خیلی وقت پیش، مثل همیشه کتابا رو داشتم ورق میزدم در حالی که نشسته بودم...
بین یه عالمه بچه، تنها آدم نوجوونی که دیده میشد من بودم و واقعا حوصله ام سر رفته بود...
یه صفحه کتاب، یه هعی عمیق، یه نگاه به بقیه و دوباره و دوباره...
تا اینکه یه نفر جدیدو دیدم و بلند شدم از جام... "شاید من بتونم کمکش کنم..."
رو به قفسه ی کتابا وایساده بود و داشت به یه عالمه کتاب نگاه میکرد...
رفتم پیشش و گفتم:«سلامممم، حالت چطوره؟»
سرشو برگردوند و لبخند زد،
باهم دنبال یه کتاب گشتیم براش، چندتایی که خونده بودمو بهش معرفی کردم و گذشت و گذشت، یسری روزا با خوندن، یسری روزا با دیدن فیلم، یسری روزا با بازی کردن و اینقدری گذشت که الان حدود پنج ساله و چندماهیه که باهم دوستیم...
خواستم بگم مرسی که این همه سال تحملم کردی،
پیشت خیلی خوش میگذره و ازت واقعا ممنونم که همیشه هوامو داشتی و هرموقع دیدی پشت سرم حرف میزدن، ازم دفاع کردی...
کار ساده ای نیست ولی تو یه دوست واقعی توی همه ی این سالا برای من بودی و واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم،
امیدوارم یه روز بتونم برات جبران کنم،
منکه این یه سال دیگه رو دست از سرت قرار نیست بردارم، امیدوارم تو خودتو آماده کرده باشی😂😏
خلاصه که آره، چه خوشحالم که اون روز اونجا بودم و تصمیم گرفتم بیام باهات حرف بزنم...
وگرنه خیلی دعواها و خوشحالیا و ذوق کردنا رو از دست میدادم...
مواظب خودت باش....:)))
ᵥₒᵢd
یک جایی خوندم : خودکشی در هر کس منحصر به خودشه یکی دیگه شیک نمی پوشه ، یکی به تحصیل ادامه نمیده ، ی
حقیقتا الان اینو خوندم عطیه و چقدر حق گفتی