" اَز دِلَم تا گوشِ تو "
سلام اگه دنبال کوتاه ترین کتابی میگشتید که از ترس خیس شدنش با اشک مجبور باشید دور نگهش دارید برید پد
_کدام نخلی است که بیفتد وکودکانی که در حسرت صعود از آن بوده اند دوره اش نکنند و شاخ و برگهایش را به لجاجت نشکنند
التماس نکن لیلا!من اینجای ماجرا را تا قیام قیامت هم نخواهم گفت.چه فایده که اشکهای مرا با دستهای لرزانت پاک کنی؟مگر این اشکها به ستردن تمام می شود؟و اصلا یک نفر باید اشکهای مقدس تو را بروبد که خاک حیاط اینچنین بی مهابا آنها را به دامن می گیرد و در خود فرو می برد
نه لیلا!یقین داشته باش که اگر خدا را هم پیش چشمم بیاوری این بخش ماجرا را از من نمی شنوی.همین قدر بگویم که اگر خون فرزندت چشمهای مرا نپوشانده بود من اسبی نبودم که سوارم را به میانه سپاه دشمن ببرم.آخر چه توقعی است از کسی که چراغ چشمهایش خاموش شده!؟
بویِ دلتنگیِ پاییز وزیده است ولی،
اولِ موسمِ این فصل مگر مهر نبود؟
-مجتبیقندالی_
اگر نیک بود، میماند؛ اگر عاشق بود، میگفت؛ اگر دلتنگ بود، میآمد!
-مولانا:شمس، عشق چیست؟
+شمس: دل کندن !
-مولانا: از چه ؟
+شمس: از هر آنچه گمان می کنی ،
بی آن نمی توانی زیست.
-مولانا: پس چرا همه در پی عشق اند؟
+شمس: چون گمان میکنند عشق آرامش می آورد.
-مولانا: مگر نمی آورد؟
+شمس: نخست آشوب می آورد.
-مولانا: پس چرا باید عاشق شد؟
+شمس: چون هیچ دلی بی ،آشوب، بیدار نمی شود.
-مولانا: و عشق چه می خواهد؟
+شمس: شجاعت !!
-مولانا: شجاعت چه ؟؟
+شمس: شجاعت از دست دادن کسی که بودی.
-مولانا: پس عاشق واقعی کیست؟
+شمس: آنکه از سوختن نمی ترسد.
-مولانا: و پاداش این سوختن ؟؟
+شمس: آنکه پس از آتش دیگر همان آدم پیشین نیست ...