بیدار شد،خمیازه ای کشید و به یاد آورد که شب پیش با خود عهد کرده بود فردا که چشمانش را بر روی اولین تلالو خورشید میگشاید تمام گذشته اش را فراموش کند و جهان را با زیبایی هایش دوست داشته باشد و زشتی هایش را نیز با مروارید های وجودش شستشو دهد و برای شقایق های باغچه شان به ارمغان برد و به آن لبخند زند.
لابد با خود فکر میکنی همه چیز به همین سادگی است.
خیر...
او به خوبی می دانست نور تمام تاریکی ها را خواهد شکست ولیکن بی خبر بود از آنچه که باعث شکست عهد هایش در شب پیش خواهد شد، خود او است.
خودمو با خودم در انداختم..
اینو وقتی فهمیدم که وسط بحث شنیدم:-بیا حداقل خودمونو با خودمون در نندازیم.فهمیدم دیگه دیر شده ،من خیلی وقته از خودم شاکیام.من حتی از شاکی بودنِ بیدلیل آدما هم نسبت بهم ،با خودم جنگ راه انداخته بودم.انگار از دوتا مُشتهام خون میاد و هیچکدوم از دستام توان ندارن تا اون یکی رو ببندن.کِی بشه بینِ من و من یکیمون ببازه و میدون خالی بشه و دیگه بس کنم؟کِی بشه؟
دقیقا نمیدونم از کِی شروع شد،اما دیگه خیلی وقته نمیتونم ادمارو تحمل کنم.
نمیتونم وایسم و صبر کنم تا بهم ثابت بشه که شاید این یکی فرق داشته باشه با بقیه.فقط به تهش فکر میکنم.اینکه من یه آدم خسته کننده و زَده کننده ام.و خب اون طرف مقابلم هرچقدرم خوب باشه خسته میشه و میره.
و من دیگه سرم برای ریزش آوار بعدی جا نداره.
حس میکنم همه چیز غیر واقعیه.مثلِ این میمونه که تو خوابم گیر کردم و میدونم که این یه خوابه و هی منتظرم تا یکی بیدارم کنه،تکونم بده و بگه بلند شو صبح شده.ولی اون صبح هیچ وقت نمیاد و من مثلِ همیشه کارای روزانمو انجام میدم و با همه میگمو میخندم اما در آخر،حس میکنم که اینها بالاخره تموم میشن و یه روز که از همه چی خسته شدم بهترین لباسمو میپوشم و میرم بالای یه ساختمون و تموم.شاید اون موقع بالاخره از خواب پاشم شاید هم نه.شاید یه نور بیاد و دستمو بگیره یا شاید اصلا دیگه منی وجود نداشته باشه.
من آدمای زیادی رو از دست دادم. موقع رفتنِ همشون سردم شد دست و پام یخ کرد و حالت تهوع گرفتم و دلم لرزید حس میکردم داخلِ مغزم یه جنگی رخ داده و هیچکس قرارنیس ازش سالم بیرون بیاد. موقع رفتن تک تک آدمای زندگیم آهنگ غمگین گذاشتم و رفتم زیر پنجره اتاقم و پتو رو دورم پیچیدم تا شاید گرم شم و دلم کمتر بلرزه همیشه هم وقتی مامانم از سرکار میومد میگفتم
"مامان تموم تنم درد میکنه،دارم میمیرم"
هربار مطمئن بودم که دارم میمیرم.
نمردم؛ولی هر آدم یه تیکه از قلبمو با خودش برد الان فقط یه مقدار کمی از قلبم باقی مونده آخرین نفری که بره این مقدار کمم میبره با خودش و من برای آخرین بار میرم زیر پتو و میگم:
مامان من مُردم!
- از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم.
هی نگاش کردیم، نشستیم روبروش،
هی از دور پاییدیم، واسش زیرلبی دوبیتی گفتیم،
رفت و اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت،
راه رفتیم رو ریل ِ نی لبک ِ مهره های پشت،
کودکان توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود.
تو گرما، سرما، شبان و روزان،
پشت خط موزائیکا، جلو شمشادا،
وایساده خوابیدنا، نیمه شبا،
قمر ها، عقرب ها،
دو سیگار یه کبریتا.
تو رم خیلی اسیر کردیم، باس ببخشی.
اما نحسی افتاده بود.
هرچی آب می جُستیم تشنگی گیرمون میاومد.
واسه چی؟ تو فهمیدی؟
+ والا منم نفهمیدم...
_رادیو چهرازی🌱
من بدون تو مثل آسمونِ بدون ابر و ستارم
من بدون تو مثل دریایِ بدون ماهی ام
من بدون تو مثل بهارِ بدون بارونم.
من بدون تو مثل شیرکاکائویِ بدون پچپچام.
من بدون تو مثل آجیلِ بدون پستهام.
من بدون تو مثل شیرکاکائویِ بدون شُکلاتم.
من بدون تو مثل ماکارونیِ بدون تهدیگه سیبزمینیام.
من بدون تو مثل پاستایِ بدون سُسِ آلفردوام.
Just before you think that nobody loves you, remind those people who have sacrificed everything to be with you.