من هیچگاه پس از مرگم
جرات نکرده ام
که در آینه بنگرم
و آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا
دیگر ثابت نمی کند.
-فروغ.
آن کسی را که دوست داری ، نيم دیگر تو نیست.
او تویی ؛
اما در جایی دیگر .
- جبران خلیل جبران
حس میکنم که به کمک نیاز دارم.
و کمی هم حس میکنم باید فرار کنم.
نمیدونم
من هیچوقت هیچ چیز نمیدونم.
هیچوقت نمیدونم درونم چخبره.
ولی ببین،میدونم جنگ بپاست،درونمو میگم!
حس میکنم تو یه جنگ بی پایانم.
نمیدونم.
ولی میدونم احساس بدی دارم، حس میکنم به هیچ وجه حالم خوب نیست.
میگفت
"هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت، هیچ آدمی برای من اون آدمی نبود که من برای آدمای زندگیم بودم.."
و من عمیقا میفهمیدم که چی میگه..
چیزی بگو..
بگو آن چه را که به ذهنت میآید.
درباره گربه ات٫گلدانت
دوستانی که امروز دیدهای
نمایشی که تماشایش کردهای
درباره هوا٫سفر هایت
چیزی بگو..
درباره شعرهایی که دوست داری
ابرهایی که بازمیگردند٫بوی باران
درباره ساده ترین چیزها بگو..
کوچکترین چیزها.
درباره لباس تازهات بگو٫کلاه زمستانیات
گل هایی را که از خیابان حمرا خریدی
بگو برایم از آنچه امروز کردهای
چه کتابی پیش از رفتن به خواب خوانده ای؟
کجا آخر هفته را گذراندی؟
چه فیلمی دیدی؟
در چه ساحلی تن شستی؟
شاید همه معمولی بنظرت برسند٫چیزهای عادی و سطحی.
اما آنچه برای من مهم است تنها:
تو هستی با چیزها
و تو در چیزها.