eitaa logo
مَــــــــنِ آرام💜✨
11.1هزار دنبال‌کننده
41.3هزار عکس
688 ویدیو
18 فایل
🌿﷽‌🌿 بیا و بخوان ،بنویس و آرام شو.....⁦⁩🌸💜 تبلیغات 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/2268005056Ce831854631
مشاهده در ایتا
دانلود
••••••••🎶♥️🎶•••••••• خاطره ی عقد‌‌‌.......💕🍃🍃 سلام ماهی جان.روزتون بخیر منم ازعقدمون بگم.. بعدخاستگاری قرارشدهفته بعدبیان براعقدک وسطای هفته یکی ازفلمیلای دوربابام فوت شد.موندبرابعدهفتم طرف.ک میشدجمعه بعد.همه منتظرجمعه بعدبودیم ک چن روزمونده بودب روزموعوددوباره یکی ازهم روستاییامون فوت شد😂😂.دوباره موندبرابعدهفتمش.خلاصه موندبراجمعه بعد.بازم وسطای هفته یکی ازفامیلای دوربابام فوت شدولی ایندفعه دیگ بابام باکلی حرف راضی شدوالبته ام شرط گذاشت ک صدای اهنگ توکوچه نره چون اون روزسوم همون فامیلمون بود.تاصدای اهنگ بالامیرفت بابام میومدک کم کنییییین وگرنه بایدجم کنین اهنگو.یه اوضاعی بود تازه بعدچن بارعقب افتادن عاقدک دنبال شناسنامه هابودشوهرم ازمامانش شناسنامه میخاسته مادرشوهرمم میگف من ورنداشتم ک مگ خودت ورنداشتی🤣🤣🤣.جالبیش اینه ک شوهرم پاشده بودبره شناسنامشوبیاره.ماشهرستان بودیم شوهرم اینامشهد.خلاصه عاقدخودی بودگف شناسنامتوبعدبیار.بالاخره مامحرم شدیم 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶•••••••• 💕💐 سلام به ماهی جان و همه‌ی دوستان🥰 من ده سال شاغل بودم ولی الان خانه دار هستم و تمام پس اندازم رو دادم به همسرم که خونه خریدیم😍 همسرم هم شغلش آزاد هست خدارو شکر درآمدش خوبه و الانم با پولی که همسرم بهم میداد باز براش ماشین خریدم البته زده به نام خودم😅 در حال حاضر دارم طلا پس انداز میکنم 😉از لحاظ مخارج خانه همسرم اصلا اهل پس انداز نیست خرید خونه رو خودش انجام میده ولی از زمانی که فهمیده من پس انداز میکنم راه افتاده و داره پس انداز میکنه هردو اهل تفریح و مسافرت هم هستیم خودم ۳۲ سالمه همسرم ۳۶ با آرزوی سلامتی برای همه 💕 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃 سلام ب ماهی بانو و همه ی اعضای محترم برای خانمی ک همسرشون با خوانوادشون مشکل داره، عزیزم اوایل زندگی جر وبحث زیاده تا شما با اخلاق هم دیگه اشنا بشید طول میکشه ولی هیچوقت موقع دعوا نگید میرم هر مشکلی هم پیش اومد بمونید و حلش کنید نزارید ب خونواده بکشه.ممنون از کانال خوبتون😘 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
••••••••🎶♥️🎶•••••••• خاطره‌ی خواستگاری....💍💐 سلام ،در مورد شب خاستگاری بگم که منو همسرم چن ماهی باهم در ارتباط بودیم که شب خاستگاری قرار بود پدر و پدر بزرگ و برادرش بیان ،،داداشامم گفتن که باید پسره هم بیاد ببینیم خوشمون میاد یانه😄 ما کوردیم کمتر پیش میاد پسر هم شب خاستگاری بیاد ،،اینا اومدن و همسرم هم لباس کردی پوشیده بود ،اون موقع هم تابستان بود و هوا افتضاح گرم اون اتاقی که مردا نشسته بودن کولر نداشت پنکه سقفی داشت،،آقای داماد از استرس و ضخیمیه لباسش داشته آتیش میگرفته داداشمم امدن پنکه رو روشن نکرده بود 😂میومد تو هال به ما میگفت پسره داره آتیش میگیره تو گرما دلم خنک شد پنکه رو روشن نمیکنم😂شب که رفتن بیچار گفت کباب شدم منم جریانو گفتم و کلی خندید😁پنج سال ازاون روز میگذره همیشه واسه هم تعریف میکنیم و میخنیدم،،از اون موقع رابطه همسرم وداداشام عالیه😄 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
•••••••🎶♥️🎶••••••• 💕🍃🍃 سلام خوبین خانمی گفتن برای بخت گشایی سوره ی احزاب نوشته لای لباسهایت بگذار برای همه اهل خانواده اثر دارد 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
هدایت شده از تبلیغات💜✨
اینجا باهم تمرین میکنیم ویاد میگیریم تا روزبه روز آرام تر، شادتر و زیباتر زندگی کنیم🌿 🔮دعاها وذکرهای مجرب،قانون جذب از نگاه قرآن واهل بیت«ع» بیا تو کانال ما کلی دعای قشنگ جملات انگیزشی وشکر گزاری و ختم دسته جمعی قرآن برای شهدا🌷 داریم همین الان بیا تو کانال 👇 https://eitaa.com/joinchat/2492203295C6bf98f8f49
مَــــــــنِ آرام💜✨
سه ماه گذشته بود و یک هفته ای میشد که فهمیدم حامله ام...آپیزه هم بعد از اون ماجرا بعد از سه روز که ف
بیام شهر...پسرمو بغل کردمو از اتاق اومدم بیرون میخواستم به اتاق آویزه برم تا بهش بارداریشو تبریک بگم...نزدیک اتاقش شدم صدای حرف زدنش با کسی میومد ادمی نبودم پای حرف مردم وایسام ولی با شنیدن اسمم کنجکاو شدم...«اره...نه بابا بچه تارا دوهفتس دنیا اومده...نه واقعا باردارم...چجوری سقطش کنم..؟حالا از کجا معلوم بچه تو نباشه؟؟»از چیزایی که شنیدم سرم سووووت کشید....«باشه امشب...تو اتاق پشتی حیاط مثل همیشه...»فوری ازونجا دور شدمو به سمت اتاق ماهک رفتم در زدمو وارد شدم بچمو رو تخت گذاشتم و خودم نشستم روبه رپی ماهک ماهک دستامو گرفتو گفت چیشده؟چرا انقدر یخی؟براش همه چیزو تعریف کردم ماهک مات و مبهوت زل زده بود بهم بالاخره زبون باز کرد و گفت امشب میریم جایی گفت میدونم چیکارش کنم و از اتاق زد بیرون ارشیا گریه اش شروع شد بردمش اتاقمون و بهش شیر دادم یکم بغلش کرد و راه رفتم تا اینکه خوابید تو تهتش گذاشتمشو رفتم اتاق ماهک...شب شده بود به ماهک حاضر شدیمو رفتیم جایی که آویزه گفته بود چراغ اون اتاق روشن بود...پشت درختا قایم شدیم....پنج دقیقه لی اونجا بودیم که آویزه اومد...با چه لباسی هم اومد! ما فکر میکردیم اینارو فقط برای میلاد میپوشه! آوزه در اتاقو باز کرد و گفت امیر جان کسی نیست بیا بیرون عزیزم...و اون اقایی که فهمیدیم اسمش امیر بود اومد بیرون اویزه رو تو بغلش گرفتو اویزه هن دستاشو روی سینه اش گذاشته بود...سراشون داشت به هم نزدیک میشد که... 👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
بیام شهر...پسرمو بغل کردمو از اتاق اومدم بیرون میخواستم به اتاق آویزه برم تا بهش بارداریشو تبریک بگم
که صدایی گفت اینجا چه خبره؟ به سمت صدا برگشتم زن عمو و عمو و میلاد اومده بودن ایول ماهک دمت گرم! آویزه دستپاچه گفت ام ام من یعنی ما...میلاد حزفشو قطع کرد شما اومده بودین کثافت کاری اره؟ اون بچه چی؟نکنه مال این عوضیه؟از شدت خشم صورتش قرمز شده بود عمو فوری خدمتکارارو صدا زد تا بیان ببرنش تو اتاق آپیزه هرچی تقلا و التماس کرد فایده نداشت میلاد سمت امیر رفتو یقه شو گرفت و افتلد به جونش نمیدونم چرا ولی فوری سمتش رفتم و دسشتو گرفتم تا بس کنه کاراش رو به زور همه میلادو ازون جدا کردیم و عمو به یکی از دوستاش سپرد حواسش به امیر باشه و نذاره به هیچ وجه از روستا خارج بشه...به سمت خونه رفتیم تا دامونو گذاشتیم تو آویزه سجده کرد رو زمین التماس میکرد ببخشنش اما میلاد بد تر عصبی شد و افتاد به جون آویزه...آویزه که زیر مشت لگداش دبگه داشت جون میداد با فریاااد از زن عمو خواست کمکش کنه انگاری زن عمو دلش سوخته باشه گفت میلاد...ملاد ولش کن حامله استا یه درصد احتمال بده که بچه تو باشه! زن عمو دستور صادر کرد بندازنش تو انباری و فقط صبحونه و شام بهش بدن تا برای بچه اش اتفاقی نیفته که شاااید نوه ی خودش باشه...قرار شد وقتی بچه دنیا اومد ازش ازمایش بگیرن ازون جمع خسته شدمو به اتاقم رفتم من با اینکه از میلاد متنفر بودم ولی بازم به خودم اجازه نمیدادم بهش خیانت کنم! اون چطور تونسته خداا میدونه... 👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
که صدایی گفت اینجا چه خبره؟ به سمت صدا برگشتم زن عمو و عمو و میلاد اومده بودن ایول ماهک دمت گرم! آوی
صبح که از خواب بیدار شدم بعد لز صبحونه تصمیم گرفتم قضیه ی طلاق رو به میلاد بگم...برای رفتم اتاقش...درزدم و وارد شدن از دیدنم تعجب کرد و گفت چه عجب!چیشده؟ گفتم میلاد میخوام جدا بشم...دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم...میلاد جا خورد چند دیقه ای سکوت کرد بعدش گفت باشه ولی ارشیا اینجا میمونه! کثااافتتتتت میدونست نقطه ضعفم ارشیاس... دلیل نفسم کشیدم پسرمه و میلاد اینو خوب میدونسسسسسست گفتم پسرت رو هر موقع بخوای میتونی ببینی ولی نمیدمش بهت! گفت پس فکر طلاق رو از سرت بیرون کن! از اتاقش زدم بیرونو درو محکم بهم کوبیذم..بچرخ تا بچرخیم اقا میلاد!ببینیم موقع چرخیدن تو پرت میشی تو دره یا من...ارشیا رو به ماهک سپردم و خودم رفتم دادگاه درخواست طلاق دادم و مهرمو گذاشتم اجرا...دو هفته ای گذشته بود احضاریه دادگاه به دستشون رسیده بود... متاسفانه فعلا قاضی گفت مهرمو بدن تا بعد...مهزیه ام ۵۸۰تا سکه بود و چون وضع مالی میلاد اینا خوب بود ماهی سه تا سکه بهم میدادن، همینشم خوب بود حداق وقتی خداخواست و جدا شدم دیگه لنگ اینو اون نیستم...پنج ماهی گذشته بود و شکم آپیره بیرون اومده بود، دکتر گفت حاملگیش پر خطره برای همین از انبار درش اوردن... دعااا میکردم بچه بچه ی ملاد باشه تا حداق سرش با اونا گرم بشه و بیخیال من و ارشیا بشه...ولی ناراحتی بدی داشتم چند وقتی بودم ماهیانه ام به عقب افتاده بود دوباره همون حال و هوا...قرار بود اکروز دکتر بیاد ببینتم...ظهر شد و دکتر مار شتموم زل زده بودم به دهنش که گفت حالمه ان تبریک میدم...هم خوشحال شدم هم ناراحت چون من میخواستم جدا بشم ولی حالا یه بچه دیگه هم هست! بیخیال خدا خودش صلاحو میدونه...نه ماه گذشت آویزه یه دوقلو دختر و پسر به دنیا اورد اسم دختره رو مانی و اسم پسره رو مانی گذاشتن دختر گل منم دوروزش بود اسمشو اروشا گذاشتم تو این مدت اصلا نذاشتم میلاد بهم نزدیک شه میخواستم سردش کنم خوشبختانه اون بچه هام بچه ی میلاد بودن میخواستم میلاد رو تا میتپنم یه سمت اونا بکشونم...یه حسی بهم میگفت به رودی به ارزوم میرسم و ازین بدبختی نجات پیدا میکنم...اگه برگردم شهر یه خونه واسه خودمو بچه هام میگیرم و کار میکنم محاله دست ب دامن کشی به خصوص مامان و بابا یی عزضه ام بشم...فردا نامه ای که نوشتم رو به دست پستچی میرسونم و باز داخلش از نازنین خواستم برام دعا کنه...پایان 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
••••••••🎶♥️🎶•••••••• پسرم عصبیه.‌..... سلام ماهی گلی عزیزم😍 روزتون بخیر و شادی ممنونم بابت کانال خوبتون🙏 إن شاالله خدای مهربون صد برابرشو ب زندگیتون برگردونه ی سؤال خدمت اعضای محترم گروه داشتم یا بهتره بگم ی راهنمایی میخوام من پسرم 7 سالشه و خیلی عصبی شده. ب من و پدرش هم خیلی بی احترامی میکنه ، اصلا نمیشه باهاش حرف زد، تا ی چیزی بهش میگم کلی حرف بارم میکنه لطفا بگید چطوری باهاش برخورد کنم یا دعایی چیزی هست ک بهتر و آروم تر بشه ممنون ک راهنماییم میکنین❤️ ندیده دوستون دارم🧡 👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇 @mahi_882
••••••••🎶♥️🎶•••••••• چند کلمه حرف حساب.....
مَــــــــنِ آرام💜✨
••••••••🎶♥️🎶•••••••• چند کلمه حرف حساب.....
turk: turk: سلام میخوام چن کلمه حرف حساب بزنم باهاتون یکم طولانیه ولی ارزشش خیلی زیاده پس ازتون میخوام ک تا آخرش بخونید خب بیاید یکم حرف بزنیم... دهه هشتادی ها... مثل همیشه میدونید مخاطب بحث همه نیستن اما ... همه متوجه شدن حتی خانواده ها که حقیقت با اون چیزی که بقیه میگن۱۸۰درجه اختلاف داره... خانواده ها هم متوجه شدن اما نمیدونن چکار کنند! چند وقت قبل یکی از مسئولین گفت دولت سالهای بعد مجبوره برای دادن حقوق بازنشسته ها جزیره هارو هم بفروشه! دقیقا همین حرفی چند وقته استاد رائفی پور هم میزنه! حالا میگی اینا چه ربطی به موضوع داره؟! میگیم حالا وضع مملکت یه ذره پیچیده است... وضع اقتصاد فرهنگ سیاست و امنیت همش قاطی شده و الان افتاده رو‌گردن خود مردم! هممون زیاد شنیدم که کار نیست و بیکاری زیاده و... اما اونورشو نشنیدید! یعنی حرفای کارفرما ها و ... رفتن برای تحقیق تو کارگاه ها و شهرک صنعتی ها... دیدن اصلا کارگرها و ... جوون نیستن! یعنی اکثرا متولد۷۵ به قبل هستند!!! یکی از صاحبان کارگاه ها گفته بود؛ حاجی بیخیال نسل جدید نه جوشکاری بلده نه پرسکاری و... میگفت هرچی داریم مال قبله!!! قبلا اگه یادتون باشه از چیزی به اسم حرف زدیم! آره همون هرمون شخصیت آدم بر اساس همین هرمون شکل گرفته یعنی کلا میخواد کاری کنی تو چشم باشه بقیه ببیننش،مورد توجه بقیه باشه!!!! دهه شصتی ها برای اینکه تو چشم باشن که نو جمع فامیل بگن ممد آقا اینه و اونه چندتا آپشن داشتند: مثلا مجبور بود درس بخونه و بقیه بگن معدلش بالاشده و رفته دانشگاه یا با اقاجونش کار کنه و بگن شاکرد و وردست باباشه یا بین دخترا: خیاطی بلده،اشپزی بلده و... اصلا اون زمان کار کردن تو تابستون خودش یعنی پز دادن تو فامیل... از اونطرف جامعه به اینا هرمون دوپامین تزریق میکرد و خودتون بقیشو بگیرید! هم به همین توجه نیاز داره!!! حالا نسل جدید این هرمون رو از کجا بگیرن؟ درس و دانشگاه ؟ ورزش؟ مهارت؟ نه آقا فاجعه اینجاست تازه!!! به لطف دنیای مجازی؛ تتو‌روی بدن! لاک رژ مشکی سیگار فاز لاتی استفاده از کلمات: حاجی پشمام فانوسا! لباس های پاره و... الفاط زشت و ... فاز بی ادبی زبون کشیدن روی بزرگترها تمسخر اعتقادات(این حتی تو جامعه غرب و شرقم قفله) فاز افسردگی خستگی اختلال روانی (حاجی فانوسا دیگه من رد دادم داغونم) بقول یکی که میگفت دوپامین گرفتن لایک و ویو و فالوور از خیلی دوپامین ها بیشتره!! خلاصه که نسل جدید با همین چیزا که راحت در دسترسه دوپامین خونش تامین میشه و خلاص حالا یه سوال؟! کی به نسل جدید دوپامین میده؟ کی عامل بدبختی و فلاکت این نسله؟! خیلیامون!! همونایی که تو مجازی به هر اراجیفی لایک میدن و فالو میکنند! یعنی خودمون! هموتون میدونید چی میگم! اما همه اینا تو کل کشورها هستند! خلاصه دوپامین نسل جدید از این چیزا تامین میشه و‌نسلی میشه که نه مهارت بلده،نه هنری بلده و قراره تا اخر عمر از ننه باباش پول تو جیبی بگیره! رشد جمعیت کشور که داره صفر میشه! و نسلی هم که هستیم نه هنری بلده نه کارب بلده! و تنها هنرهاش حلقه دود دادن به بیرون و تنظیم خط چشمه اگه اینجوری بمونه باید بریم منت مردم افغانستان رو‌بکشیم که کارامونو انجام بدن حالا خوددانیم! یه پیشنهاد اگه تو‌مجازی دیدید کسی هنری بلده مهارتی بلده و به اشتراک گذاشته حمایتش کنید هرجا دیدید یکی داره الکی پست میذاره و دنبال دیده شدنه و هنری بلد نیست دست از لایک و کامنت دادن بردارید نیازه برگردیم به دهه شصت جایی که سالم بودن،اخلاق مدار بودن و کاری بودن هنر اصلی بود و دوپامین تزریق میکرد همه دنبال کار و‌مهارتی باشید وگرنه خیلیا یه مدرک بدردنخور اقای هاشمی(ازاد) و اقای احمدنژاد (پیام و غیرانتفاعی) دارن ولی کازی بلد نیستند! وگرنه همه باید برای گرفتن دوپامین برن دنبال کارای روشنفکری و تظاهر به لش بودن و بیماری های روانی که شده افتخار! این صحبت ها حرفای یکی از بزرگترین اساتید بود... خلاصه خوددانید دولت و وزراش که هیچ خودتون،خودمون به فکر باشیم وگرنه جامعه ای که لش بودن حتی برای بامزه و‌کیوت بودن و مورد توجه قرار گرفتنازش استفاده می‌کنه یعنی قراره یک‌نسل عقیم بشه! از حسن‌بن‌جهم نقل شده که: فدايت گردم دوست داشتم بدانم من در نزد شما چگونه‌ام؟ فرمود: بنگر من در نزد تو چگونه‌ام!! به همه چی فکر کنید! سریع زبون به صحبت و دست به تایپ باز نکنید... 👇👇👇👇👇👇👇👇