در فرانسوی واژه ی وجود داره
به نام «raison d'être» معنیش میشه دلیلی برای وجود داشتن، دلیلی برای زندگی کردن، دلیلی برای ادامه دادن، دلیلی برای پیشرفت کردن مثل وقتی که کسی رو پیدا میکنی که بی دلیل میشه دلیلی برای حال خوبت! دلیلی برای زندگی کردنت!مثل وجودِ تو که شد دلیلی برای زندگیِ من.
نذار کسی به دنیات پا بذاره که حس کنی کافی نیستی براش
نذار کاری کنه وقتی نباشه احساس پوچی کنی
اونقدر بهش وابسته نشو که اگه رفت
هر روز و هر ساعت از خودت بپرسی
مگه من چی کم داشتم؟
آخه مگه من کافی نبودم براش؟
دستِ دلتونو واسه کسی که دوستش دارید
رو نکنید آدما بی رحمن!
باد مارا خواهد برد
دلم میخواست یکیو داشته باشم که وقتی همه خستم میکردن میومد دوتا دستاشو می ذاشت روی صورتم و میگفت :
گفتم: میدونی چرا از تاریکی های زندگیم و خستگیام فقط به تو میگم؟
گفت: چرا؟
گفتم: چون تو تنها نقطه ی روشن زندگیمی
جایی که از همه چیز خسته بودم تو با حرفات و رفتارات کاری کردی که بازم ادامه بدم و خسته نشم… :)
واکنش خانواده ی ایرانی به بیرون رفتن فرزندشون:
زمستون: تو این سرما؟
تابستون: تو این گرما؟
روز: این وقت روز؟
شب:این وقت شب؟
کلا: غلط میکنه ک بخواد بیرون بره، غلط میکنه که سرش تو گوشی باشه، غلط میکنه که مهمونی بره :))))
دیدی بعضی وقتا به یه نفر بیشتر از شخصیتش اهمیت میدی،ارزش میدی، بزرگش میکنی ولی بعدا میفهمی که مقصر صفر تا صدش خودت بودی؟! سیمین بهبهانی خیلی قشنگ نصحیت میکنه و میگه:
«بیایید به اندازه آدم ها دست نزنیم..
چون گم می شوند و دیگر نه شما را میبینند و نه خودشان را»
「من نمیگم ازت متنفرم،
فقط میگم اگه تو یه تصادف بد جوری آسیب دیده بودیو من یه تلفن داشتم
حتما پیتزا سفارش میدادم عزیزم.」
اون لحظه ایی که دلت برای خودت سوخت بدترین و غمگین ترین حس دنیارو تجربه میکنی.
دلم میخواد برم یجایی که هیچکس نباشه.
دور باشم از حرفای ناراحت کننده.
از قلبای شکسته.
از مغز های پریشان.
از دلتنگی.
ولی خب من نمیتونم تورو تنها بزارم بین این چیزا.
کنارت میمونم باهات زجر میکشم!
خیلی دوستش داشتم.
من همیشه گفتهام که دوست داشتنهای دوران نوجوانی شیرینی خاصی دارد.
بی شیله پیله است.
بیش از حد ساده بود و البته کمی هم هَپلی هَپو.
غالبا موهای مواجش به شکل آشفتهای رو شانهاش ول بود.
عینکی بزرگ به چشم داشت و همیشه دامنی بلند میپوشید. پوستش به قدری سفید بود که حتی وقتی توی فکرم دستش را میگرفتم،دستانش کبود رنگ میشد.
ولی تنها نکتهای که از همه بارزتر بود و دوستش داشتم،
لکنت زبانش بود.
اولین باری که دیدمش داشت یواشکی و از پشت در،
کوچه را نگاه میکرد دلم را به دریا زدم و بی اختیار صدایش کردم.
به سمتم برگشت و گفت: " ب ب ل ه". ابتدا فکر کردم از خجالت است.
پرسیدم: "خوبی؟!" گفت: "خوب ب م". کمی حرف زدیم و او با تمام سادگیِ زیبایی که داشت جواب تک تک حرفهایم را داد.
وقتی خداحافظی کرد و به داخل خانه شان برگشت تازه فهمیدم که حرف "ب" را به سختی ادا میکند و لکنتش روی همین یک حرف است.
توی دلم خندیدم.
خنده ای قشنگ و معنادار...
پدرش چه کیفی میکند وقتی او را "ب ب باب ب با" صدا میزند. اگر یک روز دوستم داشته باشد و بگوید "ب ب بیا ب ب بغلت کنم" چقدر طولانی تر از بغلهای دیگر است.
یا بگوید جدیدی "ب ب ب بوسمت" چه بوسهی کشداری خواهد شد.
یکروز یواشکی باهم قرار گذاشتیم.
خوشگذشت.
موقع خداحافظی به سمت من برگشت و گفت: "ما داریم از اینجا میریم حمید".
با نگرانی پرسیدم: "کجا؟" گفت: "ب ب بندرعب ب اس".
تمام دلم ریخت.
آنطور که او بندرعباس را گفت باید شهر خیلی دوری باشد. خیلی دور.
“حمید جدیدی “
هر آدمی تا یهجایی بهتون فرصت میده، ولی بالاخره خسته میشه، از حسِ اضافی بودن، از جنگیدن واسه موندن، از قهر و آشتی مکرر، از توضیحدادنِ خودش، از برطرفکردنِ سوتفاهما؛ کاسه صبرِ آدمای زندگیتونو لبریز نکنید، ممکنه دیگه هیچ آدمی، به این اندازه وصلهی وجودتون نباشه :))
یه اتفاقاتي تو زندگی هست که آدميزاد بايد حتما تجربه كنه تا یه سری چيزا ملكه ذهنش بشه؛
اينكه هميشه نبايد ببخشی
همه نبايد باهات راحت باشن
به همه نبايد اجازه بدی نظر بدن
و هميشه نبايد صد خودتو واسه آدمي بزاری
که حتی صفر خودشو واست نميزاره!