اعتراف میکنم نه گیسوانم به رنگِ آبی دریاست، و نه چشمهایم!
نه هزار عاشقِ دلباخته دارم و نه کسی برایم بوسهیِ ماه را هدیه میدهد.
اما چشمهایی به رنگِ قهوه دارم که تلخ نیستند! با دیدهیِ محبت جهان را مینگرم
و احساساتِ کوچکم را مقدم میشمارم.
شعر مینویسم، شعر میخوانم، شعر میبوسم!
چهرهام آنقدر دلفریب نیست؛ اما قلبی دارم بیآلایش که _سیرت بِه از صورت..._
نمیدانم در جهانِ امروزی این چیزها به کار میآیند یا نه!
ولی من همچنان اینگونه خواهم زیست.
ᴛᴇᴀʜᴋᴏᴏᴋ
' عشق صیدیست که تیرش خطاهم برود؛
لذتش کنجِ دلت تا به اَبد خواهد ماند ! . .:)-
ᴛᴇᴀʜᴋᴏᴏᴋ
چشماش نورانی و درخشنده بود مثل ستاره های آسمون.
قلبش سرشار از عشق و محبت بود و دوست داشتنشو با کلمات و قربون صدقه نشون میداد.
وقتی میخندید چشماشو میبست، چال لپاش پیدا میشد و سرشو سمت شونهش کج میکرد..
حس میکردم اگه دستمو بزارم رو قلبش خستگی و غم از قلبش جاری میشه ولی با این حال هیچوقت کم نمیاورد..
وجودِ اون قشنگ ترین تعریف از زندگی بود!
ᴛᴇᴀʜᴋᴏᴏᴋ
بعد از این عشق به هر عشق جهان میخندم
هر که آرد سخن عشق به میان می خندم
من از آن روز که دلدارم رفت
به هوس بازی این بی خردان می خندم
روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته به آن میخندم
ᴛᴇᴀʜᴋᴏᴏᴋ
- و چنان تنت را در آغوش بگیرم
که گویی پیچکی باشم سبز و چموش ،
در پیچ و تابِ تنت ؛
ᴛᴇᴀʜᴋᴏᴏᴋ