و هنوز هم آن شب که گفتی دوستم داری را به یاد دارم.
خدارا سوگند هیچوقت به اندازهٔ آن شب زندگی را دوست نداشتم.
و هنوز هم آن شب که گفتی دوستم داری را به یاد دارم.
خدارا سوگند هیچوقت به اندازهٔ آن شب زندگی را دوست نداشتم.
من دوام آوردم،
باز هم دوام میآورم.
اما دلم میخواست معنای زندگیام
چیزی بیشتر از دوام آوردن باشد.
میخواهم با تو غریبه باشم.
درست شنیدی ، میخواهم با تو غریبه باشم.
ولی نه آنقدر که موزیکی از جنسِ سلیقهام با تو آشنا نباشد.
ولی نه آنقدر که همان کوچهیِ تنگ و باریک مرا به یاد بوسهمان نیندازد.
ولی نه آنقدر که چشمانم را از یاد ببری.
ولی نه آنقدر که اگر عکسم را دیدی تظاهر کنی که مرا نمیشناسی ، گویی که از اول نیز مرا ندیده بودی.
آری عزیزِ قلبم ، من میخواهم با تو غریبه باشم ،
ولی نه آنقدر که مرا نشناسی.