زخمها را دوست دارم، چون حکایت از یک داستان واقعی دارند و نشان میدهند که جنگیده ام و به سختی پیروز شده ام.
-متیو پری
- شاید شنیدن صدای باران در فصل بهار و بوییدن خاک باران خوردهی غوطه ور شده در لابه لای درختان، از امید بخش ترین حس هایی بود که او به طور عادی میتوانست در زندگی خود تجربه کند. وقتی صدای برخورد قطرات باران روی برگ های درختان سبز که بخاطر باران میدرخشیدند را از پشت پنجره ی مه گرفته ی اتاق خود میشنید، برای لحظاتی بسیار، اما اندک، غرق آن صحنه ی رویایی میشد و صدای اشک شوقی که باران میریخت را با لبخند به اعماق روحش، و بوی خاک باران خورده را به شُشهایش میفرستاد. کسی چیزی نمیدانست اما چهرهاش طوری بود که انگار این صدای دلنشینِ قطرههای باران، همانند تلنگری برای نشاط، قلبش را از بیابانی بی آب و علف و خشکیده، به جنگلی سبز و با طراوت و شادی تبدیل میکرد. از نظر او، شاید کمتر کسی در جهان هستی وجود داشته باشد که شیفته ی صدای باران در حال و هوای ابری، اما پر نشاط، با هوای خنکِ ملایم، به امید رنگین کمان پس از باران که همانند دختر بچه ای با شوق و ذوق که در آسمان نمایان میشود دوست نداشته باشد. چرا که باران انگار تمام غم ها و افسردگی های خاکستری رنگ روح را به غار نمناک فراموشی سپرده و تبدیل به طبیعتی پر از گل های شاداب و رنگین که هرکدامشان به شکل و نوعی میدرخشند و جلوه ای از زیبایی را در طبیعت به ارمغان میآوردند و لبخند میزنند تبدیل میکند.
میشد گفت که انگار با خودِ درونش قراری گذاشته بود که در اوقات و زمان هایی که باران میبارید با پالتوی فتر قهوهای اش و چتر مشکی اش به زیر باران برود و جایی، شاید همانند صندلی پارک یا روی تنه ی قطع شده و افتاده ی درختی در جنگل بنشیند و ساعت ها و ساعت ها فقط و فقط به صدای لبخند مانند باران گوش کند و روح و قلبش را به نوازش دست های پر محبت صدای قطرات باران که همانند الماس هایی از جنس آب بر روی زمین فرود میآیند بسپارد تا قلبش همانند کودکی خوش ذوق از نو جوانه زند و روحش دوباره از جنس شادی متولد شود و به طبیعتی سرسبز همانند گرینگیبلز تبدیل شود.
هواى تابستانى در ركَهايت
مى جوشد و بر شانه هايت سنگينى مى كند
جشم هايت باغچه اى است
كه بركً هايش از حرارت لبهايم سوخته اند
درون رگهايت
هزار انارِ ترك خورده پنهان است تلخى و شيرينى با هم مى رقصند مثل پرنده اى كه نمى داند به كجا پرواز كند
هزار پنجرهی نيمه باز من را به تو نمى رساند
هزار پيجك بارانى
برتن ديوارهايت مى خزد
هزار قطرهی سرخ
به شيشه آينه مى كوبد
وتو همچنان پشت دریچهها پنهان مى مانى
سرم پراز بوى خاك بارانخورده
، مهربانى نيست كه داغشان و سرم مست از حرارت نفس هايت
مى پرسم: جرا به من نمى رسى؟
ولى مى دانم
طناب من به تو گره خورده است
حتى اگر زمين و زمان بخواهند جدايمان كنند
تو جاهِ من هستى
كه از اعماقش شعله مى جوشد و من همچنان قايقم
كه ميان موج هاى آتش و آب، به تو تكيه مى كند.