مَــــــــنِ آرام💜✨
••••••••🎶♥️🎶•••••••• صاحب کارم آدم بدیه.....
سلام دوستان لطفا کمکم کنید
من تازگیا واسه کار کردن رفتم جایی
حالا صاحب کارم آدم به شدت هیز و پرو ییه
همش میخاد به زور باهام صمیمی بشه خودشو میچسپونه بهم حالم بهم میخوره
من به این کار احتیاج دارم و مجبورم اونجا بمونم
شاید بگید که پوششت نامناسبه واسه همون اون آقا اینقد جرعت داره ولی بخدا پوششم خوبه شلوار و مانتو گشاد میپوشم آرایش هم در حد یک کرم
در ضمن لاغر اندامم این طور هم نیست که اندامم تو چشم باشه ولی صورت خیلی زیبایی دارم چند بار بهم گفت از بس چشم و ابروت قشنگه آدم سیر نمیشه از نگا کردن بهش
من آدم کم رو خجالتی هستم جرعت ندارم بزنم تو روش ولی اجازه هم نمیدم از حدش زیادی خارج بشه
ولی چند بار به بهونه شوخی و مضخرف مثلا به بازوم یا پشتم (منظورم ب. ا.س. ن نیست) دست میزنه خیلی خیلی حالم بد میشه
واقعا چرا زن ها اینقد بدبختن چرا تا میخای رو پای خودت باشی مستقل باشی میری بیرون با این طور آدم ها مواجه میشی که میشی یه افسرده بی اعتماد به نفس 😔😔😔من واقعا خستم از هر چی مرده وحشت دارم 😭😭😭😭😭😭😭 اون متاهله ولی من مجردم بهم بگید چطور روش کم شه 😩
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
•••••••••🎶♥️🎶••••••••
#دلبری....😝💗
رفتار شما با همسرتون ، کنار مردم شخصیت شمارو میسازه😊
پس تا میتونید شخصیت خودتونو بالا بگیرید و سعی کنید تو اوج عصبانیتی که هستید پیش مردم خونسرد جلوه کنید👌
واقعا اگه میبینید اصلا دیگه تحمل ندارید میتونید جمع رو ترک کنید.
ولی☝️
هییییچوقت با همسرتون جلوی مردم بحث نکنیییییید😡
وقتی تو یه جمعی نشستید بهش اس بدید😉
مثلا بگیییید :
فدااااش بشم که از همه بهتره😜
یا اینکه😉
اخ دلم میره نگات میکنم رفتیم خونه باید محححکم بقلم کنی😜
👈 وقتی رو یه مبل میخواید بشینید پاهاتونو روهم بندازید
قوز نکنید و دستاتونو روهم بزارید 😉
توی خونه حتما دمپایی روفرشی خوشگل بپوشید به دستا و پاهاتون برسین خیلی مهمه !!!!
خانوما کفش پاشنه بلند خیلی تو چشم میشه👠
جوری برا همسرتون توی خونه تیپ بزنید که چشمش اونقدر پر بشه خانمای کوچه خیابون حتی به نظرش نیان👢👠
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
••••••••🎶♥️🎶••••••••
#ایده_معنوی_اعضا💕🍃🍃
سلام بانو جان 😍
منم میخواستم یه ایده معنوے بدم که خودم بارها ازش حاجت گرفتم
133ذکر عبدالله ابلفضل دخیلڪ میگیم ومتوسل میشیم به حضرت اباالفضل باب الحوائج که ردخورنداره
امیدوارم خواهراے گلم همه به خواسته هاشون برسن 🙏یاحق ❤❤
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
لباس عروس رو برداشتم و رفتم داخل اتاق ...
چندبار نفس عمیق کشیدم و لباس رو از کاور در اوردم ...
دستی به دامن پف دارش کشیدم و صدای احمد اقا بود که گفت : زود بپوش بابا جان ...
ترسیدم بیاد داخل سریع لباس پوشیدم ...هرطور دستمو پشتم میبردم نمیتونستم زیپشو بالا بکشم ...
صدای احمد اقا هم بدتر هولم میکرد که پوشیدی ...
یدفعه اومد داخل با دیدنم چشم هاش برق زد و گفت : زن باید مثل تو دلربا باشه ...
اومد جلوتر و من سعی کردم لباس رو به خودم بچسبونم ...
https://eitaa.com/joinchat/2980577420C1bf504124d
داستان را با #ساناز دنبال کنید ‼️
دختری که بازیچهی دست پدرشوهرش میشه....💔
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - زیارتعاشورا(علیفانی).m4a
زمان:
حجم:
2M
🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴
بسم الله ..🍃
#چله_گناه_نکردن
🌿چهل روز قرائت زیارت عاشورا
🎙 با نواے علے فانی
🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴🌹🪴
•••••••••🎶♥️🎶••••••••••
دایی هام مواد فروشن......
سلام
از وقتی چشم رو باز کردم متوجه شدم دایی هام مواد فروشن خونمون هم نزدیکشون بود همه ی ما ب چوب اونا میسوختیم
هر کی میومد برا خواستگاری میرفت پشت سرشم نگاه نمیکرد در حالی ک پدرم مرد مومن و زحمت کشی بود
ولی مردم ما رو با اونا یکی میدونستن همین باعث شد برادرمو هم از مصاحبه رد کنن که الان درسشم ول کرده و انگیزه براش نمونده 😔
خودم جاهای خوب میومدن خواستگاری ولی بخاطر اون از خدا بی خبرا نمیومدن...
یه سال یکی اومد پسر حاجی گفت فقط بیا رو پول راه برو ولی اونم وقتی شنید رفت ک رفت همیشه فکر میکردم آدما اعمالشون پا خودشونه خدا نمیذاره ب پای اونا بسوزم ولی واقعا سوختم 😔😔
وقتی مدرسه بودم خیلی هراس داشتم کسی ندونه این موضوعو 😔 الان اون از خدا بیخبرها تو کاخ هاشون و خوشیاشون دارن لذت میبرن خدا میدونه سال ب سال هم حالمونو نمیپرسن ولی غرق در خوشین هر چند دنیا فانیه و این پولا حروم ولی آدم واقعا جگرش میسوزه از این همه بی عدالتی
منکه همیشه دعا میکنم این بلا سر بچه هاشون بیاد چون نمیدونید چی کشیدم روزی نیست ک گریه نکنم 😔😔
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
🍃🍃🌼♥️🌼🍃🍃
سلام ماهی گلی جون واعضای محترم کانال 🌺 الهی خونه تون آباد ودلتون خوش ولبتون خندون انشاءالله 🌺
برای مستاجر عزیز
برای خرید خونه وخونه دار شدن دوتا کارهست که خیلی مجرب وجواب میده.
حتی اگرشرایط خریدخونه رانداشته باشید وصاحبخونه میخوادازخونه اش بیرونتون کن🌺
مخصوصا روضه حصرت مسلم که رد خور نداره.
۱.روضه حضرت مسلم
به این صورت که هفت هفته روزای شنبه روزه ی حضرت مسلم روبه نیت خونه دارشدن بخونن(توخونشون باشه بهتره ولی اگرنشد هرجاکه امکانش هست بخونن)
اگرهم کسی نیست براشون بخونه میتونن ازاینترنت دانلودکنن وگوش کنن
۲.آیه ۲۹ سوره ی مومنون رب انزلنی منزلا مبارکا وانت خیرالمنزلین رو روزانه یه تعدادمشخص مثلا ۱۰۰باربعداز نماز صبح بخونن ان شاالله نتیجه بگیرین.🌺
انشاالله که همه مستاجران صاحب خونه بشن صلوات بفرستید 🌺
مهربونم🥰
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882
مَــــــــنِ آرام💜✨
•••••••••🎶♥️🎶••••••••• از دوران راهنمایی خواستگار داشتم.....
من متولد ۶۶ هستم، توی خانواده ای پنج نفره بزرگ شدم، بزرگ شده خوزستان هستم و مثل اهالی خوزستان خونگرم و پر شر و شور، به خاطر چهره و قد بلندم از همون دوران راهنمایی خواستگار داشتم البته اون موقع تو خوزستان دخترا تقریبا زود ازدواج میکردن.
خلاصه دوران راهنمایی و دبیرستان با دوستای خونگرم اهوازی گذشت، پیش دانشگاهی بودم، یکی از اقوام مادرم از من خواستگاری کرده بود. خانواده چیزی به من نگفتن، تو همون سال پدر و مادرم رفتن حج عمره، وقتی برگشتن مادرم کلی سوغاتی خریده بود، دوتا سوغات مخصوص هم برا خانواده ی خواستگار، بعد از کلی کلنجار، دایی و پدر بزرگ و مامانم، بابا رو راضی کردن که خواستگار بیاد تو خونه...
آخرای زمستون بود که اومدن، من اصلا نمی دونستم وقتی با همسرم صحبت می کنم چی بگم، مامان من رو برد پیش یکی از خانم های همسایه که ظاهرا باتجربه بود تا بهم بگه چی بگم.
ولی خیلی تجربه نداشت و خوب مشاوره نداد مثلا بهم گفت به شوهرت بگو من تو خونه بابام کمبودی نداشتم، اگر اومدم خونه شما تو هم برام همه چی رو فراهم کن .☺️🧐 خودم یه کم فکر کردم و بعد از حرف زدن در مورد صداقت و یه مقدار صحبت های حاشیه ای نمیدونم چی شد که اون حرف خانم همسایه رو هم گفتم.
گفتن همانا و حک شدن این جمله تو مغز شوهرم همانا 😬😍😂 تا همین تازگی ها، گاهی شوهرم جهت مزاح و یادآوری اون موقع گاهی میگه کمبودی نداری برات فراهم کنم 😅😅😂😂
بعد از مدتی چون شوهرم از یه استان دیگه می اومد به من سر بزنه و عید ما می رفتیم خونه پدربزرگ که نزدیک خونه ی آقای خواستگار بود، پدرم با دوستشون که حاج آقا بود صحبت کردن و یه صبح جمعه صیغه محرمیت بین ما خونده شد تا من و شوهرم توی روابط راحت تر باشیم.
اردیبهشت ۸۴ همزمان با امتحان فیزیک ۲ عقد کردیم. شهریور ماه هم عروسی کردم از اهواز و خانواده با اون همه خاطرات جدا شدم رفتم به شهری که شوهرم و خانوادش اونجا بودن. البته با اون شهر هم غریبه نبودم، چون خانواده ی خودم اهل اونجا بودن فقط چون پدرم نظامی بود تو اهواز بزرگ شده بودم.
بعد از عروسی، نتایج کنکور اومد رشته نرم افزار کامپیوتر دانشگاه دولتی قبول شدم ولی دختری که یه کارتون از جهازش کتاب های دبیرستانی بود تا برا کنکور درس بخونه به خاطر شوهرش که می گفت اول زندگی دوس دارم خونه باشی، ادامه تحصیل رو رها کرد.
چند ماهی خونه پدر شوهر زندگی کردیم، بعد شوهرم سه میلیون از محل کارش وام گرفت تا بتونیم یه خونه اجاره کنیم و بریم سر خونه زندگی خودمون.
یه خونه مناسب که یه اتاق خواب داشت و طبقه دوم هم بود اجاره کردیم، خدا رو شکر همه چی داشت خوب پیش می رفت اما یه سری مشکلات خانوادگی دامن گیر ما هم شد با مشورت یکی از دوستان تصمیم گرفتیم از مرکز استان بریم یه شهرستان دورتر تا یه کم از مشکلات خانواده ها دور باشیم، اونجا بهمون خونه ی سازمانی دادن.
حالا تقریبا یک سالی از زندگی مشترک می گذشت، من و آقای زندگی دوست داشتیم بچه دار بشیم. اما بابا و مامان از من زرنگتر بودن😍 و به خاطر دلتنگی و دوری از من تصمیم گرفته بودن یه بچه ی دیگه داشته باشن، به امید اینکه یه دختر بیاد و جای خالی دختر یکی یه دونه رو پر کنه، اما خواست خدا یه چیز دیگه بود، آذر ۸۵ من دوباره صاحب یه داداش شدم.
خبری از بارداری من نبود، چند باری دکتر رفتم، دکتر گفت چون یک سال جلوگیری داشتی یک سال طول میکشه تا اثر قرص های ضد بارداری از بدنت خارج بشه یه مقدار دارو مصرف کردم چندتا سنو دادم مشکلی نداشتم. بعد از مدتی بدون دارو و به صورت طبیعی باردار شدم، خدا یه دختر ناز نصیبم کرد، همونطوری که همیشه دوس داشتم بچه اولم دختر باشه. دختر جان آبان ۸۶ به صورت طبیعی تو اهواز به دنیا اومد و شد همبازی دایی کوچولو...
قدمش خیر بود و پر برکت، یه ماشین خریدیم چند وقت بعد هم یه زمین. دخترم یک ساله شده بود دوباره برگشتیم به مرکز استان اما مشکلات خانوادگی هنوز پابرجا بود، ده سال به خاطر خانواده شوهرم و اون مشکلات رنگ خونه ی پدر بزرگ و خاله و اقوام مادری رو به چشم ندیدم.
👇👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
من متولد ۶۶ هستم، توی خانواده ای پنج نفره بزرگ شدم، بزرگ شده خوزستان هستم و مثل اهالی خوزستان خونگرم
آقای خونه مثل یه کوه پشتم بود و همین بزرگترین دلگرمی برام بود. دخترم ۳ ساله شده بود، من که عاشق درس خوندن بودم دیگه کلاس خیاطی، گواهینامه رانندگی و ... برام راضی کننده نبود.
با حوزه علمیه آشنا شدم، سر آزمون ورودی بچه ی دوم رو باردار بودم. من و دخترم باهم می رفتیم سر کلاس و منتظر بودیم داداش کوچولو به دنیا بیاد.
تو ایام بارداری پسرم، یه روز آقای خونه اومد خونه و گفت برا سفر کربلا آماده بشید. این دفعه به خاطر عجله ی دکتر یا شاید هم بی حوصلگی دکتر دو ساعت بیشتر بهم مهلت ندادن که دردم شروع بشه، در صورتی که بعدا متوجه شدم تا ۸ ساعت میشد صبر کنن، با اینکه خودم ناراضی بودم کارم به سزارین کشید. وجود گل پسر مثل دختر جان پر برکت بود، تونستیم زمین رو بفروشیم و با وام و پسانداز و پول طلا یه واحد آپارتمان خریدیم.
حالا دیگه یه کم پخته تر شده بودم. یه مامان ۲۴ ساله، من و بچه ها با هم می رفتیم حوزه علمیه، بچه ها رو می ذاشتم مهد کودک حوزه تا ثریا جون ازشون نگه داری کنه، زنگ های تفریح سریع می اومدم یکم غذا به دخترم می دادم و یکم شیر به پسر کوچولو.
با تمام سختی ها درس های حوزه رو خوندم و تمام شد. ده سال از زندگی می گذشت ولی خیلی سخت گذشت به خاطر مشکلات خانواده ها، دوری از پدر ومادر، درس خوندن بدون کمک و تنهایی
به خاطر بی تجربگی و نبود یه کسی که کنارم باشه و بهم مشورت بده، زندگی رو به خودم و بچه ها سخت کردم، لذت مادری و عشق مادر به فرزند رو حس نکردم 😔
گل پسرم ۶ ساله بود و دختر جان کلاس سوم، اون مشکلات هم تموم شده بود و روی خوش زندگی اومده بود سراغمون
من و آقای خونه تصمیم گرفتیم بچه ی سومی داشته باشیم، ایندفعه خیلی زود باردار شدم، دوباره تو ایام بارداری روزی ما کربلا شد، تو نجف نیت کردم اگر دختر بود اسمش بشه زهرا، اگر پسر بود اسمش بشه علی
وقتی از کربلا برگشتیم رفتم سنو خانم دکتر گفت پسره، با مشورت خانم دکتر خرمی و مامای خصوصی ( خانم فاطمه حسینی مرام ) تصمیم به زایمان وی بک ( زایمان طبیعی بعد از سزارین ) گرفتم. خدا رو شکر به کمک خانم حسینی مرام زایمان طبیعی و خوبی داشتم. آقا علی هم مثل آبجی و داداش پرروزی و پر برکت بود😍 ماشین رو عوض کردیم و یه مدل بالاتر خریدیم، آقای خونه یه مقدار طلا برا من و دختر جان کادو خرید به جای طلاهایی که برای خرید خونه فروخته بودیم.
حس مادری رو بهتر از قبل تجربه می کردم و با فراغ بال به بچه ها و شوهرم محبت داشتم.
علی شش ماهه بود که توی یه شب سرد زمستونی بدون هیچ علامتی تشنج کردم، آقای خونه نصف شب دم خونه ی همسایه رو زده بود تا خانم همسایه بیاد پیش بچه ها، همون ساعت ۴ صبح با پدرم تماس گرفته بود تا بیان پیش من و بچه ها، اورژانس من رو منتقل کرده بود بیمارستان خواهر شوهرم هم برای کمک اومده بود بیمارستان.
پدر و مادر هم ساعت پنج از اهواز راه افتادن و حدودا ده صبح تو بیمارستان پیش من بودن ولی من تو کما بودم، همه ی این جریانات رو بعدا آقای خونه برام تعریف کرد.
بعد از سه روز که یکم هوشیاریم برگشته بود آقای خونه اورژانس خصوصی گرفت و من رو منتقل کرد تهران، میگفتن موقع انتقال به تهران تقریبا همه ی اقوام من رو بدرقه کردن، همه برام دعا کرده بودن.
وقتی رسیدیم تهران تقریبا هوشیاریم بهتر شده بود، همون روز اول تشخیص تومور دادن. مادرم خونه و زندگی رو رها کرده بود و کنار من بود .( تا آخر عمرم دست بوسشم )
آقای خونه یه سوئیت کوچیک اجاره کرد، بچه ها رو بعد از ده پونزده روز دوری از من با برگه ی مهمان مدرسه آورد تهران تا از درسشون عقب نمونن و اقوام بیشتر از این اذییت نشن. علی شش ماهه ی عزیزم تو آغوشم آروم گرفت، خدا روشکر شیرم تو این مدت خشک نشده بود، علی از شیر مادر محروم نشد، هر وقت من می رفتم دنبال کارهای درمان، مامان جون بهش شیر خشک می داد، اسفند ماه بعد از دوماه پیگیری دکتر گفت باید سریع عمل بشی، چون تومور با اینکه خوش خیمه ولی جای حساسی قرار گرفته ( روی اعصاب تکلم و عصب دست ها )
خدا رو شکر بعد از ده ساعت به سلامتی از اتاق عمل بیرون اومدم. بعد از سه روز هم مرخص شدم . دلم برای خونه خودم تنگ شده بود . مامان جون هم بنده خدا شکایتی نداشت ولی اونم باید میرفت خونه خودش تا دم عید به بچه ها و خونه رسیدگی کنه.
الحمدلله از این آزمایش الهی هم به سلامتی عبور کردیم. تا به خودمون اومدیم ایام کرونا شروع شد و بچه ها خونه نشین، ماهم حال و هوای بچه ی چهارم به سرمون زده بود 😄😍
👇👇👇👇👇👇👇👇
مَــــــــنِ آرام💜✨
آقای خونه مثل یه کوه پشتم بود و همین بزرگترین دلگرمی برام بود. دخترم ۳ ساله شده بود، من که عاشق درس
آخرای کرونا بود که همه ی خانواده کرونا گرفتیم دو ماه از خوب شدنمون گذشت ، با مشورت دکتر جراح مغز و دکتر زنان تصمیم به بارداری گرفتم، خیلی زود تست بارداری مثبت شد، خدا رو شکر تا پایان بارداری موجهای کرونا هم فرو کش کرده بود.
گل پسر سوم عجله داشت، کیسه آب دور بچه زودتر از موعد پاره شد و با مشورت دکتر خوبم ( خانم دکتر خرمی ) سزارین شدم و گل پسرم به سلامتی به دنیا اومد.
قسمت من هم اینطوری شد که دوتا از بچه ها طبیعی به دنیا بیان، دو تا هم سزارین...
بعد از کرونا بود و مهمونی ها داغ داغ ، مهمون ها همه برای شام و ناهار می اومدن گل پسر از همون اول برای ما و خودش رزق و روزی داشت، دو تا گوسفند یکی برای عقیقه یکی هم نذر سلامتی آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و بچه ها ولیمه دادیم. انگار بچه اولمون بود خیلی خوشحال بودیم.
حالا من یه مادر ۳۶ ساله هستم و آقای خونه یک پدر ۴۲ ساله است، هر دومون پخته تر و باتجربه تر شدیم.
مامان های امروز و آینده تجربه های مادریم رو براتون گفتم تا بگم با هر سختی و مشکلاتی اگر بخوای و همت کنی میشه مادر ۴ تا گل بهشتی باشی و یار برای امام زمان تربیت کنی، برام دعا کنید تا بتونم یارهای خوبی برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آماده کنم. بچه هام رو نذر آقا امام زمان کردم.
اگر ۱۶ سال پیش تو سن ۲۰ سالگی تجربه و پختگی الآن رو داشتم هیچ وقت اینقدر با فاصله بچه دار نمی شدم، همون ده سال اول که شور و نشاط و توانایی روحی و جسمی داشتم ۴تا بچه به دنیا می آوردم و الآن با لذت قد کشیدنشون رو تماشا می کردم.
من یه دختر مدرسه ای بودم که تا مدت زیادی تو حال و هوای مدرسه مونده بودم بعد هم با درگیر شدن به مسائل خانوادگی زندگی رو به خودم سخت کردم، آقای خونه هم خام و جوون بود هر دو مون با مسائل حاشیه ای خیلی از لذت ها و شیرینی های زندگی رو از خودمون دریغ کردیم.
این تجربه رو از خواهر کوچیکتون بپذیرید هیچ وقت به خاطر تنهایی، دوری از پدر و مادر، مشکلات کاری و تحصیلی، مشکلات خانوادگی، مسائل مالی و ... لذت فرزند زیاد رو از خودتون دریغ نکنید. تو هر سنی که باشی میتونی درس بخونی ولی وقتی سن میره بالا حوصله برا بچه کم میشه.
بذارید همون اوائل زندگی با فاصله کم مثلا هر دو سال بچه دار بشید، بچه ها کنار هم بهتر رشد می کنن و تربیت میشن، پدر و مادر هم در کنار بچه ها باتجربه میشن و رشد می کنن.
اگر به رازق بودن خدا هم ایمان داشته باشیم، هربچه ای با خودش هم رزق خودش رو میاره هم برای پدر و مادرو بقیه ی بچه ها روزی میاره.
موفق و مؤید باشید در کنار فرزندان تون...
#تجربه
#خاطره
#مشاوره
👇😍♥️منتظر حرفا و ایده های قشنگت هستم مهربانو جان♥️😍👇
@mahi_882