اون دلخوریهای کوچولو کوچولویی که به خاطر صمیمیت و رفاقت با طرف مقابل یا عزیز بودنش سعی کردیم تو خودمون دفن کنیم و به روش نیاریم، انقدر روی هم جمع میشن تا به جایی میرسیم که کوچکترین حرف و رفتار بیمنظوری از طرف مقابل رو نمیتونیم تحمل کنیم و به هم میریزیم.
«با وجود عزیز بودنش»!
منتظریم بهونهای دستمون بده تا دلخوریهایی رو که طی روزها و ماهها و در نتیجهی اتفاقات مختلف روی هم جمع شده و حالا تبدیل به خشم شده، سرش خالی کنیم.
یه جورایی هم خودمون مقصر این وضعیتیم که مدام سعی کردیم همه چیز رو فراموش کنیم و حل نشده رهاش کنیم، هم طرف مقابل که هر وقت یه اتفاق کوچیکی پیش اومده، بیخیالِ دلجویی شده و حالا هر دو باید چوب اون گذشتنهای بیموقع رو بخوریم.
از اهمیت دادن زیاد بی اهمیت میشی.
از خوبی کردن زیادی، بدی میبینی.ازمهربونی
کردن زیادی هم احمق به حساب میای!خلاصه که اگه تو احساساتت با آدما تعادل نداشته باشی ، حتی اگه دریایی از محبت و مهربونی باشی یا ازت زده میشن یا ازت سوءاستفاده می کنن!
موگسولی آجیک تانشینِک کیوکاب( 목소리 아직 당신의 기억합):
در زبان کرهای به معنای ''هنوز صدات یادمه''.
نمیدونم اسمش بی حوصلگیه یا چی؛اصلا درسته یا نه یا واسه آدمای اشتباهی گذشتست، اما من به جایی رسیدم که وقتی کسی برای چندمین بار ناراحتم میکنه بدون خودخوری یا شکایتی هر بار یه تیکه از توجه و علاقمو از اون شخص میگیرم و به خودم میدم. و اونم با هر رفتار ناراحت کننده اش هربار خودشو تو زندگیم کمرنگ میکنه تا روزی که محو شه. چون یاد گرفتم فقط آدماییو نگه دارم که دلیل لبخند و آرامشم باشن. راستش من به این باور رسیدم که کسی که تو رو واقعا بلده و دوست داره ، کاری نمیکنه که ناراحت شی یا حداقل میتونم بگم کاری نمیکنه که ناراحت بمونی...
شاگردم اومد تمرینی که حل کرده بود نشون داد، اومدم مدادشو بگیرم دیدم دستاش یخ کرده، دستشو گرفتم گفتم میدونی اصلا مهم نیست که اشتباه حل کنی یا بلد نباشی؟ من هرچند بار که بخوای برات توضیح میدم و هیچوقت خسته نمیشم و چیزی بهت نمیگم.
دستاش گرم شد تو دستام.
کاش به ما هم همینو میگفتن