بهش گفتم ببین؛
موقعی که باید ناراحتیمو نشون میدادم، خندیدم.موقعی که باید می رفتم، یه دلیل برای موندن پیدا کردم. موقعی که باید جا میزدم، اصرار کردم.حتی خسته ام نشدم، موقعی که نیاز به کمک داشتم. و وانمود کردم همه چیز رو به راهه من از یه جایی به بعد دیگه خودم نبودم، ولی مشکل این نیست! مشکل اینه الان که میخوام خودم باشم کسی باورش نمیشه...
میگُفت هرچقدر دلچرکین باشم ازش، هرچقدر اشتباهش بزرگ باشه، تو اوج عصبانیت بهش یادآوری میکنم که چیزی قرار نیست تغییر کنه، قرار نیست تموم بشه،
میگفت بهش میگم ازت دلخورم ولی دوستداشتنت هنوزم به دریا وصله.
تو یه شب شروعش نکردم که بخوام یه شبه تمومش کنم.
اینجوری همدیگهرو بخواید
از لحاظ روحی نیاز دارم پارتنری داشته باشم که باهم هدف مشترک داشته باشیم، همو حمایت کنیم، باهم بریم ورزش، دوتایی بریم خرید، نصف شب تو تونل داد بزنیم، رو پل هوایی آهنگ گوش بدیم ، باهم طبیعت گردی کنیم، صبحای زود از خوابمون بزنیم پاشیم برای آیندمون تلاش کنیم، موقع استراحت پول بذاریم باهم بریم رستورانای شهرو امتحان کنیم، زیر بارون برقصیم، تو سر کله ی هم بزنیم، موقع قهر کردنا نوبتی بذاریم که کی باید بیاد جلو، برای خودمون قانون بذاریم و زیرش نزنیم، به هم اعتماد کامل داشته باشیم و باهم رفیق باشیم و در آخر باهم پیشرفت کنیم و برسیم به جایی که همیشه می خواستیم باشیم.
گفتن حالت بده موزیک گوش بده خوب میشی ، اومدم موزیک گوش بدم غمگین ترینش پلی شد ، گفتن برو دوش بگیر سرحال شی رفتم زیر دوش ، چشمای خودمم شروع کردن به باریدن ، گفتن کتاب بخون ، کتاب باز کردم اما یهو به خودم اومدم دیدم چهار ساعته فقط به صفحه زل زدم ، گفتن سریال ببین ، سریال شروع به پخش شد اما من فقط تموم شدنش رو متوجه شدم ، گفتن بخوابی دیگه اوکی میشه اما شب تا صبح کابوس دیدم
در رابطه با آدمای اطرافم قبلا عصبی میشدم، اذیت میشدم ولی خب الان خیلی چیزارو یاد گرفتم که کمتر عصبی بشم و کمتر اذیت بشم؛ اینکه از کسی انتظار نداشته باشم، خودم حال خودمو خوب کنم؛
یاد گرفتم ادماییو کنار خودم نگه دارم که بهم آرامش میدن؛
با کسی که نمیفهمه بحث نکنم..
دنبال چیزایی باشم که حالمو خوب میکنه و سخت واسه هدفای که دارم تلاش کنم:)
حقیقت اینه که من فراموش نکردم. هیچوقت نمیتونم فراموش کنم.
فقط تصمیم گرفتم در اون اتاق کوچولوی مغزم که به تو تعلق داشت رو دیگه باز نکنم.