「من نمیگم ازت متنفرم،
فقط میگم اگه تو یه تصادف بد جوری آسیب دیده بودیو من یه تلفن داشتم
حتما پیتزا سفارش میدادم عزیزم.」
اون لحظه ایی که دلت برای خودت سوخت بدترین و غمگین ترین حس دنیارو تجربه میکنی.
دلم میخواد برم یجایی که هیچکس نباشه.
دور باشم از حرفای ناراحت کننده.
از قلبای شکسته.
از مغز های پریشان.
از دلتنگی.
ولی خب من نمیتونم تورو تنها بزارم بین این چیزا.
کنارت میمونم باهات زجر میکشم!
خیلی دوستش داشتم.
من همیشه گفتهام که دوست داشتنهای دوران نوجوانی شیرینی خاصی دارد.
بی شیله پیله است.
بیش از حد ساده بود و البته کمی هم هَپلی هَپو.
غالبا موهای مواجش به شکل آشفتهای رو شانهاش ول بود.
عینکی بزرگ به چشم داشت و همیشه دامنی بلند میپوشید. پوستش به قدری سفید بود که حتی وقتی توی فکرم دستش را میگرفتم،دستانش کبود رنگ میشد.
ولی تنها نکتهای که از همه بارزتر بود و دوستش داشتم،
لکنت زبانش بود.
اولین باری که دیدمش داشت یواشکی و از پشت در،
کوچه را نگاه میکرد دلم را به دریا زدم و بی اختیار صدایش کردم.
به سمتم برگشت و گفت: " ب ب ل ه". ابتدا فکر کردم از خجالت است.
پرسیدم: "خوبی؟!" گفت: "خوب ب م". کمی حرف زدیم و او با تمام سادگیِ زیبایی که داشت جواب تک تک حرفهایم را داد.
وقتی خداحافظی کرد و به داخل خانه شان برگشت تازه فهمیدم که حرف "ب" را به سختی ادا میکند و لکنتش روی همین یک حرف است.
توی دلم خندیدم.
خنده ای قشنگ و معنادار...
پدرش چه کیفی میکند وقتی او را "ب ب باب ب با" صدا میزند. اگر یک روز دوستم داشته باشد و بگوید "ب ب بیا ب ب بغلت کنم" چقدر طولانی تر از بغلهای دیگر است.
یا بگوید جدیدی "ب ب ب بوسمت" چه بوسهی کشداری خواهد شد.
یکروز یواشکی باهم قرار گذاشتیم.
خوشگذشت.
موقع خداحافظی به سمت من برگشت و گفت: "ما داریم از اینجا میریم حمید".
با نگرانی پرسیدم: "کجا؟" گفت: "ب ب بندرعب ب اس".
تمام دلم ریخت.
آنطور که او بندرعباس را گفت باید شهر خیلی دوری باشد. خیلی دور.
“حمید جدیدی “
هر آدمی تا یهجایی بهتون فرصت میده، ولی بالاخره خسته میشه، از حسِ اضافی بودن، از جنگیدن واسه موندن، از قهر و آشتی مکرر، از توضیحدادنِ خودش، از برطرفکردنِ سوتفاهما؛ کاسه صبرِ آدمای زندگیتونو لبریز نکنید، ممکنه دیگه هیچ آدمی، به این اندازه وصلهی وجودتون نباشه :))
یه اتفاقاتي تو زندگی هست که آدميزاد بايد حتما تجربه كنه تا یه سری چيزا ملكه ذهنش بشه؛
اينكه هميشه نبايد ببخشی
همه نبايد باهات راحت باشن
به همه نبايد اجازه بدی نظر بدن
و هميشه نبايد صد خودتو واسه آدمي بزاری
که حتی صفر خودشو واست نميزاره!
من میدونم نباید خسته شد ..میدونم نباید برید میدونم زندگی ادامه داره .
فقط ...
دلم میخواست یه وقتایی، یه جایی، یه گوشه ای وایسم بگم خستم، و یکی بفهمه چی میگم؛ نه که بشنوه ها بفهمه ..
میفهمی چی میگم؟
یکی از مزیت های ایام امتحانات اینه که میشینی به هر کاری که دلت میخواسته انجام بدی و ندادی، هر چی دوست داشتی بخری و نخریدی، هر جا میخواستی بری و نرفتی، هر فیلمی میخواستی ببینی و ندیدی فک میکنی و حاضری هر کاری انجام بدی جز اینکه اون بی صاحبی که جلوی روت هست رو بخونی:|
دیگه نمیشه وارد رابطه شد الان خیلیا هفت هشتا دوست اجتماعی دارن پنج شیش تا اجیو و داداش دارن یه چند تایم دارن فقط باش تماس تصویری میگیرن چون راهشون دوره ده دوازده تایم مشاور صمیمی تو پی وی دارن یه اکیپم هست باش میره بیرون اون گوشه تو ام هستی فقط فرقت اینه برا تو قلب قرمز میفرسته
بعضی روزا انگار حس و حال هیچی و هیچکس رو نداری، میخوای تنها باشی، دوست نداری با کسی حرف بزنی، حوصله هیچ آدمیو نداری، حتی خانوادت، حتی نزدیک ترین دوستت، حتی آدمای اطرافت، این خاصیت یه آدم مودیه، الان رو مودیم که، پلی لیستمو دپ کردم، پروفایلمو سیاه، پرسونال گوشیمو چک نمیکنم، برق اتاقمو خاموش کردم، نشستم کنج اتاقم و زل زدم به سقف و موزیک دپ هم مثل همیشه پلیِ و سیگارایی که دود میکنمو میشمورم، سیگاری که نه ترکم میکنه، نه در حقم خوبی میکنه، بهم آسیب میزنه و باز کنارم میمونه، فکر گذشته، فکر تو، فکر تک تک چیزایی که بهم آسیب زده رو مرور میکنم، رو مودیم که حتی اگه مهمترین آدم زندگیمم باشی زنگ بزنی جوابتو نمیدم، رد تماس میزنم و باز میرم تو گذشته، مودی بودن اینجوریه که گاهی وقتا حتی خودتم گم میکنی، خودتو گم میکنی و از جلد یه ادم شاد و پرانرژی میری تو یه جلد دیگه و تبدیل میشی به یه ادم که تو خودشه و حوصله هیچکسو نداره.