🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام عزیزان 🌹🌹🌹درجواب دختر خانمی که سر از پریودی در نمیورد وپسر خالش بهش ......ک..
ببین عزیزم اگه ترست از زمانیه که دست......این فکنکنم مشکلی ایجاد کرده باشه ولی پسر خاله ات اگه به شکل ببخشید معذرت میخوام به شکل داخلی تجا....کرده باشه وخون ریزی کرده باشی بله اگه هم نه خون ریزی نبوده شاید صدمه وارد شده باشه ولی برای اینکه مطمئن بشی شده دزدکی بدون کسی بفهمه پیش ماما برو چک کنه حتماً اینکارو کن حتماً انشاالله که مشکلی نباشه انشاالله بعد به نظرم اگه امکانش هست به مامانت بگی بهتره مادر درک میکنه بلاخره اولین بار بچه بودی چیزی سر در نمیوردی بعدم اون پسر خاله ات گناه تو که نیست دیگه خدا از ش نگذره ولی اگه امکانش هست به مادرت بگی بهتر میتونه کمکت کنه که اگه خدایی نکرده مشکلی ایجاد شده باشه مادرت بفهمه چطور حلش کنه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
جواب دختر گلی که عرب هم هست 🌹🌹🌹
عزیزم تو فقط از خدا بخواه بگو خدایا اگه میدونی من با این پسر خوشبخت میشم قسمت بشه اگه هم نه الهی نشه بزار خدا برات انتخاب کنه همه چی بسپار دست خدا وهر چی شد شکر کن اگه شد شکر کن اگه هم نشد بازم شکر کن بلاخره خدا از همه امور آینده آگاهه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
برای بکارت
بره متخصص زنان شاید بکارتش ازبین نرفته باشه اگه رفته بره ترمیم بدون این که به خانوادش بگه ولی تا چند روز موقع نشستن اذیت میشه ازمطب که اومد خونه بگه توفلان پاساژ ازپله برقی افتادم وباسنم درد گرفته نمیتونم بشینم بعداز یک هفته خوب میشه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••🎶♥️🎶••••••
دختربرادر من عروسی نگرفت.....
هزینشو نداشتن ی جشن توسالن عقدکوچیک فقط خانمهارو دعوت کردن به تعدادکم شام هم ندادن شیرینی به تعدادمهمونا میوه هم کم فقط ارایشگاه رفت لباس عروس پوشیدماشین عروس هم درست نکردندولی الان خدارو شکرهم خونه دارن هم ماشین مهمونا ۵۰نفرهم نبودندمراسم عصرگرفتن شام ندادن برای دختربرادرم مهم این بود که لباس عروس بپوشه عکس بگیره عکاس هم نگرفتن یکی از دوستاش اومد ازش عکس گرفت ادم که به خاطر حرف مردم زندگی نمیکنه
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
•••••••🎶♥️🎶•••••••
#ایده_معنوی💕🍃🍃
سلام خوبی ماهی گلی
برای بچه ها ی کانال
یه دعایی هست
به نام 51دعا نوشت افزار دارند نوشت افزاری که قرآن می فروشند تهیه کنند
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
برای خانمی که دوستشون ۵ ماهه عقد کرده
واقعا تعجب میکنم از دخترای الان همه نیاز جنسی دارن مخصوصا وقتی جلوی چشمشون باشه ونتونن استفاده کنن اما این دلیلی برای اینکه قبل از عقددایم
رابطه برقرار کنید.
مردی که الان اینطور نامزدشو تهدید بکنه فرا تو زندگی هم دوره ی بارداری وزایمان هم به خودش اجازه ی خیانت میده وقتی الان تهدید میکنه وشماهم زود حق وبهش بدید
والله ماهم ۹ ماه دوران عقد دلشتیم رابطه داشتیم اما درحد همون دوران تا شب عروسی رابطه ی
دوران نامزدی وعقد برای شناختن همدیگه هست که اگر اخلاقا بهم نمیخوره راحت بشه تمامش کرد
ممکنه خدایی نکرده فوت کنه یا هر اتفاقی ممکنه بیافته
راستی گفته بودید هردوشون مذهبی هستن دقیقا کدوم مذهب ودینی دارن ؟؟؟
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام خدمت ماهی خانم گل میخواستم در مورد اون خانم که نگرانه که چرا مستاجر هست
خوب خیلی ها مستاجر ن چرا اینقدر حرص مال دنیا رو میزنید و اعصاب خودتون و شوهرتون بهم میزنید دو روز هست این دنیا چه بسا آدمایی بودن که چند تا خونه دارن ولی آرامش ندارن خدا بزرگه نگران آینده نباشید که چی میشه شما تلاش خودتون بکنید توکل کنید چه بسا چند سال دیگه خونه بخرید وحرفای مادر تون اهمیت ندید فقط با شوهرت محبت کن وکمتر غربزن و اینکه اصلا به هیچ عنوان بالا سر خونه مادر شوهر خونه نسازید یا نیاید اونجا چون بدتر میشه و زندگی تون بهم میریزه با دخالت های خونواده شوهرت و اینکه پس فردا که پدر شوهر یا مادر شوهر ت فوت شدن این همه خرج بالا ساختید خونه باید بین خواهر شوهر برادرشوت تقسیم کنی و این مشکلات پیش میاد به هر حال سعی کن به خودت آرامش بدی خیلی حرص مال دنیا رو نخور آخرش همه مون تو یه وجب خاکیم با ید جواب نکی منکر بدیم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••••••🎶♥️🎶••••••• میترسم از ازدواج.....
سلام دوستان عزیز من آیه بانو هستم 🙃🖐🏻
ممنون بابت راهنمایی هاتون به دوستم گفتم انشاءالله که کمکش کنه و اونا هم خوشبخت بشن
راستش حالا که یکم یخم باز شده میخواستم یه راهنمایی برای زندگی خودم ازتون بخوام 😅
من خودم ۱۷سالمه و خیلی دختر شاد و پرانرژی و مستقلی هستم
ما یه دوست خانوادگی داریم که خیلی ساله میشناسیمشون و باهاشون ارتباط داریم حتی ماه های محرم توی شهرمون تعزیه برگزار میکنیم ☺️
اینا یه پسر دارن که یه مدتیه اومدن خواستگاری من از لحاظ اخلاقیات تقریبا ایشون رو میشناسم چون باهاشون رفت و آمد داشتیم و تو مسائل و شرایط مختلف رفتارشون رو دیدم و خانوادشون رو هم میشناسم چند باری هم باهاشون سفر رفتیم
خودشون هم با ایمان و مذهبی هستن از لحاظ معیار های من هم خوب هستن ولی میترسم که سنم برا ازدواج کم باشه
بقیه بهم میگن بیشتر از سنت میفهمی تا الان هم با اینکه سنم کمه ولی خواستگار های زیادی داشتم و هنوز هم دارم اما از بینشون نمیدونم چرا این آقا برام یجوره دیگس
مادرم خیلی باهام صحبت کردن در مورد مسائل زندگی خودشون هم میگن من میتونم ازپس زندگی کردن برمیای
اما من خودم یه چند باری مشاوره رفتم
مشاور خیلی باهام صحبت کرد و در آخر گفت من مشکلی در تو نمیبینم و باید با آقا هم صحبت کنم
خیلی از دوستای دیگم که تقریبا همسنم هستن ازدواج کردن و زندگی هاشون رو میبینم
با این موارد ولی باز هم من میترسم که یه جا به مشکل بخورم
ممنون میشم راهنماییم کنید چیکار کنم برای اینکه تصمیم درست بگیرم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
اینو گفت و خودش رفت بیرون و درو محکم پشت سرش بست... منو و هما هم که حسابی از حرف هایی که زده شده بود خجالت کشیده بودیم و همونجا سر جامون وایستاده بودیم... نگاهی به هما کردم... پیشونیش خیس عرق شده بود... آروم گره ی روسری زیر گلوشو باز کردم و روسری رو از سرش برداشتم... نگاهی بهم انداخت... بهش لبخندی زدمو و گفتم :گرمت شده بود خانمم.... اولین بار بود اینجوری صداش میزدم.... معلوم بود خوشش اومده... خودم بیشتر از اون ذوق این لحظه رو داشتم... برقو خاموش کردم چون احساس کردم هما راحت نیست.... وقتی همه جا تاریک شد هما یه لباس راحت پوشید و اومد نشست تو رختخواب.... آروم و با لبخند بهش گفتم :راستش تا حالا توی یه رختخواب با یه نفر دیگه نخوابیدم... به نظرت جا میشیم...؟ اینو که گفتم دیگه منتظر جواب هما نشدم... دستمو دراز کردم و خوابوندمش رو دستم.... و همونجا بود که اولین بوسه رو به پیشونیش زدم.... اون شب به جز چندتا بوس و کلی حرف های عاشقانه اتفاق دیگه ای بینمون نیفتاد... یعنی اصلا نباید اتفاقی بینمون میفتاد.... ولی من همینکه هما رو تو بغلم داشتم دیگه چیزی نمیخواستم.... از اون روز دیگه یا هما پیش من بود یا من خونشون.... دوره ی عقدمون خیلی شیرین داشت میگذشت که دفترچه ی اعزام به خدمتم اومد.. یکی از قرارهایی که با بابای هما شب خواستگاری گذاشته بودیم این بود که تا تکلیف سربازی من مشخص نشده عروسی نگیریم... بابای هما هم موافق بود.... تقریبا چهار ماه بعد عقدم بود که رفتم سربازی.... و چون دوران جنگ بود برای گذروندن سربازی رفتیم جبهه... دوری از هما برام خیلی سخت بود.. اون هم کمتر از من بیتابی نمیکرد... هر چهل روز یکبار بهمون مرخصی میدادن میتونستیم بیایم به خانواده مون سر بزنیم.... به هر سختی بود دوران سربازی رو گذروندم و به محض تموم شدن سربازی جشن عروسی ساده ای گرفتیم و من و هما هم مثل بقیه ی داداش هام تو یکی از اتاق های خونه ی پدرم زندگی مون رو شروع کردیم....
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882