عزیز رفته ی من...
نبودنت را باور کردم نه چون آسان بود بلکه چون دیگر هیچ چاره ای نمانده بود.
هیچ چیز جای خالی تو را پر نکرد؛ آنجا بود که فهمیدم بعضی نبودنها نه عادت میشوند نه جبران...
فقط می مانند.
روزها دنبال تو در همه چیز گشتم؛ در هر چه شبیه زندگی بود. در صداها در خیابانها حتى در چهره های تازه ای که نام تو را بلد نبودند.
من با نبودنت جنگیدم؛ شبها به خاطره هایت باختم و صبح ها بی تو دل خسته ام را به دوش کشیدم و ادامه دادم.
کم کم با این فکر کنار آمدم که تو برنمی گردی؛
و من باید با قلبی که نیمی از آن جایی جا مانده زنده بمانم.
ولی با تمام اینها من هنوز دوستت دارم نه از سر امید نه برای رسیدن؛
فقط چون دوست داشتنت آخرین چیزی ست که از من بعد از تو باقی می ماند.
برای همیشه نفرستاده ماند.
مثل تمام نامه های دیگرم...
_رواء
" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
روز مـاه رمضـان، زلف میفـشان ك فقـیه؛
بخورد روزهٔ خود را به گمانش ك شـب است!
_هلولماهرمضانمبارکباد_
_فصیحالزمانشیرازی_