وُید
تو ایران حتی مادر داشتنم سخته مجبوری به خاطرش خودتو نکشی.
گمونم اونم دیگه کافی نیست
قبلا گفتم هزار بار دیگهام میگم من اصلا بدرد جامعه نمیخورم من ازاون ادمام که باید تنها زندگی کنن
هدایت شده از فایو داره آقا
درود از سوی اِلویز.
این پیام رو فوروارد کنید، تا مشخصات
یک قاتل سریالی رو تقدیم تون کنم.
«جهت تگ @dingd0ng»
هدایت شده از چیtoz
شینچیرو آزوما یه بچه معمولی بود که تو 7 ژوئیه 1982 تو کوبه به دنیا اومد. خونواده اش از طبقه متوسط جامعه بودن و همیشه دوست داشتن بچه هاشون مخصوصا پسر اولشون شینچیرو موفق باشه. یکی از اون موارد موفقیت نمرات بچه ها تو دوران راهنمایی بود. اون زمان سیستم کشور ژاپن انقدر رو نمرات بچه ها تمرکز داشت که حتی بر اساس همین نمراتی که تو دوره مدرسه اشون کسب میکردن، باید همسر و شغل انتخاب میکردن و هرکسی با سطح خودش وارد رابطه یا کار میشد. این سیستم آموزشی غیر منعطف کاری با خونوادهها کرده بود که به اجبار بچههاشون میفرستادن مدارس خصوصی. یکی از اون بچهها شینچیرو بود. شینچیرو دو تا برادر کوچیکتر از خودش داشت که خیلی نسبت بهشون احساس مسئولیت میکرد. یه مادربزرگ هم داشت که بیشتر از اینکه با پدر و مادرش احساس صمیمیت کنه، با اون نزدیک بود و دوست داشت همیشه وقتش رو پیش مادربزرگش سپری کنه. اون همیشه گفته بود که مادربزرگش اون رو بخاطر خودش دوست داره، نه چیزی که باید بشه. شینچیرو یه پسربچه خیلی منزوی، خجالتی، آروم و مهربون با بقیه بود و خونوادهاش ازش همیشه میخواستن تا بهتر باشه، بیشتر پیشرفت کنه و مؤدبانه با بقیه صحبت کنه. با این که شینچیرو هیچ وقت به کسی بیاحترامی نکرده بود، اما همین فشارهای همیشگی از طرف پدر و مادرش باعث شد اون بدتر از قبل دچار اضطراب درونی شه؛ طوری که بدون این که تو جیبش چاقو یا قیچی بذاره بیرون نمیرفت، حتی مدرسه. مادربزرگ اما هیچ وقت از شینچیرو نمیخواست پرحرفی کنه، کار بزرگی انجام بده، مدال بیاره یا نمرات بالا کسب کنه. بجاش میخواست شینچیرو خوشحال باشه.