هرکسی سزاوارِ یکنفر است که،
به چشمهایش نگاٰه کند و بگوید:
«توکافی هستی؛ تو با تمامِ زخمهایت.»
«روزی،جایی،دقیقهای،خودت را باز خواهی یافت
و آن وقت، یا لبخند خواهی زد،
یا اشک خواهی ریخت.»
یه افسانه ژاپنی هست که میگه؛
وقتی دو نفر خیلی همو دوست دارن میتونن تو بُعد های دیگه غیر از این جهان همو ملاقات کنن و باهم حرف بزنن مثلا تو خواب، ممکنه طرف حتی یادش نباشه ولی بیدار که شد مطمئنن تورو یادش میاد.
وقتی میخندی من خوشحال ترینم وقتی میگی بیا بغلم من آروم ترینم و وقتی کابوس میبینی من نگران ترینتم. ولی هستم، اگه نتونستی از دست اون کابوسای لعنتی فرار کنی فقط بیا پیشم تا برات زخمات رو ببندم بغلت کنم و بگم تمام شد الان جات امنه.
من غریبه هارو خیلی دوست دارم.
حرف زدن با غریبه هارو دوست دارم.
گم شدن بین غریبه هارو دوست دارم ، من کسایی رو که هنوز نمیدونم چه هیولایی هستن یا نمیدونن چه هیولایی هستم و دوست دارم.