مَــــــــنِ آرام💜✨
••••••••🎶♥️🎶•••••••• مادر شوهرم گفت خرج با من بوده .....
سلام دوستان.اول بگم که31 سالمه و ازخرم آباد لرستان.بانوی کوچک گفتن کادوی زایمان....من سه سال پیش که زایمان کردم شوهرم فقط یه سبد گل برام گرفت.البته توقع بیشترازاینم ازش نداشتم چون میدونستم دستش خالیه.واسه شب هفت بچم با شوهرم قرار گذاشتیم یه بعدازظهر یه جشن زنونه مختصربگیریم.ولی مادر شوهرم گفت باشه فامیلای شمابعدازظهر بیان و برن ماواسه فامیلای خودمون شام میدیم.منم ناراحت شدم گفتم فامیلای من ازشهرای اطراف میان بعدبهشون بگم پاشید برید تا بقیه بیان؟اصلا فامیلای منو دعوت نکنید.شوهرمم که دید حرف مادرش چقد احمقانست.گفت اشکال نداره همه رو شام میدیم.بعدم رفت کلی سفارش غذا و میوه با روغن حیوانی داد.لرهای عزیز میدونن واسه شب هفت به کل مهمونا زیره جوش میدن.که روغن حیوانیه با مخلوط زیره و رازیانه و کلی مغز.خلاصه.آخرای مهمونی شد و داشتن کادو میدادن فامیلای شوهرم که مادرشوهرم انقد بهشون افتخارمیکرد خانواده ای20 تومن دادن اونایی که مثلا پولداربودن50تومن.حالا فامیلای من که قرار بود بصرف شیرینی دعوت بشن نفری200 الی500دادن.مادرم بنده خدا که سیسمونی رو کامل گرفته بود یه پلاک زنجیر درشت گرفته بود خواهرمم پلاک طلا داد.مادرشوهرم که هیچی نداده بود یهو وسط جمیعت داد زد خرج امشبشم با من بوده اینم کادوی من.همه که میدونستن مادرشوهرم هیچوقت ازاینکارا نمیکنه همگی زیر لب پچ پچ میکردنو بهش میخندیدن.فقط یه منت بزرگ سرمون گذاشت و خودشو کوچیک کرد.هنوزم یاد کار فتنه خانوم میوفتم قلبم درد میگیره.بازم از هنرنمایی هاش میگم براتون.
دوستون دارم
رز نارنجیم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••••••🎶♥️🎶•••••••• گلگی........ سلام من از روزی که رفتم برا گواهینامه و رانندگی یاد
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
صاحب پیام💕🍃🍃
سلام عزیزان من همون خانمی هستم که در ماشینم کنده شد
اول ممنون از نصیحت ها ودلداری هایتون
چند روزه بد بیاری پشت بد بیاری دیروز شوهرمم با ماشین سنگین زده بود به یه ماشین سواری خودمم عقرب نیش زد به رگ دستم دو روز تو بیمارستان بستری بودم در ماشین خودم از اونبر
چند روزه من مدام تو خونمون زیارت عاشورا میزارم
خدا کنه ختم به خیر بشه برامون هرچند راضیم به رضای خدا و دعاهای خیر شما دوستان
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
••••••••🎶♥️🎶•••••••• بهم گفتن به اسم پسر خالت قند شکستیم.......
سلام حالتون خوبه منم میخوام دردل کنم براتون بگم از غصه های نگفته ام از قصه های نخونده زندگی ام
16ساله ام بود که همه بهم گفتن به اسم پسرخاله ات قند شکستیم من چی می فهمیدم قند شکستن چیه تا 18سالگی که متوجه شدم نامزد کسی شدم که باهش هم بازی بودم (العان 45ساله ام )کم کم بهش یه حسی پیدا کردم حس مالکیت آخه پسر خاله از همه سر تر بود تنومند باوقار متین درس خون منم درس میخوندم شاگرد ممتازبودم خلاصه 5سال گذشت اون دانشگاه افسری تهران قبول شدمنم مشهد درس میخوندم زمزمه برا محرم شدنمون شروع شد ولی خاله ام هیچ حرفی نمی زد من عاشق شده بودم واقعا دوستش داشتم پدرم خدا رحمت کنه چند باری پیغام فرستاد که بیاین تکلیف مون رو مشخص کنه ولی بازم خبری نشد ماهم هیچ راه ارتباطی نداشتیم نه تلفنی بود نه کسی که بینمون واسطه بشه من داشتم دیونه میشدم 5سال به یادش زندگی کردم حاضر نبودم به همین راحتی از دست بدم یه روز سرد پائیز خبری سوزناک بهمون دادند یعنی کارت عروسی نامزد رو رسوند در خونه
هیچ کس حرف نمی زد اون روز فقط مادرم بود که بیصدا اشک می ریخت ودل من که داشت از جا کند میشد سالها از اون روزهای نحس گذشت بعدها متوجه شدیم که به زور پدرش ازدواج ناخواسته داشته که البته برا ما دلیل قانع کننده ای نبود العان 26سال می گذره نه پسر خاله زندگی خوبی نداره نه من هردومون زندگی مون رو باخته ایم 26ساله وقتی همدیگر رو می ببینیم از هم فرار می کنیم سلامی ببینمون رد وبدل نمیشه فقط گاهی نگاهی از دلمون می گذره پر حرف نگفته
کاش پدرومادرا برا بچه هاشون تصمیم نگیرند کاش اونا عاشقمون نمی کرد
اینم بگم اونا زمانا که به اسم هم بودیم هرجا که تنها میشیدم برا آیندمون حرفای قشنگ می زدیم واقعا دوست داشتیم براهم جون میدادیم ولی روزگار نخواست سوختیم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••••🎶♥️🎶••••••••
خاطره ی عقد.......💕🍃🍃
سلام ماهی جان.روزتون بخیر
منم ازعقدمون بگم..
بعدخاستگاری قرارشدهفته بعدبیان براعقدک وسطای هفته یکی ازفلمیلای دوربابام فوت شد.موندبرابعدهفتم طرف.ک میشدجمعه بعد.همه منتظرجمعه بعدبودیم ک چن روزمونده بودب روزموعوددوباره یکی ازهم روستاییامون فوت شد😂😂.دوباره موندبرابعدهفتمش.خلاصه موندبراجمعه بعد.بازم وسطای هفته یکی ازفامیلای دوربابام فوت شدولی ایندفعه دیگ بابام باکلی حرف راضی شدوالبته ام شرط گذاشت ک صدای اهنگ توکوچه نره چون اون روزسوم همون فامیلمون بود.تاصدای اهنگ بالامیرفت بابام میومدک کم کنییییین وگرنه بایدجم کنین اهنگو.یه اوضاعی بود
تازه بعدچن بارعقب افتادن عاقدک دنبال شناسنامه هابودشوهرم ازمامانش شناسنامه میخاسته مادرشوهرمم میگف من ورنداشتم ک مگ خودت ورنداشتی🤣🤣🤣.جالبیش اینه ک شوهرم پاشده بودبره شناسنامشوبیاره.ماشهرستان بودیم شوهرم اینامشهد.خلاصه عاقدخودی بودگف شناسنامتوبعدبیار.بالاخره مامحرم شدیم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶••••••••
#تجربه_اعضا💕💐
سلام به ماهی جان و همهی دوستان🥰
من ده سال شاغل بودم ولی الان خانه دار هستم و تمام پس اندازم رو دادم به همسرم که خونه خریدیم😍 همسرم هم شغلش آزاد هست خدارو شکر درآمدش خوبه و الانم با پولی که همسرم بهم میداد باز براش ماشین خریدم البته زده به نام خودم😅 در حال حاضر دارم طلا پس انداز میکنم 😉از لحاظ مخارج خانه همسرم اصلا اهل پس انداز نیست خرید خونه رو خودش انجام میده ولی از زمانی که فهمیده من پس انداز میکنم راه افتاده و داره پس انداز میکنه هردو اهل تفریح و مسافرت هم هستیم خودم ۳۲ سالمه همسرم ۳۶ با آرزوی سلامتی برای همه 💕
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام ب ماهی بانو و همه ی اعضای محترم برای خانمی ک همسرشون با خوانوادشون مشکل داره،
عزیزم اوایل زندگی جر وبحث زیاده تا شما با اخلاق هم دیگه اشنا بشید طول میکشه ولی هیچوقت موقع دعوا نگید میرم هر مشکلی هم پیش اومد بمونید و حلش کنید نزارید ب خونواده بکشه.ممنون از کانال خوبتون😘
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••••🎶♥️🎶••••••••
خاطرهی خواستگاری....💍💐
سلام ،در مورد شب خاستگاری بگم که منو همسرم چن ماهی باهم در ارتباط بودیم که شب خاستگاری قرار بود پدر و پدر بزرگ و برادرش بیان ،،داداشامم گفتن که باید پسره هم بیاد ببینیم خوشمون میاد یانه😄 ما کوردیم کمتر پیش میاد پسر هم شب خاستگاری بیاد ،،اینا اومدن و همسرم هم لباس کردی پوشیده بود ،اون موقع هم تابستان بود و هوا افتضاح گرم اون اتاقی که مردا نشسته بودن کولر نداشت پنکه سقفی داشت،،آقای داماد از استرس و ضخیمیه لباسش داشته آتیش میگرفته داداشمم امدن پنکه رو روشن نکرده بود 😂میومد تو هال به ما میگفت پسره داره آتیش میگیره تو گرما دلم خنک شد پنکه رو روشن نمیکنم😂شب که رفتن بیچار گفت کباب شدم منم جریانو گفتم و کلی خندید😁پنج سال ازاون روز میگذره همیشه واسه هم تعریف میکنیم و میخنیدم،،از اون موقع رابطه همسرم وداداشام عالیه😄
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
•••••••🎶♥️🎶•••••••
#ایده_معنوی_اعضا💕🍃🍃
سلام خوبین
خانمی گفتن برای بخت گشایی سوره ی احزاب نوشته لای لباسهایت بگذار برای همه اهل خانواده اثر دارد
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
هدایت شده از تبلیغات💜✨
اینجا باهم تمرین میکنیم ویاد میگیریم تا روزبه روز آرام تر، شادتر و زیباتر زندگی کنیم🌿
🔮دعاها وذکرهای مجرب،قانون جذب از نگاه قرآن واهل بیت«ع»
بیا تو کانال ما کلی دعای قشنگ جملات انگیزشی وشکر گزاری و ختم دسته جمعی قرآن برای شهدا🌷 داریم
#شکرگزاری
#باغ_دعا_۱
همین الان بیا تو کانال 👇
https://eitaa.com/joinchat/2492203295C6bf98f8f49
مَــــــــنِ آرام💜✨
سه ماه گذشته بود و یک هفته ای میشد که فهمیدم حامله ام...آپیزه هم بعد از اون ماجرا بعد از سه روز که ف
بیام شهر...پسرمو بغل کردمو از اتاق اومدم بیرون میخواستم به اتاق آویزه برم تا بهش بارداریشو تبریک بگم...نزدیک اتاقش شدم صدای حرف زدنش با کسی میومد ادمی نبودم پای حرف مردم وایسام ولی با شنیدن اسمم کنجکاو شدم...«اره...نه بابا بچه تارا دوهفتس دنیا اومده...نه واقعا باردارم...چجوری سقطش کنم..؟حالا از کجا معلوم بچه تو نباشه؟؟»از چیزایی که شنیدم سرم سووووت کشید....«باشه امشب...تو اتاق پشتی حیاط مثل همیشه...»فوری ازونجا دور شدمو به سمت اتاق ماهک رفتم در زدمو وارد شدم بچمو رو تخت گذاشتم و خودم نشستم روبه رپی ماهک ماهک دستامو گرفتو گفت چیشده؟چرا انقدر یخی؟براش همه چیزو تعریف کردم ماهک مات و مبهوت زل زده بود بهم بالاخره زبون باز کرد و گفت امشب میریم جایی گفت میدونم چیکارش کنم و از اتاق زد بیرون ارشیا گریه اش شروع شد بردمش اتاقمون و بهش شیر دادم یکم بغلش کرد و راه رفتم تا اینکه خوابید تو تهتش گذاشتمشو رفتم اتاق ماهک...شب شده بود به ماهک حاضر شدیمو رفتیم جایی که آویزه گفته بود چراغ اون اتاق روشن بود...پشت درختا قایم شدیم....پنج دقیقه لی اونجا بودیم که آویزه اومد...با چه لباسی هم اومد! ما فکر میکردیم اینارو فقط برای میلاد میپوشه! آوزه در اتاقو باز کرد و گفت امیر جان کسی نیست بیا بیرون عزیزم...و اون اقایی که فهمیدیم اسمش امیر بود اومد بیرون اویزه رو تو بغلش گرفتو اویزه هن دستاشو روی سینه اش گذاشته بود...سراشون داشت به هم نزدیک میشد که...
👇👇👇👇👇👇👇