حاضرم کل روز با دیوار حرف بزنم ولی با رفیقی که چند ساعت یه بار جوابمو میده و یه کلمه بیشتر تایپ نمیکنه درد و دل نکنم.
بعضی وقتا از کسی که با همه وجود بهش اعتماد داشتی یه چیزایی میبینی که ترجیح میدی مشکل از چشمای خودت باشه نه اون.
من واقعاً نمیفهمم چرا همیشه من باید مراقب حرف زدنم باشم؟ چرا همیشه من باید مواظب فلان رفتارم باشم؟ چرا همیشه من باید ترس از دست دادن آدمارو داشته باشم؟ چرا یه بار فلانی سعی نکرد مراقب فلان حرفش باشه؟ چرا یه بار تلاش نکرد ناراحتم نکنه؟ چرا یه بار نخواست بفهمه من واقعا چی میگم؟ چرا برای یه بارم که شده کسی نگران این نبود که نکنه بذارم و برم؟
چون وقتی آدم خوبه تو باشی همه ازت توقع دارن همیشه مثل احمقا چشماتو روی همه چی ببندی و بگی عیب نداره، کاریه که شده دیگه، دلم شکست؟ عیب نداره که چون فلانی حواسش نبود، ناراحتم کرد؟ اشکالی نداره من که اصلا ناراحت نشدم.
انگار از یه جایی به بعد مجبور میشی خودت، خودتو قانع کنی که طرف اگه ناراحتت کرد، منظوری نداشته، اگه قلبتو شکسته قصد بدی نداشته.
یه جوری زندگی کنین که دو سال دیگه حسرت این روزاتونو نخورین.
لحظه هاتونو پوچ نکنین؛ مهمونی برین، برقصین! دیوونه بازی در بیارین! روی لبه های جدول راه برین و آواز بخونین ..
با دوستاتون توی خیابون زیر بارون دیوونهبازی در بیارین و بخندین ..
چیزهای عجیب و هیجان انگیز رو امتحان کنین، دنبال علایقتون برین ..
با ترسهاتون روبهرو بشین، خوشحال باشین و اطرافیانتون رو خوشحال کنین. بیخود حسرت رفتن کسی رو نخورین ..
یه جوری خوشحال باشین که انگار فردا وجود نداره ...
برخلاف ظاهر شوخ، مهربون و اجتماعی که تو مجازی دارم، تو زندگی واقعیم آدمی کاملا جدی، ساکت و درون گرا هستم، و ترجیح میدم صبح تا شب تو تختم و زیر پتوم بمونم و به فیلم و سریال دیدن بپردازم و آهنگ گوش کنم و حتی کلمهای با کسی صحبت نکنم.
یه حرف به ظاهر بی اهمیت رو با خنده میزنی ولی همون جمله تک تک کلماتش برای من میشه شب بیداری ، وقت و بی وقت فکر کردن ، از دست دادن تمرکز ، تنفر ، غم ، افسردگی ، درد ، درد ، درد .