eitaa logo
کشکول ناظر
89 دنبال‌کننده
178 عکس
25 ویدیو
2 فایل
《اشعار و نوشته‌های گاه و بیگاه آرش محبوب زاده》 راهنمای مطالب کانال سنجاق شده است. در هر شبکه‌ی اجتماعی که حضور داشته باشم، می‌توانید مرا با این نام کاربری پیدا کنید: @virtual_pilgrim
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 نعمت‌های کوچک و بزرگ خدا روایت مشهوری از پیامبر گرامی اسلام (صلوات الله علیه و آله) نقل شده که از دو نعمت مغفول و مهم سخن می‌گوید: سلامتی و امنیت. حتی اگر انتساب این حدیث به ایشان مورد اشکال باشد، کسی در اصل مطلب تردیدی ندارد. همانگونه که ادبیات دینی ما در موقعیت‌های گوناگون به پیروان خود یادآوری کرده، شکر نعمت‌های خداوند از بزرگ‌ترین وظایف ماست. نماز هم که ستون دین و از مهم‌ترین واجبات اسلام شمرده شده، در ذات خود، آیین شکرگزاری از خالق و معبود است. اما اگر از دیدن نعمت‌های الهی در زندگی خود غافل شویم، شکر آن را نیز نمی‌توانیم به جا بیاوریم. فکر می‌کنم جمله‌ای را که پدرم بیش از هر سخن دیگر از امام راحل (رضوان الله تعالی علیه) نقل می‌کند، این جمله باشد که: جنگ نعمت است. پدرم می‌گوید همان موقع ما نمی‌فهمیدیم منظور امام چیست. این همه ویرانی، تلفات مالی و جانی، تعطیلی‌ها و توقف پیشرفت، غلبه ترس و اضطراب و نگرانی چطور می‌تواند نعمت باشد؟ بعد از پایان جنگ تازه متوجه شدیم نعمت بسیار بزرگی که از آن غافل بودیم، چه بود: اتحاد و همدلی مردم؛ موج بی پایان کمک‌هایی که همه نثار یکدیگر می‌کردند، احساس محبت و همدردی که همه نسبت به یکدیگر داشتند، و در یک کلام، یک خانواده بزرگ چندین میلیونی که به خاطر نعمت جنگ تشکیل شده بود. به لطف خدا و با عنایت اهل بیت علیهم السلام و از برکت جمهوری اسلامی (که خود یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های خداوند است) نعمت امنیت امروز نعمتی نیست که از دست رفته باشد. همینکه زندگی در تمام شهرهای ایران جریان دارد، همینکه من به راحتی این متن را می‌نویسم و شما به راحتی آن را می‌خوانید، گواه بر وجود امنیت است. اما حواسمان باشد که نعمت‌های خداوند را در کنار هم ببینیم و از آن‌ها غافل نشویم. همان سخن چهل سال پیش امام، امروز هم صادق است. این جنگ، تمام تلاش‌های مذبوحانه‌ای را که دشمنان سال‌ها برای ایجاد گسل‌های مختلف در میان مردم شریف و غیور آن داشتند، با حماقت خود آن دشمنان بر باد داد. اکنون وظیفه ما چیست؟ چطور می‌توانیم شکر این نعمت را به جا بیاوریم؟ شاید بزرگ‌ترین کاری که می‌توانیم بکنیم، تکیه بر همین اتحاد و همدلی، و تلاش برای هرچه عمیق‌تر و پایدارتر کردن آن باشد. نگاه‌های قومیتی را کنار بگذاریم. مهربانی با همدیگر را بیشتر تمرین کنیم. جنبه‌های هویتی اتحاد ملی خود را برجسته کنیم و از هرچه بوی تفرقه و دوری از یکدیگر می‌دهد، اکیدا بپرهیزیم. 《و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد! و نعمت خدا را بر خود به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دل‌هاى شما الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او برادر شديد! و شما بر لبِ حفره‌اى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما آشكار مى‌سازد؛ شايد پذيراى هدايت شويد.》 سوره آل عمران، آیه ۱۰۳ 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive
هدایت شده از کشکول ناظر
🖤 عاشقانه‌ای به پیشواز محرم به قلبِ از تپش افتاده‌ام دمی برسان به چشم‌های پلاسیده‌ام نَمی برسان بیا و پاک بکن گونه‌های خیسم را به پلک خسته‌ی مجروح، مرهمی برسان چقدر دست به دست خیال‌ها بدهم؟ به دست خالی من، دست همدمی برسان میان انگشتانم بپیچ مویت را از آن حدید جلاخورده خاتمی برسان شب است و چنگ به کفر کسی دگر زده‌ام ولی تو رشته‌ی ایمان محکمی برسان* اگر نصیب دل سنگ من وصال نشد به آخرین نفسم دست‌کم غمی برسان ء جنون سرخ مرا هیچ‌کس نمی‌فهمد به خون‌فشانی چشمم محرّمی برسان 🖋 * سعید بیابانکی: شب است و با سر زلف تو عالمی دارم ببین چه رشته‌ی ایمان محکمی دارم! 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive
هدایت شده از روزهای مادرانه
۸
کشکول ناظر
۸
خانم مصطفی زاده در کانال خودشون یه عکس‌نوشته ۹ قسمتی منتشر کردن، من قسمت هشتم رو اینجا بازارسال کردم. توصیه می‌کنم برید و کامل از کانال خودشون بخونید. 👇 @motherlydays
📖 مورت‌مِین بدون اینکه به تِسا نگاه کند، پیروزمندانه گفت: 《تماشا کنید. تماشا کنید خانم گرِی، و آنگاه اگر توانستید باز از رستگاری با من سخن بگویید.》 تسا، محبوس توسط یک آدم مکانیکی از پشت سر، ایستاده بود و دستی جلوی دهانش را گرفته بود. مورت‌مین به آرامی بلاهایی را در گوش تسا نجوا می‌کرد که اگر او چشم از روستا بر می‌داشت، بر سرش می‌آورد. تسا ناگزیر رژه آدم مکانیکی‌ها به سوی روستا و حمله آنان به زنان و مردان بی‌پناه را تماشا کرد. ارتش کوکی، خانه‌ها را یکی پس از دیگری به آتش می‌کشید و خانواده‌هایی را که در حیرت و هراس بیرون می‌آمدند سلاخی می‌کرد، و ماه سرخ در آسمان بالا می‌رفت. و مورت‌مین می‌خندید. او گفت: 《اکنون می‌بینید که این موجودات، این مخلوقات، توانایی تفکر و تعقل و تدبیر دارند. مانند انسان‌ها. ولی با این حال آسیب‌ناپذیر هستند. نگاه کنید، آنجا آن نادان را با تفنگش می‌بینید؟》 تسا نمی‌خواست نگاه کند، ولی چاره دیگری نداشت. با چهره‌ای در هم و چشمانی خشک، به پرهیبی که در دوردست تفنگی را برای دفاع از خود بلند کرده بود نگاه کرد. شلیک‌ها برخی از آدم مکانیکی‌ها را عقب راند، ولی از کار نینداخت. تعداد بیشتری از آن‌ها به سوی او‌ رفتند، تفنگش را گرفتند و او را در خیابان بر زمین انداختند. و آنگاه او را تکه تکه کردند. مورت‌مین زمزمه کرد: 《شیاطین. آن‌ها وحشی‌اند و عاشق نابود کردن.》 تسا با گلویی گرفته گفت: 《خواهش می‌کنم. لطفا، بس است. دیگر بس است. من هر کاری بخواهید انجام می‌دهم. ولی لطفا روستا را به حال خود بگذارید!》 مورت‌مین لبخند بی‌روحی زد و گفت: 《موجودات کوکی قلب ندارند، خانم گری. رحمی ندارند؛ مانند آب یا آتش. مثل این است که به یک سیل یا آتش‌سوزی در جنگل التماس کنید تا ویرانی‌اش را متوقف کند.》 تسا گفت: 《من به آن‌ها التماس نمی‌کنم. به شما التماس می‌کنم.》 مورت‌مین چشمان سرد خود را به سوی او چرخاند؛ چشمانی که چون آسمان خشک و‌ خالی بودند. 《در قلب من نیز رحمی وجود ندارد. شما پیش از این با سماجت سعی در بیدار کردن وجدان من داشتید. من شما را به اینجا آوردم تا بی‌ثمر بودن چنین کاری را به شما نشان دهم. وجدانی برای من باقی نمانده تا بیدار شود. آن بخش از وجود من سال‌ها پیش سوخت و نابود شد.》 📚 مجموعه "دستگاه‌های دوزخی" The Infernal Devices 📕 جلد سوم: شاهدخت کوکی، فصل ۱۸: "تنها به این دلیل" 🖋 نویسنده: کاساندرا کلر 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive
هدایت شده از کشکول ناظر
⚫️ حیّ علی العزا بگذار که با دیده‌ی تر روضه بخوانم از سوختن چند جگر روضه بخوانم بگذار که با آمدن نام اباالفضل از خم شدن کوه و کمر روضه بخوانم هر ماه شب چاردهم باید از این پس از خون شدن قرص قمر روضه بخوانم با چشم پر از خون چو عقاب از غم اکبر سرباخته در قلب خطر روضه بخوانم از اشک علی اصغر و لب‌های کبودش از خواهش دستان پدر روضه بخوانم سخت است زمانی که بخواهم به کنایه از معجر و از بزم نظر روضه بخوانم از کوچه و بازار... نه، این کار دلم نیست از گوشه‌ی ویرانه مگر روضه بخوانم با زخم دوپهلوی تن تازه یتیمی برگردم و از ضربه‌ی در روضه بخوانم 🖋 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive
هدایت شده از آنتی فیک نیوز
⭕️ وقتی ترمزی در کار نیست! 🔸 ما آدم ها نسبت به کسی که حرف‌های ما را تأیید می‌کند، احساس خوبی داریم و نسبت به کسی که حرف‌های ما را تایید نمی‌کند، احساس بدی داریم؛ به همین دلیل تمایل داریم فقط واقعیت هایی را ببینیم که ما را تایید می کنند (سوگیری تأیید). 🔸 به تدریج فضای ذهن ما پر می شود از گمان هایی که تصور می کنیم واقعیت محض هستند و سایر مدارکی که واقعیت هستند را نادیده میگیریم (حباب فیلتر). اما، گمان ما را از واقعیت بی‌نیاز نمی‌کند. نمی‌توانیم بر اساس گمان جراحی قلب انجام بدهیم؛ جراحی قلب نیاز به آگاهی علمی (آگاهی به واقعیت‌های) زیادی دارد. 🔸 وقتی گمان می‌کنید که قدرت زیادی دارید و افراد زیادی را مغلوب کرده‌اید. گمان می کنید دست خدا بسته است. 🔸 وقتی بسیاری از شخصیت‌های بلندپایه دنیا شما را تأیید می‌کنند، گمان می کنید هر کاری می کنید برای اصلاح است؛ اینجاست که گمان می‌کنید که درست فکر می‌کنید و حق با شماست! 🔸 مشکل جایی بغرنج می‌شود که ترمز هم نداشته باشیم؛ کسی نباشد که گمان‌های ما را به چالش بکشد، کسی نباشد که گاهی در مقابل رفتارهای نادرست ما ایستادگی کند. اینجاست که ترمزمان بریده می‌شود یا اصطلاحا طغیان می‌کنیم. 🔸 کسی را با این ویژگی‌ها می‌شناسید؟ آیا نتانیاهو چنین شرایطی را ندارد؟ نتانیاهو طغیان کرده است! 💠 پویش ملی مواجهه با خبر جعلی: 🔗 @antifakenews_ir
هدایت شده از کشکول ناظر
جناب دکتر حامد صافی به چاپ رسیده و خوشحالم که اسم بنده هم به قدر ذره‌ای در دفتر خادمان سیدالشهدا علیه‌السلام ثبت شده. با شناختی که از استاد دارم و به اندازه‌ای که در جریان کار بودم، مطمئنم اثر محققانه و ارزشمندی هست که برای مخاطبش مفید خواهد بود. 📖 🖋 @virtual_pilgrim_archive
کشکول ناظر
🇮🇷 نعمت‌های کوچک و بزرگ خدا روایت مشهوری از پیامبر گرامی اسلام (صلوات الله علیه و آله) نقل شده که ا
👨‍👩‍👧‍👦 کارهای ساده‌ای از سر مهر و محبت در ۲۹ سالی که از خدا عمر گرفته‌ام، دهه اول محرم ۱۴۴۷ قمری را برای اولین بار در شهری غیر از اهواز، که در آن بزرگ شدم، می‌گذرانم. طی سال‌های گذشته، "مسجد محله" مثل خیلی از زمان‌ها و مناسبت‌های دیگر، در دهه اول محرم نیز محوری‌ترین بخش زندگی‌ام بود. عزاداری‌ام را هر طور شده باید در آنجا انجام می‌دادم، همانطور که شب قدرم را نیز هر طور شده باید در آنجا سحر می‌کردم. انگار عهدی نانوشته بین تمام بچه‌های مسجد، بچه‌های ۷ تا ۷۰ ساله، وجود داشت که هر جای زمین بودیم باید در آن زمان خاص، در همان مکان خاص گرد هم می‌آمدیم. چرا؟ شاید به خاطر دلبستگی و دلدادگی مشترکی که در کنار هم به مسجد پیدا کرده بودیم. مسجد خانه ما شده بود و ما، خانواده‌ای که در آن همدیگر را پیدا کرده بودیم. ا⚜ا در روزهای پایانی سال ۱۴۴۶ قمری، پس از گذشت ۴۰ سال، دوباره فرقه‌ای خودخوانده و جنگ‌طلب در غرب مرزها، این بار از کمی دورتر، به ایران هجوم آورد. به دلایلی کاملا شخصی و بی ارتباط با وقایع بیرونی، این اولین سالی شد که محرم را ۷۰۰ کیلومتر دورتر از خانواده شروع کردم؛ همان خانواده‌ای که مشکی پوشیدن و اشک ریختن و سینه زدن در میان صفوفش، پاک‌ترین آیین سالیانه‌ام بود. اما هجوم آن فرقه کذایی، اتفاقاتی را رقم زد که شاید هیچکس فکرش را نمی‌کرد. درست در زمانی که حسرت دوری از خانواده‌ی سالیان گذشته بر دلم سایه انداخته بود، چیزی پیدا کردم که هیچ قیمتی نمی‌توان بر آن گذاشت. ا⚜ا داشتم به این فکر می‌کردم که چرا چنین حسی را نسبت به مسجد محله دارم. دلیلش نمی‌توانست چیزی به سادگی عادت یک درون‌گرا به روتین ثابت و همیشگی‌اش باشد. باید دلیلی عمیق‌تر وجود می‌داشت که بعد از جدایی‌ها و‌ دوری‌های فراوان، بعد از همه‌گیری کرونا، بعد از نقل مکان به شهری که رفت یا برگشتش دست‌کم ۸ ساعت طول می‌کشید، حتی بعد از کم شدن فزاینده چهره‌های قدیمی و آشنا، باز مرا به همانجا بر می‌گرداند. فکر می‌کنم آن دلیل، جنس خانواده‌ای بود که مسجد برای ما ساخته بود. ما در کنار هم برای مسجد عرق ریخته بودیم، بی‌خوابی کشیده بودیم، طعنه و کنایه شنیده بودیم. در مسجد زندگی کرده بودیم و با چنگ و‌ دندان برای مسجد مبارزه کرده بودیم. این مسجد خانواده‌ای ساخته بود که اعضایش برای همدیگر از هیچ چیز دریغ نمی‌کردند. مسجد، مادر ما بود و ما، بچه‌هایی که مهر و محبت را در آغوش مادر یاد گرفتیم. ا⚜ا چطور شد که نوشتن این کلمات را شروع کردم؟ آخر شب، خسته از چند بار جابه‌جایی و پخش بودن وسایلم در جای جای شهر، وارد حسینیه متروکه‌ای شدم که برای دهه اول محرم اجازه سکونتش را به من دادند. چیزهایی را که از مغازه زهوار در رفته و خاک گرفته سر کوچه خریده بودم، روی صندلی انداختم که ناگاه توجهم به کیسه‌های پلاستیکی جلب شد. کیسه بزرگ‌تری را که بی توجه از مغازه تا حسینیه در دست گرفته بودم، بلند کردم و با دقت بیشتری نگاه کردم. همانجا بود که لبخندی به پهنای صورت بر چهره‌ام نشست. مغازه‌دار، خوراکی‌هایی را که خریده بودم در کیسه پلاستیکی دیگری درون کیسه بزرگ‌تر گذاشته بود تا بدنه قوطی اسپری حشره‌کش با خوراکی‌هایی که آن‌ها هم بسته‌بندی خود را داشتند، تماس مستقیم پیدا نکند. ا⚜ا اتفاق کوچک و بی اهمیتی است، نه؟ شاید اگر هر زمان دیگری رخ می‌داد، چنین واکنشی را در من بر نمی‌انگیخت. اما به گمانم همه چیز دست به دست هم داد تا آن درسی را که نمی‌شود قیمتی رویش گذاشت، یاد بگیرم. درست مثل مسجد محله، تمام خانه ماست و تمام ما یک خانواده‌ایم. اعضای خانواده برای همدیگر از هیچ چیز دریغ نمی‌کنند؛ گاهی به کوچکی یک کیسه پلاستیکی اضافه، و گاهی به بزرگی خود زندگی. فکر می‌کنم این مهم‌ترین چیزی است که هجوم فرقه جنگ‌طلب به یادمان آورد، و مهم‌ترین چیزی است که پس از این نیز باید به یاد داشته باشیم. ا⚜ا در قسمتی از فیلم سینمایی هابیت، گاندالف می‌گوید: 《سارومان معتقد است تنها یک قدرت عظیم می‌تواند جلوی شر را بگیرد. اما چیزی که من متوجه شده‌ام این نیست. من متوجه شدم همین کارهای کوچک و روزمره مردم عادی است که می‌تواند شر را دور نگه دارد؛ کارهای ساده‌ای از سر مهر و محبت.》 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive
◾️ 🔸 توتیا خبر، کوتاه بود و... خب، برای منِ خوزستانی، کمی خنده‌دار! نوشتند یکشنبه ۸ تیر ماه به دلیل خیزش گرد و غبار و آلودگی هوا، قم تعطیل است. نیمه‌شب که کنار دست آقای راننده نشسته بودم و داشتیم از مسجد جمکران به سوی حرم می‌رفتیم، ایشان از شیشه جلو نگاهی به آسمان انداخت و گفت: انگار هوا کمی تمیزتر شده. من هم بی برو برگرد جواب دادم: برای منِ خوزستانی، از همان اولش هم کثیف نبود! ما در خاک بزرگ شده‌ایم و به جای شش‌های معمولی، خاک‌شش درآورده‌ایم! راننده خندید و کمی درمورد جغرافیای قم و خوزستان صحبت کردیم، ولی نگاه نگرانش مرتب در هوای اطراف می‌چرخید. عجیب نبود. این هوا واقعا آلوده حساب می‌شد. اگر اشتباه نکنم، اعلام کرده بودند "ناسالم برای تمام گروه‌ها". ولی دنیا حساب و کتاب‌های متفاوتی دارد. گاهی همین هوا که گرد و غبار در همه جایش موج می‌زند، از آن هواهایی که یک عده آرزو می‌کردند گوسفندی در چراگاه‌هایش باشند خیلی ارزشمندتر است. در این هوا، به جز گرد و غبار، ذراتی پیدا می‌شود که... به قول اجداد خوش‌ذوق ما: توتیا. این همان چیزی بود که وقتی صدای دمام‌زنی بچه‌های غمخانه بی‌بی شهربانو (که میانگین سنشان شاید به ۲۰ سال نمی‌رسید) داشت سطح چای درون لیوان کاغذی‌ام را می‌لرزاند، به آن فکر می‌کردم. حتی پسربچه‌ای که به پدرش اصرار می‌کرد لیوان‌های چایشان را ببرند و زیر سقف غمخانه بنشینند، از گرد و غبار فراری نبود. توتیایی دیده بود که می‌خواست به چشم بکشد و با اهل این خانه خودمانی شود. غباری که از سنج و دمام بچه‌ها بلند می‌شد، گرده‌های قندی که چای را شیرین می‌کرد، و حتی خاکستر سیگار دو جوانی که تی‌شرت مشکی انیمه‌های ژاپنی به تن داشتند و گوشه دیوار حیاط غمخانه ایستاده بودند، همه، شکل‌های گوناگون همین توتیا بود. توتیا، خاک پای ولی خداست. این خاک همیشه کسانی را که دنبالش باشند پیدا می‌کند؛ مخصوصا در شب‌های محرم. 📓 "کشکول ناظر"؛ کانال اشعار و نوشته‌های آرش محبوب زاده @virtual_pilgrim_archive