غم. دردِ خاموش. زخمهایی که جوانه میزنند. تن و روحِ آگاه، در مرز باریکِ بودن و نبودن. جاری در سایهها، پذیرای تلخیِ جهان، و همچنان بودن تا سر حد ممکن.
وقتی دو نفر از هم جدا میشن، دیگه نمیتونن مثل قبل همدیگه رو دوست داشته باشن، چون به قلب همدیگه زخم زدن. نمیتونن دشمن همدیگه هم باشن، چون یه زمانی همدیگه رو دوست داشتن. تنها میتونن آشناترین غریبه برای هم باشن.