" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
_
انگار به تمامِ جهان وصل میشوم ؛
در لحظهای که میکِشَمَت تنگ در بغل!
_حسینمنزوی_
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
_
محکم بغلم کن که دلم سخت گرفته است ؛
نگذار که این کوه به یک باره بریزد..
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
_
بگیر آنقدر محکم در بغل دلبستهی خود را ؛
که گویی در بغل دارد هلویی هسته خود را !
از کنارم رد شدی بیاعتنا نشناختی؛
چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی؛
در تمام خاله بازیهای عهدِ کودکی؛
همسرت بودم همیشه، بیوفا نشناختی؟
لیلی بازِ کوچهی مجنون صفتها فکر کن؛
جنب مسجد خانهی آجرنما نشناختی؟
دخترِ همسایه یاد جر زنیهایت بخیر!
این منم تک تازِ گرگم برهوا نشناختی؟
اسم من آقاست اما سالها پیش این نبود؛
مآه بانو یادت آمد؟ مشتبا...نشناختی؟
کیست این مردِ نگهبانت که چشمش بر من است؟
آه آری تازه فهمیدم چرا نشناختی!)
تو غلط میکنی اینگونه دل از ما ببری؛
سرِ خود آینهـ را غرق تماشا ببری!
مردهشوره منِ عاشق ك تو را میخواهم؛
گوربابای دلی را ك به اغوا ببری!
به من اصلا چه ك مهتابیُ موی تو بلند؟
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟
بخورد توی سرم پیک سلامت بادت؛
آهـ از شرابی ك تو بالا ببری!
زهرمارُ عسل از روی لبم لب بردار؛
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری!
كبك کوهی خرامان، سرجایت بتمرگ؛
هي نخواهـ این همه صیاد به صحرا ببری!
آخرین بارِ تو باشد ك میآیی در خواب؛
بعد از این پلک نمیبندم ك به رویا ببری!
لعنتی عمر مگر از سر راهـ آوردم؟
ك همه وعدهـ امروز به فردا ببری!