25.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷این فیلم خیلی وایرال خورده در فضای مجازی
نشر حداکثری
🚩نبرد نهائی
🔻پرده از راز عظیم
خیلی جالبه حتما ببینید
♦️هر قطره آب ارزشمند است
🔹با چند عادت ساده، میتوانیم کودکان را به قهرمانان حفظ آب تبدیل کنیم و آیندهای سبزتر برای ایران بسازیم.
#همه_باهم_برای_ایران
#صرفه_جویی
🇮🇷 ✊ @AkhbareFori
♦️ذخایر نفت آمریکا به کمترین سطح در بیش از ۴۰ سال اخیر رسید
🔹آژانس بینالمللی انرژی (IEA):
ذخایر نفت خام آمریکا با کاهش به ۷۲۶ میلیون بشکه، به پایینترین سطح در بیش از چهار دهه گذشته رسیده است.
🔹برداشت گسترده از ذخایر راهبردی در جریان جنگ با ایران و کاهش ذخایر تجاری، نگرانیها درباره امنیت انرژی آمریکا را افزایش داده است.
🇮🇷 ✊ @AkhbareFori
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️چرا میلیونها ایرانی پرچم سرخ برافراشتهاند؟
🔹«فیصل عبدالوهاب»، نویسنده و روزنامهنگار مصری پس از حضور در ایران
📽 @khabare_foriw
♦️تتو های عجیب روی بدن اوتامندی بازیکن آرژانتین ؛ بومنقاشی است یا کمر انسان ؟
🇮🇷 ✊ @AkhbareFori
مریم جمیله (متولد 23 می 1934 در نیویورک و متوفی 31 اکتبر 2012 در لاهور پاکستان) نویسنده بیش از 30 کتاب در زمینه تاریخ و فرهنگ اسلامی است. او زنی برجسته در حوزه اسلام سنتی بود که به دلیل نوشته هایش در بی اعتبار ساختن غرب شناخته شده است. وی با نام «مارگارت مارکوس» در شهر نیویورک و در خانواده ای یهودی که البته چندان پایبند به این مذهب نبودند متولد شد. پیش از گرویدن به اسلام در سال 1961 و مهاجرت به پاکستان، وی در دوران نوجوانی خود با یهودیت و مذاهب متعدد دیگری آشنا شد. او با محمد یوسف خان، رهبر حزب سیاسی جماعت اسلامی، ازدواج کرد، از او صاحب 5 فرزند شد و در شهر لاهور اقامت داشت. آنچه در ادامه می آید داستان گرویدن وی به اسلام است که خود در سال 2010 در طی گفت و گوهایش واگویه کرده است.
لطفا برای ما بگویید چگونه به اسلام علاقه مند شدید؟
من مارگارت (پگی) مارکوس بودم. به عنوان یک کودک علاقه زیادی به موسیقی داشتم و به ویژه شیفته اپراها و سمفونی های کلاسیک بودم که به عنوان فرهنگ برتر در غرب مورد توجه قرار دارد. موسیقی موضوع مورد علاقه من در مدرسه بود و همیشه در این درس بالاترین نمره ها را می گرفتم. یک روز از روی شانس، موسیقی عربی از رادیو به گوشم رسید و بسیار از آن خوشم آمد و علاقه مند شدم که بیشتر بشنوم. پس از آن آنقدر به والدینم اصرار کردم تا سرانجام پدرم مرا به بخش سوری نشین شهر نیویورک برد و من توانستم از آنجا مجموعه ای از آلبوم های عربی را خریداری کنم. والدینم، بستگان وهمسایگان معتقد بودند زبان عربی زبانی غریب و ترسناک است و بنابراین شنیدن آن آنها را محزون می کرد، از این رو هرگاه می خواستم به موسیقی عربی گوش دهم باید تمام درها و پنجره های اتاقم را می بستم تا مزاحم آنها نشوم.
از اینکه در سال 1961 اسلام آوردم، شیفته این بودم که ساعت ها در مسجد نیویورک بنشینم و به صدای ضبط شده قرآن که توسط قاری مشهور مصری عبدالباسط تلاوت می شد گوش دهم اما برای نماز جمعه امام جماعت دیگر ضبط را روشن نمی کرد و در آن روز یک مهمان ویژه داشتیم: یک جوان کوتاه قد، بسیار لاغر و با لباس ژنده و سیاه که خود را دانشجویی از زانزیبار معرفی می کرد به مسجد می آمد و سوره الرحمن را با صدای موزونی برایمان می خواند. من هرگز چنان تلاوت باشکوهی را حتی از عبدالباسط نیز نشنیده ام. او چنان صوت طلایی داشت که مطمئنا حضرت بلال نیز صدایی شبیه به او داشته است.
آغاز علاقه مندی خود به اسلام را در سن ده سالگی می دانم. در آن زمان در یک مدرسه یکشنبه یهودیان شرکت می کردم و طی آن مجذوب رابطه تاریخی مابین یهودیان و اعراب شدم. از کتاب های درسی یهودی خود آموختم که ابراهیم پدر اعراب و نیز یهودیان است. مطالعات آن زمان به من نشان داد که چگونه قرن ها بعد، در زمانی که در دوران قرون وسطی در اروپا، مسیحیت با آزار و اذیت زندگی را برای مردم غیرقابل تحمل کرده بود، یهودیان از سوی مسلمانان اسپانیا پذیرفته شدند و بلندمرتبگی همین تمدن اسلامی عربی بود که موجب شد فرهنگ عبری به بلندترین قله دستاوردهای خود برسد.
در حالیکه کاملا از طبیعت واقعی صهیونیسم ناآگاه بودم، از روی سادگی گمان می کردم که یهودیان به فلسطین بازمی گردند تا روابط نزدیک قوم و خویشی خود در مذهب و فرهنگ را با عموزادگان سامی خود مستحکم کنند. در مجموع من بر این باور بودم که یهودیان و عرب ها با هم همکاری می کنند تا به یک عصر طلایی دیگر در فرهنگ خاورمیانه دست یابند.
برخلاف شیفتگی من به مطالعه تاریخ یهود، در مدرسه یکشنبه بسیار ناخوشنود بودم. در آن دوران من قویا هویت خود را در یهودیان اروپا می جستم که متحمل سرنوشت و رنج های وحشتناکی در دوران نازی ها شده بودند و من حیرت زده می شدم وقتی می دیدم که هیچ یک از همکلاسان من یا والدین آنها به مذهب خود به طور جدی پایبند نیستند. در طی مراسم در کنیسه بچه ها کاغذهای طنزی که در کتاب های مذهبی خود پنهان کرده بودند را می خواندند و می خندیدند تا تشریفات مذهبی را مسخره کنند. بچه ها به اندازه ای پر سر و صدا و بی نظم بودند که معلم ها نمی توانستند آنها را منظم کنند و اداره کلاس برای آنها بسیار مشکل بود. در خانه جو رعایت مذهبی هرگز بهتر از مدرسه نبود. خواهر بزرگتر من از مدرسه یکشنبه به اندازه ای متنفر بود که مادرم مجبور بود صبح ها او را به زور از رختخواب بیرون بکشد و او هرگز بدون اشک ریختن و ناراحتی به مدرسه یکشنبه نرفت. در نهایت والدینم خسته شدند و اجازه دادند که او دیگر به مدرسه یکشنبه نرود. در روزهای بسیار مقدس یهودی من و خواهرم به جای رفتن به کنیسه و روزه داری از مدرسه بیرون می آمدیم تا با خانواده در پیک نیک ها و مهمانی در رستوران ها شرکت کنیم.
وقتی من و خواهرم والدینمان را متقاعد کردیم که چقدر در مدرسه یکشنبه ناراحت هستیم، آنها به یک سازمان بشردوست ملحد روی آوردند که با عنوان «نهضت فرهنگ اخلاقی» فعالیت می کرد. این مرکز در اواخر قرن نوزدهم توسط «فلیکس الدر» پایه گذاری شده بود. فلیکس الدر، در طی مطالعات خود برای رسیدن به مقام خاخام، متقاعد شده بود که هر فلسفه ماوراء طبیعت یا علم دین نامربوط است و سرسپاری به ارزش های اخلاقی هرچقدر هم که نسبی و ساخته انسان باشند، تنها مذهبی است که برای دنیای معاصر مناسب است. من از یازده سالگی در مدرسه یکشنبه فرهنگ اخلاقی هر هفته شرکت می کردم تا اینکه در پانزده سالگی از آن فارغ التحصیل شدم. در آنجا من کاملا موافق با ایده های نهضت شدم و به تمامی سنت ها و مذاهب سازمان یافته با استهزاء نگاه می کردم. وقتی هجده ساله بودم عضو نهضت جوانان صهیونیست محلی شدم که با عنوان «میزراچی هاتزایر» شناخته شده بود.
اما وقتی فهمیدم که طبیعت صهیونیسم چیست و خصومت مابین یهودیان و اعراب را آشتی ناپذیر می کند، طی چند ماه از آن متنفر شدم و نهضت را ترک کردم. وقتی 20 ساله و دانشجویی در دانشگاه نیویورک بودم، یکی از درس های اختیاری که انتخاب کردم «یهودیت در اسلام» بود. استاد من ربیع ابراهیم اسحاق کاش، رییس دپارتمان مطالعات عبری بود و از هیچ تلاشی مضایقه نمی کرد تا دانشجویان را که همه یهودی بودند و بسیاری از آنها مشتاق بودند خاخام شوند، متقاعد کند که اسلام از یهودیت استخراج شده است. در کتاب درسی ما که توسط او نگارش شده بود هر آیه از قرآن به زحمت به منبع یهودی مشابهش منتسب شده بود. هرچند هدف واقعی او این بود که به دانشجویانش برتری یهودیت را بر اسلام ثابت کند، من را کاملا متقاعد به باور عکس این ادعا می کرد. من به زودی دریافتم که صهیونیسم صرفا ترکیب جنبه های نژادپرستانه و قبیله ای یهودیت است. بعدها صهیونیسم ملی گرای سکولار مدرن در چشمان من بی اعتبار شد وقتی که فهمیدم تعداد اندکی- تقریبا هیچ یک- از رهبران صهیونیسم یهودیان مراعات کننده موازین مذهبی هستند و اینکه شاید در هیچ کجا به اندازه ی اسرائیل، یهودیت ارتدوکس و سنتی خوار و حقیر نیست. وقتی فهمیدم که تقریبا تمامی رهبران مهم یهودی در آمریکا حامیان صهیونیسم هستند، و کمترین رنج آگاهی را به خود نمی دهند چرا که بی عدالتی وحشتناکی را بر اعراب فلسطینی تحمیل می کنند، دیگر نمی توانستم در دل خود را یک یهودی بدانم.
یک روز صبح در نوامبر 1954 پروفسور کاش در طی سخنرانی خود با منطقی انکارناپذیر استدلال کرد یکتاپرستی که توسط موسی (ع) آموخته شده و قوانین الهی که به او ابلاغ شده به طور گریزناپذیری پایه ای برای تمامی ارزش های اخلاقی برتر هستند. اگر اخلاقیات انسان ساز بود، همانگونه که فرهنگ اخلاقی و دیگر فلسفه های ملحد تدریس می کنند، آنها با میل و اراده و براساس هوا و هوس، راحت طلبی و شرایط می توانستند تغییر یابند. نتیجه چنین چیزی هرج و مرج بیشتر بود که منجر به تخریب فرد و اجتماع می شد. پروفسور کاش استدلال می کرد که اعتقاد به آخرت، آنچنانکه خاخام ها در تلمود تدریس می کنند، منحصرا خواسته اندیشی نیست بلکه یک ضرورت اخلاقی است. او می گفت تنها کسانی که به طور محکم باور دارند که هر یک از ما در روز قیامت از سوی خداوند احضار خواهیم شد تا حساب کامل زندگی خود بر زمین را تحویل دهیم و بر اساس آن اجر یا جزای خود را دریافت کنیم، صاحب چنان خودنظمی خواهند شد که خوشایند گذرا و فانی خود را قربانی کنند و سختی ها را تحمل کنند و برای بدست آوردن خوشی دائمی از خود گذشتگی نمایند.
کلاس پروفسور کاش بود که من با زنیتا آشنا شدم؛ غیرعادی ترین و دلفریب ترین دختری که من همیشه دیده ام. نخستین بار که وارد کلاس پروفسور کاش شدم، همچنانکه در سراسر کلاس به دنبال نیمکت خالی برای نشستن می گشتم، دو صندلی خالی دیدم که بر دسته یکی از آنها سه کتاب بزرگ زیبا از ترجمه و تفسیر انگلیسی یوسف علی بر قرآن کریم بود. من دقیقا همانجا نشستم درحالیکه آتش کنجکاوی برای اینکه بفهمم آن کتاب ها از آن چه کسی هستند در وجودم برافروخته بود. درست قبل از اینکه سخنان ربیع کاش آغاز شود، یک دختر بلندقد و بسیار لاغر با چهره ای رنگ پریده و موی طلایی ضخیم در کنار من نشست. ظاهر او به اندازه ای متمایز بود که گمان کردم دانشجویی خارجی از ترکیه، سوریه یا دیگر کشورهای خاورنزدیک است.
اکثریت دانشجویان آن کلاس مردان جوانی بودند که کلاه سیاه یهودیان ارتدوکس را به سر داشتند و می خواستند خاخام شوند. ما دو نفر تنها دختران آن کلاس بودیم. آن روز بعدازظهر وقتی کتابخانه را ترک کردیم، او خود را به من معرفی کرد. او متولد یک خانواده یهودی ارتدوکس بود، والدین او تنها یک ماه قبل از انقلاب اکتبر 1917 برای فرار از شکنجه از روسیه به آمریکا مهاجرت کرده بودند. من متوجه شدم که دوست جدیدم انگلیسی را با دقت یک خارجی صحبت می کند. او این گمانه زنی را تایید کرد و گفت خانواده و دوستان وی در میان خود تنها به زبان ییدیش تکلم می کنند و او تا زمانی که وارد یک مدرسه عمومی شود، هیچ آموزه ای از زبان انگلیسی نداشته است. او به من گفت که اسم او «زنیتا لیبرمن» است که به تازگی خانواده او برای آمریکایی کردن خود فامیل خود را به «لین» تغییر داده اند.
علاوه بر اینکه در تمام دوران رشد و پرورش زنیتا پدرش و نیز در مدرسه به او عبری آموزش داده بودند، در آن زمان در تمام اوقات فراغت خود به مطالعه عربی می پرداخت. در هر حال بدون هیچ اطلاع قبلی، زنیتا کلاس را ترک کرد و با اینکه من در تمامی جلسات پروفسور کاش شرکت می کردم تا این درس را به نتیجه برسانم، زنیتا هرگز به کلاس برنگشت.
ماه ها گذشت و من تقریبا زنیتا را فراموش کرده بودم تا اینکه روزی با من تماس گرفت و مرا دعوت کرد که برای دیدن او به موزه متروپولیتن بروم و همراه او از نمایشگاه ویژه خوشنویسی نفیس عربی و دستنویس های قدیمی قرآن دیدن کنم. در طی بازدیدمان از موزه، زنیتا به من گفت که با شاهد گرفتن دو تن از دوستان فلسطینی خود به اسلام گرویده است. من پرسیدم: «چرا تصمیم گرفتی مسلمان شوی؟» و او توضیح داد که پس از ترک کلاس پروفسور کاش، به بیماری جدی عفونت کلیه مبتلا شده بود و وضعیت او به گونه ای بحرانی شده بود که پدر و مادرش بعید می دانستند زنده بماند. او به من گفت: «یک روز بعدازظهر در حالیکه از تب می سوختم، خودم را به کتاب مقدس قرآن که بر میز کنار تختم بود رساندم و شروع به خواندن آن کردم. وقتی آیات را می خواندم چنان عمیقا متاثر شدم که شروع به گریستن کردم و سپس می فهمیدم که دارم بهبود می یابم. به محض اینکه به اندازه ی کافی قادر شدم که از رختخواب برخیزم، دو تن از دوستان مسلمان خود را فراخواندم و سوگند «شهادت» یا اقرار به ایمان را گفتم.»
زنیتا و من غذای خود را در رستوران های سوری می خوردیم، جایی که من به طعم خوشمزه این آشپزی علاقه مند شدم. وقتی پول برای خرج کردن داشتیم کوکو، بره کباب با برنج یا یک بشقاب سوپ کامل با گوشت های گرد شده شناور در آبگوشت و نان عربی می خوردیم. وقتی هم که پول کمی همراه داشتیم عدس و برنج به سبک عربی یا غذای ملی مصری با لوبیاهای پهن سیاه و پر از سیر و پیاز که «فول» نام دارد می خوردیم.
هنگامیکه پروفسور کاش آنگونه سخنرانی می کرد، من در ذهنم آنچه را که در تورات و تلمود خوانده بودم با آنچه از قرآن و حدیث آموخته بودم مقایسه می کردم و یهودیت را بسیار ناقص یافتم. از این رو به اسلام ایمان آوردم.
از این نمی ترسیدید که از سوی مسلمانان پذیرفته نشوید؟
موافقت روزافزون من با اسلام و نظریات اسلامی، یهودیانی را که می شناختم عصبانی می کرد و آنها معتقد بودند من به بدترین شکل ممکن به آنها خیانت کرده ام. آنها به من می گفتند که چنین شهرتی تنها می تواند نتیجه شرمندگی من از میراث اجدادم و بیزاری شدید من از مردمم باشد. آنها به من هشدار دادند که حتی اگر تلاش کنم که مسلمان شوم، هرگز پذیرفته نخواهم شد. اما این هراس ها کاملا بی اساس بود چرا که من هرگز بخاطر اصالت یهودیم از سوی هیچ مسلمانی تحقیر نشدم. به محض اینکه خودم یک مسلمان شدم، از سوی تمامی مسلمانان با اشتیاق زیاد به عنوان یکی از آنها پذیرفته شدم. من در نتیجه تنفر از میراث اجدادی یا مردم خود به اسلام روی نیاوردم. این کار به معنی رد کردن چیزی برای انجام چیز دیگری نبود. برای من این کار به معنی گذار از محدودیت به یک ایمان انقلابی و پویا بود.
آیا خانواده شما نسبت به مطالعه اسلام از جانب شما اعتراضی داشتند؟
گرچه از سال 1954 من می خواستم مسلمان شوم اما خانواده ام مدام با من مشاجره می کردند تا از این کار دست بکشم. به من هشدار داده شد که اسلام زندگی مرا سخت خواهد کرد چون مانند یهودیت و مسیحیت بخشی از صحنه زندگی آمریکایی نبود. به من گفته شد که اسلام مرا با خانواده ام بیگانه خواهد کرد و مرا از جامعه منزوی خواهد ساخت. در آن زمان ایمان من به اندازه کافی قوی نبود که بتوانم در مقابل این فشارها استقامت کنم. در نتیجه این پریشانی درونی، من چنان بیمار شدم که مدت ها قبل از زمان فارغ التحصیلی دیگر نتوانستم کالج را ادامه دهم. برای دو سال در خانه ماندم و تحت مراقبت های پزشکی خصوصی قرار داشتم و شرایطم پیوسته بدتر می شد. در ناامیدی سال های 1957 تا 1959 والدینم مرا هم به بیمارستان خصوصی می بردند و هم بیمارستان عمومی و در آنجا من نذر کردم که اگر سلامتی خود را به اندازه کافی بدست آوردم که از بیمارستان رهایی یابم، به اسلام بپیوندم. پس از آنکه به من اجازه داده شد به خانه برگردم، در مورد تمامی فرصت های ممکن برای حضور در نشست های مسلمانان در شهر نیویورک تحقیق کردم. این فرصت خوبی برای من بود که با بهترین زنان و مردانی آشنا شوم که همیشه امیدوار بودم با آنها ملاقات کنم. همچنین نوشتن مقالاتی را برای مجلات مسلمانان آغاز کردم.