 باهاش همدردی کن. یه درد بهش اضافه نکن که: همونا تو رو خوب شناختن🙄
وقتی اقا میگه روغن ترمز تموم شده بهش نگو که: بی دقت! هیچ وقت کارا رو چک نمیکنی
بهش بگو: عیب نداره پیش اومده. 🙈
اینطوری با هم😍 زندگی میکنین. نه ضد هم. و همه چیز اسونتر میشه.
چون بار روی دوش هر کدومتون نصف میشه. 😉
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••🎶♥️🎶••••••
تجربهی خواستگاری....💍💐
سلام ماهی جون این تجربه من هست.
شب خاستگاریم 22بهمن ماه سال 98 بود. خب ما از قبل باهم بودیم. قبل اینکه بیان همسرم باهام تماستصویری گرفت گفت دیدی گفتم هر کاری میکنم تا بههم برسیم.. پرسیدم چیکار کردی؟ گوشی رو داد دست پسرعموش، پسر عموش گفت کل طایفه رو بهم زده یه شبه😂😂😂
فداش بشم 🥺 به خانوادش گفته بود یا این دختررو برام میگیرید یا توی خونتون مجلس ختم راه میندازم🥺یادمه شب که اومدن... برفی میباریدااا برقا هم همش میرفت... همه از هیجان گرمشون بود شوهرمم همینطور اما روش نمیشد بگه گرممه😂💖 مطابق رسم و رسوماتشون بعد 10 تا جعبه میوه آورده بود، اما ما ندیده بودیم چون توی حیاط جا مونده بودن😐😂آخر سرمیوه که آوردیم عموم اومد غر بزنه که الان چه وقت میوه اوردنه گفتم عمو اونا اوردن... عموم قیافش دقیییقااا اینجوری 🥺😐شد😂😂😂ما بعد از 10 سال انتظار بهم رسیدیم.سخت بود ولی شد🙂
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
لباس عروس رو برداشتم و رفتم داخل اتاق ...
چندبار نفس عمیق کشیدم و لباس رو از کاور در اوردم ...
دستی به دامن پف دارش کشیدم و صدای احمد اقا بود که گفت : زود بپوش بابا جان ...
ترسیدم بیاد داخل سریع لباس پوشیدم ...هرطور دستمو پشتم میبردم نمیتونستم زیپشو بالا بکشم ...
صدای احمد اقا هم بدتر هولم میکرد که پوشیدی ...
یدفعه اومد داخل با دیدنم چشم هاش برق زد و گفت : زن باید مثل تو دلربا باشه ...
اومد جلوتر و من سعی کردم لباس رو به خودم بچسبونم ...
https://eitaa.com/joinchat/2980577420C1bf504124d
داستان را با #ساناز دنبال کنید ‼️
دختری که بازیچهی دست پدرشوهرش میشه....💔
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پُرِ دوست🌸
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو …
هر کسی میخواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد🌸
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دلهاست
شرط آن
داشتن یک دل بی رنگ و ریاست🌸
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بـهار
مینویسم :
ای یـار
خانهی ما اینجاست🌸
تا که سهراب نپرسد دیگر :
خانه دوست کجاست؟
#فریدون_مشیری
🌸
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام ماهی گلی جان وعزیزان همراه 🌺
الهی دفترزندگیتون پرازخاطرات قشنگ وشیرین 🌺
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
نماز حضرت ام البنین
دورکعت که روز جمعه بهتراست بعدازنمازصبح خوانده شود
بعد ۱۰۰ صلوات و۱۱۰ مرتبه سلام برحضرت ام البنین و۷ مرتبه سوره حمد ودعا ی فرج وثواب همه رابه حضرت ام البنین تقدیم کنید
انشالله حاجت روابشید🌺
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
برای خانم ۲۱ ساله ای که ۷ ساله ازدواج کرده...
عزیزم دل سرد شدن شوهرت خودتی
واقعا توقع داری شوهرت خسته از کار میاد خونه نامرتب واوضاع خودت شلخته باشه ذوق کنه وبگه وااای عزیزم چقدر دلم برا شلختگیت تنگ شده
وااای عزیزم چقدر الان که داری نق میزنی یا عین برج زهرمار نشستی روبروم بغلت کنم😒
واقعا مادر شما چی یاد شما داده
مرد وارد خونه میشه چهره ی بشاش زن ومرتب بودن خونه اونو به وجد میاره
درسته سنت زیاد نیست اما تجربه ی ۷ سال زندگی مشترک داری مادر یه بچه هستی یه تجدیدنظری در مورد اخلاق ورفتارت بکن عزیزم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام ماهی گلیه قشنگم خوبی
و سلام دوم به همه اعضای کانال امیدوارم حالتون خوب باشه
و اما برای دختری ک شبیه فرشته ها بود ک سرگذشتشو امروز تو چنل گذاشتی...
خواهر قشنگم خدا رو هزاران مرتبه شکر کردم و میکنم ک بالاخره از غم رها شدی اینو با تموم وجودم میگم ک خوشبختی حق مسلم توعه و تو واقعا و واقعا لایق بهترین هایی
من همه داستانتو از اول تا آخر خوندم و تقریبا تموم درد هایی رو ک کشیدی و من هم چشیدم ن به شدت تو چون الحمدلله به لطف خدا سایه پدر مادرم بالا سرم بود برا همین فقط کمی اذیت شدم حالتو کامل درک میکنم چون تو وضعیت تو هر چند به مدت کوتاه بودم ولی برای خواهرت میخواستم بگم ک بسپر به خدا منم از دار دنیا یه خواهر دارم ک منو فقط برا رفع نیاز خودش میخواد پس از خواهر ات دلگیر نشو نمیگم خودتو وقفشون کن ن نکن ولی دلگیر هم نشو
امیدوارم روز به روز خوشبخت تر و موفق تر بشی در سایه همسرت
شاد و سلامت باشی ❤️
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••🎶♥️🎶••••••
آقای شصت ساله هستم..
سلام آقای 60 ساله هستم حدود 30 ساله ازدواج کرده ام همسر خانمی مذهبی هستن ولی مذهب را فقط در عبادات می دانن ولی اصلا روش ها وتعالیم دینی را انجام نمی دهند وسواس تمیزی دارند از طرفی هتاک وستیزه جو وبددهن وتوهین کننده هستن و هیچ گونه احترام وحرمتی برایم قائل نیستن از طرفی به بهداشت فردی خودش اهمیت نمی دهند واهل آراستگی ورسیدگی به خودشان هم نیستن دهان اش بوی بدی میدهد و آروغ های بلندی میزنن در انجام وظایف زناشویی بامنت واهل گرو کشی بودن ' این رفتار ها باعث شد از حدود 10 سال قبل نسبت به ایشان سرد وبی تفاوت شوم و اتاق مان را از هم جدا کنیم و هیچ رابطه ای نداشته باشیم به مشاوران زیادی مراجعه داشته ایم ولی هیچ اثر وفاید ه ای نداشته اکنون سر گردان ماند ه ام که چه کنم با بالا رفتن سن وناتوانی های سنی : نیاز به همدم ومونس دارم وهمینطور توجه بقول مشاور یا باید تحمل کنم وبسوزم و بگذرانم به سختی وتمامی آروزهایی که به فنا رفت و یا جدایی و داشتن زندگی جدید که در این شرایط با داشتن عروس و فرزندان وهمینطور سخت هست یافتن کسی که شرایط من را ببذیرید وقابل اعتماد هم باشد چون بقول دوستی اگر کسی هم بیدا شود از کجا معلوم که اخلاقش مناسب باشد وتفاهم داشته باشیم . تفاوت سن هم مهم هست معمولا خیلی جوان تر از بنده هستن از طرفی خواهر ویا مادری ندارم که بتواند فرد مناسبی را برایم بیابد لطفا راهنمایی بفرمایید با تشکر فراوان
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام برا خانمی که برادر شوهرش مرده
وای عزیزم عذای پیش از مرگ گرفتی
خو جیگیرم دل بنده محبته با تعبیری شما از خونه وزندگیت کردی شوهرت جاریتون هم نگیره یه جا دیه سر خودش گرم میکنه آدم وقتی تو خونه سیر آب نشه میره سراغ آب سرد کن های تو خیابون
اگه رفتاری از شوهرت به طور واقعی دیدی که به جاریت گوش زد کن وگرنه که یکم خودتو جمع کن خواهر شک بی جام خودش گناهه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام در پاسخ به آقایی که همسرش بهش خیانت کرده...
به نظر من اول مدارک کافی مبتنی بر خلاف اخلاقی بودن اون خیانت کار جمع کنید و با مدرک فورا اقدام به طلاق کنید
این زن هرگز مادری در حق فرزند شما نمی کنه وشما هم با توجه به مشکلات زندگی خودتون اصلا به فکر درمانش نباشید تربیت دخترتون رو به مادرتون بسپرید وخودتون کنار پدر و مادرتون باشید
بزرگترین حقی که به گردن مرد هست به گفته ی پیامبر حق پدر و مادره
تا حالا درحق پدرتون کوتاهی نکردید دعای پدر در حق شما مطمئن باشید شما رو عاقبت بخیر می کنه دعا می کنم زندگیتون به آرامش برسه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882