من دارم با خودم میجنگم.
نمیدونم چرا،اما میخوام این من تو وجودم بمیره.
میخوام بمیره و اثری ازش نباشه.
اون من یه آدم تیکه پارست، یکی که سر تا پاش خونه.
یکی که زخماش بازه بازه.
من میخوام اون بمیره.
بمیره و نباشه.
اون ضعیفه،خیلی غمگینه.
اون شکننده س.
چرا وقتی ازم میپرسن:” اونم به اندازه تو دوست داره؟” لال میشم؟
واقعا داره؟ یا نداره؟ چرا مطمئن نیستم.
چقدر این حس بده.
I wanted to pull you out of this darkness and show you whatever our souls are made of, yours and mine are the same. I really wanted!
گاهی میانِ بودن و خواستن فاصله میافتد؛
بعضی وقتها هست که کسی را
با تمام وجود میخواهی
ولی نباید کنارش باشی.
تورو خدا وقتی ناراحتم ولم کنید
چون اون موقع من عصبیم هستم
و ممکنه کارایی کنم که دست خودم نباشه و بد تموم بشه
هرکسی سزاوارِ یکنفر است که،
به چشمهایش نگاٰه کند و بگوید:
«توکافی هستی؛ تو با تمامِ زخمهایت.»
«روزی،جایی،دقیقهای،خودت را باز خواهی یافت
و آن وقت، یا لبخند خواهی زد،
یا اشک خواهی ریخت.»