+چرا تعریف نمیکنی؟ چرا نمیگی چی شده؟...
_آدم از یه جایی به بعد، دیگه از کلمات استفاده نمیکنه... کلمات نمیتونن عمق موضوع رو بیان کنن و بقیه حتی اون محدود مفهومی که میرسونن رو هم آن چنان درک نمیکنن...
از یه جایی به بعد آدم میپذیره که سکوت بهتره...
سکوت بهت آسیب نمیزنه،
سکوت شاید خفه ات کنه، ولی اون دست خودته، تو هرموقع که انتخاب کنی و بخوای، میتونی از آب سکوت بیای بیرون، میتونی غرق نشی...
ولی وقتی یکی سرتو میگیره، دیگه دست تو نیست و غرق میشی...چه با تقلا و چه بی تقلا...
از یه جا به بعد، نمیشه حرف زد، میدونی...
از یه جا به بعد، آدم خلا رو به همه چی ترجیح میده...
از یه جا به بعد، آدم متوجه میشه گفتن یسری چیزا فایده نداره...
از یه جا به بعد آدم دلتنگ میشه، دلتنگ شنونده ای میشه که دیگه نیست، دلتنگ کسی که بود، میشنید، میفهمید و کمکت میکرد...
اون نیست و مهم نیست بقیه باشن یا نه...
همونطور که یسری واکنش های شیمی، برگشت ناپذیرن، اینم برگشت ناپذیره، تو نمیتونی دوباره برگردی...
بدون خونه، تو هیچوقت نمیتونی برگردی خونه...
ᵥₒᵢd
+چرا تعریف نمیکنی؟ چرا نمیگی چی شده؟... _آدم از یه جایی به بعد، دیگه از کلمات استفاده نمیکنه... کلما
اگه یه شنونده ی خوب دارین، دو دستی بچسبینش، چون وقتی بره، دیگه هیچکس مثل اون نمیشه...
جوری که اسکرک ذهنمو میخونه و خودم برگام میریزه🛐🛐🛐🛐
اصلا هنوز حرف نزدم نه تنها تا تهشو رفته، بلکه جوابم پیدا کرده و بهم میگه و من اینجوریم که هان؟ چی؟ من بلند فکر کردم؟...
خب خب خب،
یه روز پاییزی، من، تو، درحالی که میخندی، و من لبخند شیطنت آمیزی میزنم و ادامه میدم و تو بیشتر و بیشتر میخندی...
گمونم از اینجا شروع شده باشه، حداقل برا من... تورو نمیدونم...
راستی برا تو از کجا شروع شد؟...
خب چی داشتم میگفتم؟...
آهان، بعد تبدیل شد به من، تو و از دست تو گفتنات و شنیدنام...
بعدترتر تبدیل شد به این انرژی از کجا میاد؟...
بعد یه حادثه ای به اسم کوچ نشینی از ردیف سوم زندگی به اول اتفاق افتاد و من و تو همسایه شدیم...
خلاصه که آره،
یکی کم مینوشت، یکی زیاد...
یکی بیخیال بود و یکی خیلی جدی...
یکی خیلی حرف میزد و یکی خیلی ساکت...
یکی ترجیح میداد از روش خودش بره و اون یکی ترجیح میداد از قوانینی که براش وضع کردن استفاده کنه...
تضاد، پارادوکس... چی بهش میگن؟...
مهم نیست...
در هر حال، یکی میخندید و اون یکیم میخندید، همین مهم بود...
یکی ذوق میکرد و اون یکی هم ذوق میکرد...
اینا مهمن، نه، شباهت های زیادی نبود، ولی کم کم میانگین گرفته شد...
ᵥₒᵢd
اونی که خیلی حرف میزد دوست داشت به کسی که خیلی حرف نمیزد نزدیک بشه، اخلاقشو دوست داشت، اونی که حرف نمیزد مرزهاش مشخص بود، دید هاش مشخص بود، روی دومی نداشت...
یا حتی اگرم داشت تصمیم گرفته بود نقاب نزنه، خودش بود، همیشه خودش بود...
و هنوزم که هنوزه اونی که زیاد مینویسه سر جاشه و اونی که غر میزنه چرا اینقدر پاک میکنی؟ به خودت اعتماد داشته باش هم سر جاشه...
ولی حالا دوتایی حرف میزنن،
دوتایی حل میکنن،
دوتایی تیکه میندازن...
آره، دوتایی...
نه نه، اشتباه نکن...
منظورم تعداد نیست، منظورم اتحاده...
و امروز، یه روز خاصه...
روزی که خدا، یه برگ سبز کوچولو رو بین همه ی برگ های زرد جهان به دنیا فرستاد...
و باد لبخندی زد و شروع به بازی کردن با برگ زرد کوچولو کرد...
تولدت به اندازه ی صدای خش خش همه ی برگهای زیر پات مبارک، برگ سبز کوچولو... یا شایدم، نوجوون؟...