مودی بودن اینطوره که یه لحظه خوشحالی اما به ثانیه نکشیده حالت بد میشه و میری داخل خودت.
یه لحظه دلت میخواد دنیا رو فتح کنی و یکساعت بعدش حتی حوصله مرتب کردن اتاق خودتو هم نداری. مدام کلی تصمیم برای آینده میگیری اما حتی حال عملی کردن یدونه از اونا رو هم نداری.
همیشه هم بخاطر تصمیماتی که میگیری و در لحظه عوض یا لغو میشن، استرس داری و بیقراری. خواستم بگم اگه تو هم مثل منی، بیا بغل.
خیلی سخته ها! فکر کن یکی که زندگیته یهو بره، چی میشه؟ زندگیت میره، قلبت میره، روحت میره، نفسات میره، خنده هات میره؛ جاشو چی پر میکنه؟ گریه، بغض، سردرد، دلتنگی، پشیمونی.
بعد که رفت میگی کاش بیشتر دوستش داشتم، کاش بیشتر کنارش بودم، کاش بیشتر باهاش میخندیدم. جاشو این کاشایی میگیره که فقط حالتو بدتر میکنه. ولی، کاش میموندی که من با این همه کاش درگیر نمیشدم :)
من اگه واقعا بخوام برم بی سر و صدا میرم
یه طوری میرم که نفهمی رفتم، فقط یهو چشم باز میکنی میبینی که دیگه نیستم.
اما اگه میبینی موقع رفتن قیل و قال راه میندازم، بحث میکنم، منتظر توجه اتم، یعنی: منو ببین! من دارم میرما، جلومو بگیر... یه کاری واسم بکن! چون تو واسم مهمی..
اگه یه نفرو داری که میفهمه کلافگیتو، و در عین حال به موقع میخندونتت، به موقع سکوت میکنه، و وقتی نیاز داری بغلت میکنه؛ بدون که خیلی خوشبختی و خوشبختی هیچ تعریف دیگه ای نداره:))
هیچ آدمی، بیدلیل یک آهنگ رو دو بار گوش نمیکنه، بیدلیل دو بار به چشمهای هیچکس نگاه نمیکنه، بیدلیل به یک نفر دوبار فرصت نمیده، هیچ تکراری، بیدلیل، تبدیل به تکرار نمیشه :))