eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.1هزار دنبال‌کننده
41.3هزار عکس
690 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
مَــــــــنِ آرام💜✨
ماهی گلی جان این سرگذشت دوستم تاراست نامه اش دو هفته ی پیش به دستم رسید...اخ چه قدر اشک ریختم اجازه
دنیا دور سرم چرخید و دیگه هیچی نفهمیدم...با صداهای دور اطرافم چشم باز کردم روی تخت دراز کشیده بودمو ماهک کنارم بود...چشمای بازمو که دید گفت الهی بمیرم تارا چیشدی تو! گفتم چیشد ماهک؟من نمیخوام زن میلاد شم...چرا به من هیچی نگفتن؟ ماهک قطره اشکی که از چشمش چکید و پاک کرد و گفت نمیدونم بخدا مامانامون بریدن و دوختن ببخش نتونستم کاری کنم برات ام ام... پاشو ل.لبا..س...عرو..ستو...بپو...ش.د جیغ زدم نمیخوااااااام من عروس نیمشممممممم من زن اون نکبت نمیشششممممممم یهو مامان و زن عمو عمه مهربانو اومدن تو اتاق عمه گفت چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرت؟ادم روز عروسیش اینجوری نمیکنه!شوگون نداره ببر صداتو ناله کردم نمیخوام نمیخوام من زن میلااااد نمیشمممم ماماااان چطور میتونی دخترتو اینجوری بدی بره؟؟؟؟ مگه من چندسالمه؟؟؟ قبل از اینکه مامان چیزی بگه زن عمو گفت خبه خبه از خداتم باشه عرسو خاندان ماشی!درضمن همه ما ۱۴سالگی عروس شدیم بیخود ننه من غریبم بازی در نیاار!مامان گفت دختر میلاد پسر خوبیه خوشبخت میشی مادر!الانم پاشو لباس عروستو بپوش...جیغ زدم گریه کردم التماس کردم ولی به رور اون لباس نحسو تنم کردن و به ماهک گفتن ارایشم کنه دیکه نای گریه و کاری نداشتم بیحال روی صندلی نشستم و ماهک کارشو شروع کرد...منم به سرنوشت شومم فکر کردم من میلادو دوست نداشتم به کی باید میگفتم؟چرا یه شبه عروسم کردن...چرا نمیذارن جوونی کنم... ماهک کارش که تموم شد اشکاشو پاک کرد و گفت پاشو تارا که تمومی...بی حال نگاش کردم که صدای عمه ساناز اومد عروس خانوم تموم شدی داماد اومداااا...ماهک گفت اره عمه... تمومه و از اتاق بیرون رفت...صدای در اومد برگشتم سمت در که... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
دنیا دور سرم چرخید و دیگه هیچی نفهمیدم...با صداهای دور اطرافم چشم باز کردم روی تخت دراز کشیده بودمو
برگشتم سمت در که میلاد وارد شد قلبم تیر کشید...از امشب من زن این احمق میشدم... میلاد اروم اومد سمتمو دسته گلو به سمتم گرفت...دسته گلو گرفتم و کوبوندم تو فرق سرش و گفتم همینو میخواستی؟که تو این سن عروست شم؟اخه تو چرا اینقدر پستی؟چرا اینقدر خودخواهی....بیشعووووور من ۱۴سالمه فقط تو ۲۴!تو وقته ازدواجته ولی من نههههههههههههههههههههههههه!مطمئن باش حتی اگه زنت شم رفتارن باهات فرق نمیکنه که هیچ بلکه بیشتر از ت متنفر میشم...اگه زندگی ای که میخوای اینه باشه من حرفی ندارم...میلاد بدون حرف و خونسرد نگام کرد...چند دیقه ای گذشت که گفت بیا بریم الان عاقد میاد...حس کردم نمیتونم نفس بکشم به خودم اومدم دیدم که نشستم سر سفره عقد و عاقد برای بار سوم ازم اجازه میخواد برای اخرین دفاع از زندگیم گفتم نه! همه ساکت شدن که زن عمو رفت دم گوش عاقد چیزی گفت که عاقد دفترو جلومون گذاشت و گفت که امضا کنیم...یعنی چی؟من که رضایت نداده بودم...عمه مهربانو وقتی دید امضا نمیکنم به سمت عاقد رفت و با لبخند توضیح طووولانی ای براش داد و عمه سمتم اومد انگشتمو به زور مهری کرد و زد پایه سند ازدواجم و زندگی اون روی دیگه اش رو بهم نشون داد... اخر شب که شد زن عمو منو میلاد رو به اتاقی برد و گفت گوش کن تارا دیگه بخوای نخوای عروس منی و امشب شرعی هم این موضوع پس جفتک ننداز و رفت بیرون میلاد سمتم اومد و گفت فکر کردی کارم به همینجا ختم میشه کوچولو؟نه...و منو از دنیای دخترونم جدا کرد... زن عمو اومد پشت در و گفت میلاد...میلاد تموم شد؟بده دستمالو میلاد لبخند شومی بهم زد و رفت سمت در و رو به مادرش گفت مامان!اینکه... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
برگشتم سمت در که میلاد وارد شد قلبم تیر کشید...از امشب من زن این احمق میشدم... میلاد اروم اومد سمتمو
مامان اینکه دختر نیست! با حرفی زد نفسم رفت!چطور میتونست انقدر پس باشه؟زن عمو با عصبانیت فریاد زد ییعنی چی که دختر نییییییست؟اماده شین بیاین پایین زوووووود در کوبید و رفت میلاد دیدم که با لبخند به سمتم اومدو گفت گفتم به همین جا ختم نمیشه تو حق نداشتی منو پس بزنی حالام حاضر شو...اشکام سرازیر شدن...اماده شدم...باورم نمیشد که اینقدر راحت منو متهم به بی عفتی کنن!همراه اون جغد شوم به طبقه پایین رفتیم که زن عمو یه سیلی محکم زد تو گوشم...عمه ها سه تا زن عمو هام و مامانمو عزیز جون سمتش رفتن و کرفتینش تا دوباره نیاد سمتم... زن عمه دیوانه وار فریاد میکشید خیابوووووونییی ادمت میکنم ... بهت میفهمونم عاشقبت کثاااافت کاری چیه... طولی نکشید اقایون هم از حیاط اومدن داخل.... مامانم بدون حرف پایساده بود و نگاهم میکرد...نفهمیدم؟ چرا ازم دفاع نمیکرد مگه نه اینکه دخترش بودم؟...طولی نکشید زیر مشت لگد های عمو و بابا رفتم... بعد از کلی کتک زدن زن عمو گفت که منو به اتاق ببرن و درش رو قفل کنن... باورم نمیشد انقدر راحتک بهم ننگ بی آبرویی زدن...غلط کردم خداجون... دیگه ارزو نمیکنم کاش بیایم روستا...منو ازینجا ببر...منو بیار پیش خودت...تا خود صبح اشک ریختم... ساعت حدودای ده بود که ماهک اومد تو اتاق چشمای اونم قرمز بود گفت بمیرم برات تارا...ام.. راستش مامانت اینا برگشتن تهران توهم قراره همینجا بمونی...مامانم اصرار به طلاقت داره ولی میلاد میگه عیبی نداره من راضیم بزارین بمونه...یه چیز دیگه هم هست...چندساعت دیگه...آ..آوی...آویزه دختر اقا سهراب و منیژه خانوم...همسر میلاد میاد اینجا...بیحال لب زدم مگه زن داشت؟ماهک شروع به تعریف کرد اره پارسال ازدواج کرد ولی آویزه نازاس واسه همین مامانم گفت باید زن بگیری میلادم تورو پیشنهاد کرد...ببخش تارا که نگفتم بهت فقط بدون اگه میخوای ازین به بعد از دست حرفای مامانم راحت باشی باید بچه دار شی...میدونستم...مطمئن بودم میلاد با تقشه منو زن خودش کرد...بلند شدمو به سمت حموم تو اتاق رفتم...وقتی اومدم ماهک اومد سمتم و گفت تارا اون لباسی که برات روی تخت گذاشتنو بپوش و بیا پایین... و رفت...به سمت لباس رفتم یه پیراهن بلند مشکی بود مه روش منجوق دوزی داشت...سیاه...عین بخت من...کاش میتونستم جدا شم...هه چه ارزوی محالی...لباسارو پوشیدمو موهامو شونه زدم و رفتم طبقه پایین همه دور میز نشسته بودن...زیر لب سلام کردم و کنار ماهک نشستم...زن عمو با کنایه گفت بههه عروس خانووووم هه!چجوری روت شد بیای پایین؟ببین دختر نه ببخشید خانوم جون!ازین به بعد به شرطی توی این خونه میمونی که هرکاری ما گفتیم انجام بدی مثل خدمتکار...البته وظیفه اصلی اوردن وارث برای پسرمه یادت نره!بی حرف نگاش کردم که عمو اجازه داد خوردنو شروع کنیم...توی اون خونه دوتا خدمتکار و یه آشپز بودن...عموهام از خوانواده های مهم روستا بودن خیلی خرشون میرفت و از همه پولدار تر بودن...صبحانه ام رو که خوردم زن عمو گفت به اتاقش برم...وقتی رفتم دعوتم کرد بشینم و خودش شروع کرد ازین به بعد منو زن عمو صدا نمیکنی من زن عموی تویه ه.ر.ز.ه نیستم فقط خانوم!دیگه هم ازون زن عموی مهربونت خبری نیست فهمیدی؟ اروم سر تکون دادم که گفت خوبه!اینم بگم که آویزه همسر اول تک پسرمه و احترامش واجبه هرکاریم داشت انجام میدی حالا میتونی بری سری تکون دادمو بلند شدم که برم اما لحظه صبر کردمو گفتم چرا یه دکتر نمیازین تا مشخص شه؟بالاخره متونن بگن از کی دختز نیستم دیگه! البته طبق ادعای خودتون از دکتر خوانوادگی تون زن عمو گفت برو بچه جون حرف پسرم واسه من سنده برو درم ببند هه!حرف پسرم...از اتاق خارج شدم که زنگ در به صدا درومد سلیمه خدمتکار جوون خونه در باز کرد و رو به ماهک تو پذیرایی بود گفت خانوم آویزه خانون از سفر برگشتن. ماهک بیحوصله گفت خیله خب همه اومدن جلوی در و من هم کنار ماهک وایسادم آویزه وارد شد و زن عمو فوری بغلش کرد و شروع کرد به ابراز دلتنگی میلاد هم همسرش رو در آغوش گرفت آویزه باهمه خوش برخورد بود تا رسید به من رو به زن عمو گفت مامان جون این همونیه که قراره براتون وارث بیاره؟ زن عمو گفت اره متأسفانه دخترم آویزه پوزخنذی زد و دستشو گرفت جلوم زن عمو محکم گفت دستشو ببوس تارا یادت رفته چی بهت گفتم به اجبار دستشو گرفتمو آروم بوسیدم...و با اجازه گرفتن به سمت اتاقم رفتم... 👇👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
مامان اینکه دختر نیست! با حرفی زد نفسم رفت!چطور میتونست انقدر پس باشه؟زن عمو با عصبانیت فریاد زد ییع
یک هفته گذشته بود که حال خوشی نداشتم همش حالت تهوع و سرگیجه یه احتمالاتی میدادم... سر میز ناهار بودیم زرشک پلو با مرغ غذا بود بوی مرغ حالمو بد جور بهم ریخت...سعی کردم خودمو کنترل کنم اما نشد و عق زدمو فوری به سمت دستشویی رفتم وقتی برگشتم آویزه گفت هه نکنه بارداری؟بعید میدونم بشین الکی ادا در نیار ماهک گفت شما نظر ندی بهتره! مامان امروز دیگه باید دکتر خبر کنی! نمبینی حالشو؟ زن عمو قبول کرد عصری دکتر اومد شروع کرد به معاینه ام... بعد از یه ربع که کارش تموم شد رو کرد سمت زن عمو و گفت تبریک میگم خانوم حامله هستن...میلاد و زن عمو خیلی خوشحال شدن و اویزه ناراحت خودمو نمیدونم هم خوشحال بودم هم ناراحت...ازون به بعد کمتر اذیتم میکردن...زن عمو گوشه کنایه نمیزد...آپیزه را به را به اتاقش من فرااا نمیخواند و ماهک هم مواظبم بود... دوماهی گذشته بود میخواستم به طبقه پایین برم ظاهرا زن عمو کارم دشات از اتاق که بیرون اودممدم آویزه منو دید و گفت به به ! راستشو بگو چه قدر داید به دکتر که بگه حامله ای ها؟ گفتم این چه حرفیه میزنید! تمام مدت زن عمو اونجا بود خوشون شاهدن! گفت زبونت دراز شده! جواب منو میدی دیگه اره؟گفتم من بی احترامی نسبت به شما نکردم آویزه خانوم من کاری به شما ندارم شما هم کاری به من نداشته باشید ببهشید ولی فکر نککنم ما حرفی جز کلکل باهم داشته باشیم پس لطفا به پر پای من نپیچید... آویزه عصبی بازومو گرفت و گفت چشم سفید چطور جرعت میکنی با حرفارو به من بزنی؟ وایسا دارم برات...بازومو با شدت ول کرد و به تقب هول داد نفهمیدم چطور ولی تعادلم رو از دست دادمو از پله ها افتاده پایین صدای فریاد ماهکو شنیدم که گفت چیکااار کردی آویزههههه و دیگه نفهمیدم چیشد... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
سه ماه گذشته بود و یک هفته ای میشد که فهمیدم حامله ام...آپیزه هم بعد از اون ماجرا بعد از سه روز که فقط بهش سه چهار قلوپ آب دادن بیست روزی توی اتاق حبس بود ولی بهش یه وعده آب غذا دادن... حتی نذاشتن دکتر بیاد بالا سرش... برای هیمن زخماش عفونت کرد و مجبور شدن ازون اوضاع درش بیارن... خداروشکر الان حالش بهتره...ماه ها گذشت و پسر قشنگم ارشیا به دنیا اومد...پسری با صورتی تپلی و چشمای قشنگ آبی... از وقتب بچم به دنیا اومد دیگه مثل خدمتکار باهام رفتار نشد و این یکی از حسن های بچه دار شدنم بود... پسرم الان دو هفته اشه...از وقتی به دنیا اومد خیلی مراقبش. بودم که آویزه بلایی سرش نیاره... یه مدت گذشت تا آویزه کم کم حالش بد میشد...زن عمو دستور داد دکتر خبر کنن و دکتر گفت آویزه حامله اس خیلی براش خوشحال شدم...مادر شدن حس خوبی بود... شنیده بودم بعضی عشقا بعد از ازدواجه ولی برای من اینطور نبود من روز به روز بیشتر ازش بدم میاومد یک سالی میشد اونجا زندگی میکردم دلم میخواست جدا شم... طلاق بگیرم..رسم بود هر ماه برای عروسا پولی واریز میکردن به حسابشون خداروشکر انقدری دارم که بتونم یه زندگی خوب برای خودمو بچم درست کنم...منتظر یه فرصت بودم تا بتونم برم... با اختیاراتی که بدشت اورده بودم تصمیم گرفتم یه نامه برای دسوتم نازنین بنویسم تا به دست اکیپمون برسونه حداروشکر به خاطر همین اختیارات کسی نمیپرسید نامت واسه کیه و... ازش خواستم برام دعا کنه تا بتونم طلاقمو بگیرمو بیام شهر... 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
••••••••🎶♥️🎶•••••••• خواهرم جدا شده...... سلام ی چن سالی میشه ک خواهرم طلاق گرفته اخلاق بد و زننده ای داره از وقتی طلاق گرفت همه ماها افسرده شدیم خونه افسرده و تاریک شده بعد همیشه میگه نفرین من هست شماها رو گرفته منو خواهرم ازدواج نمیکنیم خواستگار میاد اما ب بهانه و دلیل هایی قضیه تموم میشه و ب هیچ جایی نمی رسیم پدرم دستش تنگ شده خونه رو فقر گرفته و هزارتا مشکل دیگه برا بقیه خواهر برادرام نمیدونم چی کنیم ک مشکلات حل شه واقعا اصلا دلیل اینکه گره مشکلاتمون حل نمیشه رو نمی فهمم پدرم زمینشو گذاشته برا فروش اما مشتری پیدا نمیشه یا پیدا هم بشه منصرف میشن یجورایی بهم میخوره اکثر موقع ها جنگ و دعواست خونه و اینکه میخوام بخت خودم و خواهرم باز شه باید چی کنم اصلا مشکل چیه از کجاست 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
••••••••🎶♥️🎶••••••• خاطره ی عقد💍💐 من سال ۸۳ عقد کردم . خیلی اضطراب داشتم و جزئیات مراسم اصلا برام مهم نبود . سفره عقدم یه چیزی تو مایه فاجعه بود . توی خونه خودمون عقد کردم . خواهرم برام با خلاقیت 😜😜 یه سفره عقد چیده بود که خیلی بی ربط و زشت بود . فيلم برداری هم خودش به عهده گرفت . ولی یه شاهکار بود فیلمش ، هر جا لازم بود فيلم بگیره دوربین رو ثابت می کرده ، هرجا هم نمی‌خواسته فيلم بگیره و خبری نبوده دوربین رو پلی (play) میکرده !😭 بعد از عقد که ماست و عسل خوردیم با انگشت، دستمان کثیف شده بود ، یه دونه ورق دستمال کاغذی داشتیم ، همسرم از دست من می کشید دستمال کاغذی رو و دستش رو پاک می کرد ، من از دست اون😎 خلاصه خواهر جاریم بهمون یک دستمال کاغذی دیگه داد و گفت نمیخواد با هم دعوا کنید . بعد از مراسم عقد ، چون همسرم باید میرفت به شهر محل کارش 😕 مادر شوهر جان گفتن حالا یکم باهم برید تو اتاق 🤪 بعد ملت همه پشت در همون اتاق نشستن ! 🙄 البته من خیلی کم رو بودم و پیر شوهرم در دوران عقد دراومد ، هرچند توی اتاق اتفاقی نیفتاد اما قیافه خیلی خوشحال مادرشوهرم بعد از بيرون اومدن شوهرم از اتاق رو فراموش نمیکنم 🤓😁 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 به اون خانمی که با ایمانه عزیزم توی آب بول کردن منضور از اون نیست ... توی آب بول کردن مثلا توی استخر یا زیر دوش آب نباشه یا توی رودخونه و از این جور جاها وضع بد اقتصادی شما به اون مربوط نیست 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
••••••••🎶♥️🎶•••••••• دوستم عاشق شده..... سلام من ۱۴ سالمه من یه همکلاسی دارم که تازگی ها بد جور عاشق شده عاشق مسئول سرود مدرسه که تقریبا ۲۵ به بالا سنش میشه قصدش رابطه هس وقتی نمی بینه ایشون رو دق میکنه نمیدونم باش چطوری رفتار کنم دوست صمیمیمه و واقعا عاشقشه و رفته به پسره گفته که کراشم روتون اونم نگا کرده ماتو مبهوت و نم دونیم مجرده یا نه راهنمایی کنید چون نمی تونیم از دلش دربیاریم و مامانش هم نمیدونه 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶•••••••• 😍💕🍃🍃 بازم سلام خسته نباشی خانوم بلاااا جون😘😘😘 ی ایده برای ابراز عشق دارم .من تو بیداری ام خیلی میگم همسری دوست دارم و..... ولی وقتایی ک داریم میخوابیم یکم ک میگذره ارووووم صداش میکنم مهدی میبینم جوابی نمیده یعنی خوابه ولی میفهمم ک بیداره فقط چون باز دلش میخواد حرفای قشنگ قشنگ بشنوه خودشو میزنه ب خواب 😅🙃😊 همون موقع چند جمله قششششششنگ میگم مثل اینا دنیای من هیچ میدونستی زندگی بدون تو معنا نداره. عشقم خوشحالم ک تورو دارم کاش تو دنیا همه یکی مثل مهدی من داشتن تا میفهمیدن زندگیییی چقدررررر شیرینه.و.... . فقط اینکه اولاش ممکنه با صدا کردنتون بگه بله و... شما بگین هیچی و عع هنوز بیداری و .... اینجوری دفعه های بعد دیگ خودش و میزنه ب خواب تا ببینه چی میخواید بگید. بیشتر وقتایی اینکار و میکنم ک روزش ناخواسته اقاییم و ناراحت کرده باشم یا حس کنم اون روز کمتر بهش محبت کرده باشم. 😢 ولی وااااااااقعااااااااا تاثیر داره 😍😍😍😍😍👌👌👌 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - زیارت‌عاشورا(علی‌فانی).m4a
زمان: حجم: 2M
🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹 بسم الله ..🍃 🌿چهل روز قرائت زیارت عاشورا 🎙 با نواے علے فانی من تصمیم گرفتم از امروز تا محرم نمازمو‌ اول وقت بخونم و برای بیدار شدن به وقت نماز صبح سستی نکنم. تو چه قراری داری با خودت؟ 🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹
••••••••🎶♥️🎶•••••••• 💕🍃🍃 تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد. ساعت ها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود. اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست. آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!» :آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم، زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند مهربان 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882