نگاهی به ساعت انداخت.
ساعت از نیمه شب گذشته بود و او هنوز اشک هایش بند نمی آمد.
دوباره اتفاقات گذشته برایش اتفاق افتاد.
همان سخنان و همان رفتار ها ...
داشت به این می اندیشید که همه انسان ها مانند همند ، مانند هم بی رحم و سرد و سخت
دوباره دل بسته بود و قلب کوچکش مانند شیشه ای که خورد شده بود شکسته بود.
قطره های اشکی که صورتش را لمس میکرد باعث میشد پوستش سوزشی را حس کند .
قطره ها روی زخم های صورتش جاری میشدند و اشک های بیرنگش به رنگ قرمز تغییر میکردند جوریکه انگار داشتن خون گریه میکرد
هیچ دردی به اندازه قلب شکسته اش درد نداشت.
به ماه خیره شد و آسمان آبی که گویا از حال اندوهگینانه اش خبر داشت
به سمت پنجره کشیده شد و از بالاترین طبقه به حیاط کوچک آپارتمان خیره شد.
هیچ صدایی نمیآمد،
همه چیز در سکوت فرو رفته بود ،
پاهایش به آرامی در هوا معلق شد و روی پنجره نشست و به آسمان تاریک و خالی از ستاره خیره شد .
با نفس عمیقی بلند شد و......
آن امشب آخرین شبی بود که ماه او را دید.
چیزی ندارم برای تو بگویم جز اینکه غمگینیام عضوی از بدنم شده، مثل چشمها و لبها و دستها، به بودنش عادت کردهام.
«وقتی یک در خوشبختی بسته میشود، در دیگری باز میشود؛ اما ما اغلب چنان به در بسته خیره میشویم که در باز را نمیبینیم.»
هلن کلر