هر اشتباهی که تو زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد در اون لحظه بهترین کاری بوده که میتونستی انجامش بدی.
هر انتخابی که تو زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد بهترین تصمیمی بوده که میتونستی انتخابش کنی.
هر راهی که تو زندگیت رفتی به احتمال زیاد بهترین راهی بوده که میتونستی ازش عبور کنی.
و هر حسی که داشتی؛ به احتمال زیاد قویترین چیزی بوده که قلبت بهش باور داشته.
پس حسرت هیچی رو تو گذشته نخور. تو اون لحظه بهترین خودت بودی.
خود بی تجربهی گذشتت رو قضاوت نکن، همین.
وقتی میرم تو گالری، میبینم رو عکسِ تو بودم.
میرم توی کانتکتا، میبینم روی شماره تو بودم.
میرم توی اهنگا، میبینم اهنگی که تو فرستادی رو پخش بوده.
دفتر خاطراتو باز میکنم، میبینم داشتم راجب تو مینوشتم.
میرم تو گوگل، میبینم داشتم رسپی غذای مورد علاقتو سرچ میزدم.
میخوام شعر بنویسم، میبینم فقط راجب تو حرفی برای گفتن دارم.
میخوام زندگی کنم، میبینم دلیل زندگی کردنم "تو" شدی.
این جمله ی دکتر انوشه خیلی قشنگه:
«من خودم انتخاب میکنم که تو واسم مهم باشی، اما رفتار تو میتونه جایگاهت رو توی ذهن من تغییر بده.» خلاصه که هرکسی صرفا بخاطر اینکه دوسش داریم و برامون مهمه نمیتونه هر کاری که دلش خواست بکنه و درنهایت فکر کنه که اتفاقی نیفتاده
راستش این روزا
همه چیز بیش از حد درد داره،
خاطراتم درد دارن،
آهنگام درد دارن،
حتی خوابم درد داره، بیدار شدن بیشتر...
سراسر وجودمو درد گرفته؛
پس من کجای این دردم؟!
خودش؟ شاید.
دیگه خودمم نمیدونم چیکار کنم.
کتابو نخونده ول میکنم ، فیلمو نصفه رها میکنم.
حوصله آدم ندارم ، حوصله تنهایی رو ندارم ، حوصله بیرون رفتن با آدما رو ندارم.
از یه طرفم فضای مجازی رو بیهوده چک میکنم و اینجام هیچی نیست که حالمو خوب کنه.
آره، منم میدونم میگذره و میره اما فراموش؟ نه خب معلومه که هیچوقت نمیشه. میدونی تمام این میگذره فراموش میکنیا، همش چرت و پرته دقیقا مثل همون جای بخیه مسخره روی دست میمونه که ردش همیشه هست، وقتی بهش دست میزنی درد نمیکنهها اما خب جاش هست، با هر بار نگاه کردن بهش یاد اون اتفاقی میفتی که دستتو بهاون روز انداخته..
از یه جایی به بعد؛
انقدر زمین خوردم که دیگه هیچ دردی حس نکردم.
انقدر آهنگ گوش دادم که دیگه با کسی حرف نزدم.
انقدر تو اتاقم موندم که دیگه دلم نمیخواست بیرون برم.
انقدر خندیدم که یادم رفت بعضی وقتا گریه کردنم خوبه.
انقدر حواسم به بقیه بود که خودمو یادم رفت.
از یه جایی بعد، انقدر تو خودم بودم؛
که وقتی به خودم اومدم تا چشم کار میکرد آدماییو دیدم که غریبه بودن برام و هرچقدر بیشتر سعی می کردم تو جمعشون باشم؛
بیشتر احساس تنهایی می کردم.
من هیچگاه پس از مرگم
جرات نکرده ام
که در آینه بنگرم
و آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا
دیگر ثابت نمی کند.
-فروغ.