مَــــــــنِ آرام💜✨
••••••••🎶♥️🎶•••••••• بهم گفتن به اسم پسر خالت قند شکستیم.......
سلام حالتون خوبه منم میخوام دردل کنم براتون بگم از غصه های نگفته ام از قصه های نخونده زندگی ام
16ساله ام بود که همه بهم گفتن به اسم پسرخاله ات قند شکستیم من چی می فهمیدم قند شکستن چیه تا 18سالگی که متوجه شدم نامزد کسی شدم که باهش هم بازی بودم (العان 45ساله ام )کم کم بهش یه حسی پیدا کردم حس مالکیت آخه پسر خاله از همه سر تر بود تنومند باوقار متین درس خون منم درس میخوندم شاگرد ممتازبودم خلاصه 5سال گذشت اون دانشگاه افسری تهران قبول شدمنم مشهد درس میخوندم زمزمه برا محرم شدنمون شروع شد ولی خاله ام هیچ حرفی نمی زد من عاشق شده بودم واقعا دوستش داشتم پدرم خدا رحمت کنه چند باری پیغام فرستاد که بیاین تکلیف مون رو مشخص کنه ولی بازم خبری نشد ماهم هیچ راه ارتباطی نداشتیم نه تلفنی بود نه کسی که بینمون واسطه بشه من داشتم دیونه میشدم 5سال به یادش زندگی کردم حاضر نبودم به همین راحتی از دست بدم یه روز سرد پائیز خبری سوزناک بهمون دادند یعنی کارت عروسی نامزد رو رسوند در خونه
هیچ کس حرف نمی زد اون روز فقط مادرم بود که بیصدا اشک می ریخت ودل من که داشت از جا کند میشد سالها از اون روزهای نحس گذشت بعدها متوجه شدیم که به زور پدرش ازدواج ناخواسته داشته که البته برا ما دلیل قانع کننده ای نبود العان 26سال می گذره نه پسر خاله زندگی خوبی نداره نه من هردومون زندگی مون رو باخته ایم 26ساله وقتی همدیگر رو می ببینیم از هم فرار می کنیم سلامی ببینمون رد وبدل نمیشه فقط گاهی نگاهی از دلمون می گذره پر حرف نگفته
کاش پدرومادرا برا بچه هاشون تصمیم نگیرند کاش اونا عاشقمون نمی کرد
اینم بگم اونا زمانا که به اسم هم بودیم هرجا که تنها میشیدم برا آیندمون حرفای قشنگ می زدیم واقعا دوست داشتیم براهم جون میدادیم ولی روزگار نخواست سوختیم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••••🎶♥️🎶••••••••
خاطره ی عقد.......💕🍃🍃
سلام ماهی جان.روزتون بخیر
منم ازعقدمون بگم..
بعدخاستگاری قرارشدهفته بعدبیان براعقدک وسطای هفته یکی ازفلمیلای دوربابام فوت شد.موندبرابعدهفتم طرف.ک میشدجمعه بعد.همه منتظرجمعه بعدبودیم ک چن روزمونده بودب روزموعوددوباره یکی ازهم روستاییامون فوت شد😂😂.دوباره موندبرابعدهفتمش.خلاصه موندبراجمعه بعد.بازم وسطای هفته یکی ازفامیلای دوربابام فوت شدولی ایندفعه دیگ بابام باکلی حرف راضی شدوالبته ام شرط گذاشت ک صدای اهنگ توکوچه نره چون اون روزسوم همون فامیلمون بود.تاصدای اهنگ بالامیرفت بابام میومدک کم کنییییین وگرنه بایدجم کنین اهنگو.یه اوضاعی بود
تازه بعدچن بارعقب افتادن عاقدک دنبال شناسنامه هابودشوهرم ازمامانش شناسنامه میخاسته مادرشوهرمم میگف من ورنداشتم ک مگ خودت ورنداشتی🤣🤣🤣.جالبیش اینه ک شوهرم پاشده بودبره شناسنامشوبیاره.ماشهرستان بودیم شوهرم اینامشهد.خلاصه عاقدخودی بودگف شناسنامتوبعدبیار.بالاخره مامحرم شدیم
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶••••••••
#تجربه_اعضا💕💐
سلام به ماهی جان و همهی دوستان🥰
من ده سال شاغل بودم ولی الان خانه دار هستم و تمام پس اندازم رو دادم به همسرم که خونه خریدیم😍 همسرم هم شغلش آزاد هست خدارو شکر درآمدش خوبه و الانم با پولی که همسرم بهم میداد باز براش ماشین خریدم البته زده به نام خودم😅 در حال حاضر دارم طلا پس انداز میکنم 😉از لحاظ مخارج خانه همسرم اصلا اهل پس انداز نیست خرید خونه رو خودش انجام میده ولی از زمانی که فهمیده من پس انداز میکنم راه افتاده و داره پس انداز میکنه هردو اهل تفریح و مسافرت هم هستیم خودم ۳۲ سالمه همسرم ۳۶ با آرزوی سلامتی برای همه 💕
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام ب ماهی بانو و همه ی اعضای محترم برای خانمی ک همسرشون با خوانوادشون مشکل داره،
عزیزم اوایل زندگی جر وبحث زیاده تا شما با اخلاق هم دیگه اشنا بشید طول میکشه ولی هیچوقت موقع دعوا نگید میرم هر مشکلی هم پیش اومد بمونید و حلش کنید نزارید ب خونواده بکشه.ممنون از کانال خوبتون😘
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••••🎶♥️🎶••••••••
خاطرهی خواستگاری....💍💐
سلام ،در مورد شب خاستگاری بگم که منو همسرم چن ماهی باهم در ارتباط بودیم که شب خاستگاری قرار بود پدر و پدر بزرگ و برادرش بیان ،،داداشامم گفتن که باید پسره هم بیاد ببینیم خوشمون میاد یانه😄 ما کوردیم کمتر پیش میاد پسر هم شب خاستگاری بیاد ،،اینا اومدن و همسرم هم لباس کردی پوشیده بود ،اون موقع هم تابستان بود و هوا افتضاح گرم اون اتاقی که مردا نشسته بودن کولر نداشت پنکه سقفی داشت،،آقای داماد از استرس و ضخیمیه لباسش داشته آتیش میگرفته داداشمم امدن پنکه رو روشن نکرده بود 😂میومد تو هال به ما میگفت پسره داره آتیش میگیره تو گرما دلم خنک شد پنکه رو روشن نمیکنم😂شب که رفتن بیچار گفت کباب شدم منم جریانو گفتم و کلی خندید😁پنج سال ازاون روز میگذره همیشه واسه هم تعریف میکنیم و میخنیدم،،از اون موقع رابطه همسرم وداداشام عالیه😄
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
•••••••🎶♥️🎶•••••••
#ایده_معنوی_اعضا💕🍃🍃
سلام خوبین
خانمی گفتن برای بخت گشایی سوره ی احزاب نوشته لای لباسهایت بگذار برای همه اهل خانواده اثر دارد
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
هدایت شده از تبلیغات💜✨
اینجا باهم تمرین میکنیم ویاد میگیریم تا روزبه روز آرام تر، شادتر و زیباتر زندگی کنیم🌿
🔮دعاها وذکرهای مجرب،قانون جذب از نگاه قرآن واهل بیت«ع»
بیا تو کانال ما کلی دعای قشنگ جملات انگیزشی وشکر گزاری و ختم دسته جمعی قرآن برای شهدا🌷 داریم
#شکرگزاری
#باغ_دعا_۱
همین الان بیا تو کانال 👇
https://eitaa.com/joinchat/2492203295C6bf98f8f49
مَــــــــنِ آرام💜✨
سه ماه گذشته بود و یک هفته ای میشد که فهمیدم حامله ام...آپیزه هم بعد از اون ماجرا بعد از سه روز که ف
بیام شهر...پسرمو بغل کردمو از اتاق اومدم بیرون میخواستم به اتاق آویزه برم تا بهش بارداریشو تبریک بگم...نزدیک اتاقش شدم صدای حرف زدنش با کسی میومد ادمی نبودم پای حرف مردم وایسام ولی با شنیدن اسمم کنجکاو شدم...«اره...نه بابا بچه تارا دوهفتس دنیا اومده...نه واقعا باردارم...چجوری سقطش کنم..؟حالا از کجا معلوم بچه تو نباشه؟؟»از چیزایی که شنیدم سرم سووووت کشید....«باشه امشب...تو اتاق پشتی حیاط مثل همیشه...»فوری ازونجا دور شدمو به سمت اتاق ماهک رفتم در زدمو وارد شدم بچمو رو تخت گذاشتم و خودم نشستم روبه رپی ماهک ماهک دستامو گرفتو گفت چیشده؟چرا انقدر یخی؟براش همه چیزو تعریف کردم ماهک مات و مبهوت زل زده بود بهم بالاخره زبون باز کرد و گفت امشب میریم جایی گفت میدونم چیکارش کنم و از اتاق زد بیرون ارشیا گریه اش شروع شد بردمش اتاقمون و بهش شیر دادم یکم بغلش کرد و راه رفتم تا اینکه خوابید تو تهتش گذاشتمشو رفتم اتاق ماهک...شب شده بود به ماهک حاضر شدیمو رفتیم جایی که آویزه گفته بود چراغ اون اتاق روشن بود...پشت درختا قایم شدیم....پنج دقیقه لی اونجا بودیم که آویزه اومد...با چه لباسی هم اومد! ما فکر میکردیم اینارو فقط برای میلاد میپوشه! آوزه در اتاقو باز کرد و گفت امیر جان کسی نیست بیا بیرون عزیزم...و اون اقایی که فهمیدیم اسمش امیر بود اومد بیرون اویزه رو تو بغلش گرفتو اویزه هن دستاشو روی سینه اش گذاشته بود...سراشون داشت به هم نزدیک میشد که...
👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
بیام شهر...پسرمو بغل کردمو از اتاق اومدم بیرون میخواستم به اتاق آویزه برم تا بهش بارداریشو تبریک بگم
که صدایی گفت اینجا چه خبره؟ به سمت صدا برگشتم زن عمو و عمو و میلاد اومده بودن ایول ماهک دمت گرم! آویزه دستپاچه گفت ام ام من یعنی ما...میلاد حزفشو قطع کرد شما اومده بودین کثافت کاری اره؟ اون بچه چی؟نکنه مال این عوضیه؟از شدت خشم صورتش قرمز شده بود عمو فوری خدمتکارارو صدا زد تا بیان ببرنش تو اتاق آپیزه هرچی تقلا و التماس کرد فایده نداشت میلاد سمت امیر رفتو یقه شو گرفت و افتلد به جونش نمیدونم چرا ولی فوری سمتش رفتم و دسشتو گرفتم تا بس کنه کاراش رو به زور همه میلادو ازون جدا کردیم و عمو به یکی از دوستاش سپرد حواسش به امیر باشه و نذاره به هیچ وجه از روستا خارج بشه...به سمت خونه رفتیم تا دامونو گذاشتیم تو آویزه سجده کرد رو زمین التماس میکرد ببخشنش اما میلاد بد تر عصبی شد و افتاد به جون آویزه...آویزه که زیر مشت لگداش دبگه داشت جون میداد با فریاااد از زن عمو خواست کمکش کنه انگاری زن عمو دلش سوخته باشه گفت میلاد...ملاد ولش کن حامله استا یه درصد احتمال بده که بچه تو باشه! زن عمو دستور صادر کرد بندازنش تو انباری و فقط صبحونه و شام بهش بدن تا برای بچه اش اتفاقی نیفته که شاااید نوه ی خودش باشه...قرار شد وقتی بچه دنیا اومد ازش ازمایش بگیرن ازون جمع خسته شدمو به اتاقم رفتم من با اینکه از میلاد متنفر بودم ولی بازم به خودم اجازه نمیدادم بهش خیانت کنم! اون چطور تونسته خداا میدونه...
👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
که صدایی گفت اینجا چه خبره؟ به سمت صدا برگشتم زن عمو و عمو و میلاد اومده بودن ایول ماهک دمت گرم! آوی
صبح که از خواب بیدار شدم بعد لز صبحونه تصمیم گرفتم قضیه ی طلاق رو به میلاد بگم...برای رفتم اتاقش...درزدم و وارد شدن از دیدنم تعجب کرد و گفت چه عجب!چیشده؟ گفتم میلاد میخوام جدا بشم...دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم...میلاد جا خورد چند دیقه ای سکوت کرد بعدش گفت باشه ولی ارشیا اینجا میمونه! کثااافتتتتت میدونست نقطه ضعفم ارشیاس... دلیل نفسم کشیدم پسرمه و میلاد اینو خوب میدونسسسسسست گفتم پسرت رو هر موقع بخوای میتونی ببینی ولی نمیدمش بهت! گفت پس فکر طلاق رو از سرت بیرون کن! از اتاقش زدم بیرونو درو محکم بهم کوبیذم..بچرخ تا بچرخیم اقا میلاد!ببینیم موقع چرخیدن تو پرت میشی تو دره یا من...ارشیا رو به ماهک سپردم و خودم رفتم دادگاه درخواست طلاق دادم و مهرمو گذاشتم اجرا...دو هفته ای گذشته بود احضاریه دادگاه به دستشون رسیده بود... متاسفانه فعلا قاضی گفت مهرمو بدن تا بعد...مهزیه ام ۵۸۰تا سکه بود و چون وضع مالی میلاد اینا خوب بود ماهی سه تا سکه بهم میدادن، همینشم خوب بود حداق وقتی خداخواست و جدا شدم دیگه لنگ اینو اون نیستم...پنج ماهی گذشته بود و شکم آپیره بیرون اومده بود، دکتر گفت حاملگیش پر خطره برای همین از انبار درش اوردن... دعااا میکردم بچه بچه ی ملاد باشه تا حداق سرش با اونا گرم بشه و بیخیال من و ارشیا بشه...ولی ناراحتی بدی داشتم چند وقتی بودم ماهیانه ام به عقب افتاده بود دوباره همون حال و هوا...قرار بود اکروز دکتر بیاد ببینتم...ظهر شد و دکتر مار شتموم زل زده بودم به دهنش که گفت حالمه ان تبریک میدم...هم خوشحال شدم هم ناراحت چون من میخواستم جدا بشم ولی حالا یه بچه دیگه هم هست! بیخیال خدا خودش صلاحو میدونه...نه ماه گذشت آویزه یه دوقلو دختر و پسر به دنیا اورد اسم دختره رو مانی و اسم پسره رو مانی گذاشتن دختر گل منم دوروزش بود اسمشو اروشا گذاشتم تو این مدت اصلا نذاشتم میلاد بهم نزدیک شه میخواستم سردش کنم خوشبختانه اون بچه هام بچه ی میلاد بودن میخواستم میلاد رو تا میتپنم یه سمت اونا بکشونم...یه حسی بهم میگفت به رودی به ارزوم میرسم و ازین بدبختی نجات پیدا میکنم...اگه برگردم شهر یه خونه واسه خودمو بچه هام میگیرم و کار میکنم محاله دست ب دامن کشی به خصوص مامان و بابا یی عزضه ام بشم...فردا نامه ای که نوشتم رو به دست پستچی میرسونم و باز داخلش از نازنین خواستم برام دعا کنه...پایان
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••••🎶♥️🎶••••••••
پسرم عصبیه......
سلام ماهی گلی عزیزم😍
روزتون بخیر و شادی
ممنونم بابت کانال خوبتون🙏
إن شاالله خدای مهربون صد برابرشو ب زندگیتون برگردونه
ی سؤال خدمت اعضای محترم گروه داشتم یا بهتره بگم ی راهنمایی میخوام
من پسرم 7 سالشه و خیلی عصبی شده.
ب من و پدرش هم خیلی بی احترامی میکنه ، اصلا نمیشه باهاش حرف زد،
تا ی چیزی بهش میگم کلی حرف بارم میکنه
لطفا بگید چطوری باهاش برخورد کنم
یا دعایی چیزی هست ک بهتر و آروم تر بشه
ممنون ک راهنماییم میکنین❤️
ندیده دوستون دارم🧡
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882