فلسفه ساقدوش ینی کسی که توی سختی ها و مشکلات زندگیت پشتت بوده و کمکت کرده لیاقت اینو داره که تو بهترین روز زندگیت کنارت بایسته!
یه افسانه هست که میگه برید پیش یه گلدون و راجع به آدمی که دوسش دارین باهاش حرف بزنین ، اگه پژمرده شد یعنی اون آدم زندگی شما نیست ؛ خیلی قشنگه خیلی ...
گفتن سرتو گرم کن، یادت می ره، منم بیرون رفتم، عصرا خودمو قهوه دعوت کردم، شبا پاستا، با آدمای جدید آشنا شدم، درس خوندم، ورزش کردم، نقاشی کشیدم، فیلم و سریال دیدم، آهنگ گوش کردم و باهاش قدم زدم، رفتم خرید، با دوستام وقت گذروندم، سیگار کشیدم، نوشتم، خوابیدم، خندیدم، کتاب خوندم، اتاقمو مرتب کردم، کلاسای مختلف رفتم، می دونی چی شد؟
به خودم اومدم دیدم، بیرون همون جاهایی رو رفتم که با تو رفته بودم، همون کافیشاپی خودمو قهوه و پاستا دعوت کردم که پاتوقمون بود، به تموم آدمای جدیدی که باهاشون آشنا شدم از تو گفتم، همون کتابای کمک درسی رو خوندم که تو بهم داده بودی، همون ورزشیو کردم که مورد علاقت بود، نقاشی تورو کشیدم،
فیلماییو دیدم که هر لحظش منو یاد تو می نداخت. آهنگایی رو گوش کردم که باهم گوش می کردیم و تو همون کوچه ای بار اول دیدمت قدم زدم، رفتم خرید لباسایی رو خریدم که تو دوست داشتی بپوشم، به دوستام خاطراتم با تورو گفتم، سیگار کشیدم خودمو کنارت تصور کردم، راجب تو نوشتم، خوابیدم خواب تورو دیدم، بیدار شدم خوشحال ازینکه خواب تورو دیدم خندیدم، کتابی رو برای بار صدم خوندم که بهم هدیه داده بودی، اتاقمو برای این مرتب کردم که شاید یه روزی بیای، کلاسای مختلف رفتم که بعدا هرچی یاد گرفتم و برات تعریف کنم.
بعدش دیدم همه ی این مدت که گفتن سرتو گرم کن، بازم سرم با تو گرم بوده و حواسم پرت تو بوده و دوباره مثل همیشه همه چی بی اثر بوده.
-دیاکو.
سلام به هودی، به بلند شدن بخار از لیوان شیر کاکائو، به دستای یخ زده ای که توی هم گره می خورن تا سرمارو از هم بدزدن، کلاها و دست کشا، لرزیدن از سرما. به شومینه و جورابای بافتنی، دماغای قرمز شده و لایه لایه لباس پوشیدن، به مچاله شدنه انگشتای پا روی سرامیک، به شیر و دارچین اخر شب، به شعله ی آبی بخاری، به بغلایی که به بهونه ی سرد بودن هوا از هم می دزدیم. سلام به همه ی چیزای قشنگ. و سلام به پیش زمینه ای برای فصل مورد علاقم.
زمستون عزیز لطفا زودتر بیا، یه نفر اینجا خیلی منتظرته.
من واقعا از وضعیتم خبر ندارم، هم دلم می خواد تا فردا صبح بی وقفه گریه کنم، از یه طرفم انقدر خستم که حوصله ی گریه کردنم ندارم، نه حرفی نه چیزی، منتظرم اما نمیدونم منتظر چی، نمی دونم به جز تحمل کردن چه کاری ازم بر میاد، هم به کمک نیاز دارم، هم می دونم می تونم خودم تنهایی از پس همه چی بر بیام، لعنت بهش من حتی نمی دونم اسم این وضعیت چیه.
از یه سنی به بعد تنها چیزی که کنار آدما نگهت میداره اعتماد و آرامشه،چون دیگه گوشات از حرفای قشنگ پُره…