- پاییز بود. برگ های زرد و آتشین از درختان روی زمین سرد فرود میآمدند و شاخه های خشک آن ها را نمایان میکردند. هوا خنک بود و او لباس خیلی گرمی نداشت و خنکی هوا را کم کم در تمام وجودش احساس میکرد اما او از این حس لطیف و ملایم لذت میبرد. درحال که با نیم بوت های چرمی اش روی برگ های خشک قدم میزد، اندک اندک باران گرفت و برای دقایقی با لبخند به آسمانِ بالا سرش خیره شد تا قطرات مرواریدی باران بر روی پوست سفیدش برخورد کنند. چندی نگذشت که فردی که منتظرش بود چتری را بالای سرش گرفت و با تبسم به چشمان قهوه ای او خیره شد. آن چتر برایش بوی خاطرات میداد. دلش برای نوازش های با لطافتش تنگ شده بود. آن فرد خانه ای بزرگ در قلب کوچک او ساخته بود. خانه ای از جنس مهربانی. خانه از جنس وفاداری و اعتماد. خانه ای امن از جنس آغوش گرمش.
آدما وقتی که احساس اضافی بودن کنن، میرن. میرن یه جای دور، میرن یه جایی که کسی از اونجا خبر نداره، میرن توی غار غم خودشون و انقدر فاصله میگیرن تا فراموش بشن، از یادها برن و به باد سپرده بشن.
اگه دچارش شدی اونی که منتظرشی خودشو بهت میرسونه، غرور و جونشو زیر پا میزاره تا تورو از باتلاق غصه بکشه بیرون. اگه از این نجات دهندهها توی زندگیت داری تو خیلی خیلی خوشبختی.
رسماً زندگی رو بردی تصدق ِتاج سر.