- شاید شنیدن صدای باران در فصل بهار و بوییدن خاک باران خوردهی غوطه ور شده در لابه لای درختان، از امید بخش ترین حس هایی بود که او به طور عادی میتوانست در زندگی خود تجربه کند. وقتی صدای برخورد قطرات باران روی برگ های درختان سبز که بخاطر باران میدرخشیدند را از پشت پنجره ی مه گرفته ی اتاق خود میشنید، برای لحظاتی بسیار، اما اندک، غرق آن صحنه ی رویایی میشد و صدای اشک شوقی که باران میریخت را با لبخند به اعماق روحش، و بوی خاک باران خورده را به شُشهایش میفرستاد. کسی چیزی نمیدانست اما چهرهاش طوری بود که انگار این صدای دلنشینِ قطرههای باران، همانند تلنگری برای نشاط، قلبش را از بیابانی بی آب و علف و خشکیده، به جنگلی سبز و با طراوت و شادی تبدیل میکرد. از نظر او، شاید کمتر کسی در جهان هستی وجود داشته باشد که شیفته ی صدای باران در حال و هوای ابری، اما پر نشاط، با هوای خنکِ ملایم، به امید رنگین کمان پس از باران که همانند دختر بچه ای با شوق و ذوق که در آسمان نمایان میشود دوست نداشته باشد. چرا که باران انگار تمام غم ها و افسردگی های خاکستری رنگ روح را به غار نمناک فراموشی سپرده و تبدیل به طبیعتی پر از گل های شاداب و رنگین که هرکدامشان به شکل و نوعی میدرخشند و جلوه ای از زیبایی را در طبیعت به ارمغان میآوردند و لبخند میزنند تبدیل میکند.
میشد گفت که انگار با خودِ درونش قراری گذاشته بود که در اوقات و زمان هایی که باران میبارید با پالتوی فتر قهوهای اش و چتر مشکی اش به زیر باران برود و جایی، شاید همانند صندلی پارک یا روی تنه ی قطع شده و افتاده ی درختی در جنگل بنشیند و ساعت ها و ساعت ها فقط و فقط به صدای لبخند مانند باران گوش کند و روح و قلبش را به نوازش دست های پر محبت صدای قطرات باران که همانند الماس هایی از جنس آب بر روی زمین فرود میآیند بسپارد تا قلبش همانند کودکی خوش ذوق از نو جوانه زند و روحش دوباره از جنس شادی متولد شود و به طبیعتی سرسبز همانند گرینگیبلز تبدیل شود.
هواى تابستانى در ركَهايت
مى جوشد و بر شانه هايت سنگينى مى كند
جشم هايت باغچه اى است
كه بركً هايش از حرارت لبهايم سوخته اند
درون رگهايت
هزار انارِ ترك خورده پنهان است تلخى و شيرينى با هم مى رقصند مثل پرنده اى كه نمى داند به كجا پرواز كند
هزار پنجرهی نيمه باز من را به تو نمى رساند
هزار پيجك بارانى
برتن ديوارهايت مى خزد
هزار قطرهی سرخ
به شيشه آينه مى كوبد
وتو همچنان پشت دریچهها پنهان مى مانى
سرم پراز بوى خاك بارانخورده
، مهربانى نيست كه داغشان و سرم مست از حرارت نفس هايت
مى پرسم: جرا به من نمى رسى؟
ولى مى دانم
طناب من به تو گره خورده است
حتى اگر زمين و زمان بخواهند جدايمان كنند
تو جاهِ من هستى
كه از اعماقش شعله مى جوشد و من همچنان قايقم
كه ميان موج هاى آتش و آب، به تو تكيه مى كند.
گرچه اگر به یك نفر دل ببندی، آنقدر بری و بگردی، کیلومتر ها از آن دور بشوی و کل جهان را هم طی کنی، باز به جای اولیِ خود برمیگردی، نقطهی مبدا، آغوشِ او.
Blue star.
-
Well, you know. Life can have many meanings. Life has a meaning for everyone. The meaning of life for me is sometimes awful and very bad and sometimes very good. The meaning of life depends entirely on the circumstances we are in. We may even spend a long time of our lives badly, but with a short and happy event, we can forget all that time, at least for a short time, and taste happiness. It's possible to live happily all our lives, but something bad happens, and we can no longer be as happy as before. But you know. You can't not live. You have to live life somehow, and you can't escape from living. And it's in our best interest to do things that make us enjoy living. But sometimes, how our lives turn out is out of our hands, and the opposite of what we want to happen happens, and we get upset and feel like our hearts are broken into pieces.
There are many things that can break our hearts. For me, one of those things is revisiting sweet memories from the past.
Sometimes, remembering them makes wet pearls flow from my eyes, and sometimes it makes me remember them as a bad experience or feeling.
Of course, another thing that breaks the glass hearts of others is longing. Not just longing for a person. Longing can be for anything. Humans can even long to experience a special feeling again, and we might even one day long to smell a lost perfume in our memories.
continues...
blue world;"27 october