چیزی بگو..
بگو آن چه را که به ذهنت میآید.
درباره گربه ات٫گلدانت
دوستانی که امروز دیدهای
نمایشی که تماشایش کردهای
درباره هوا٫سفر هایت
چیزی بگو..
درباره شعرهایی که دوست داری
ابرهایی که بازمیگردند٫بوی باران
درباره ساده ترین چیزها بگو..
کوچکترین چیزها.
درباره لباس تازهات بگو٫کلاه زمستانیات
گل هایی را که از خیابان حمرا خریدی
بگو برایم از آنچه امروز کردهای
چه کتابی پیش از رفتن به خواب خوانده ای؟
کجا آخر هفته را گذراندی؟
چه فیلمی دیدی؟
در چه ساحلی تن شستی؟
شاید همه معمولی بنظرت برسند٫چیزهای عادی و سطحی.
اما آنچه برای من مهم است تنها:
تو هستی با چیزها
و تو در چیزها.
شايد بهم باز رسيم
روزی كه من به
سان دريایی خشكيدم
و تو چون قايقی فرسوده
بر خاک ماندی!
تو گونههایت را میچسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش میدادی
به خون من که
ناله کنان میرفت
و عشق من که
گریه کنان میمُرد
تو گوش میدادی
اما مرا نمیدیدی.
-فروغ فرخزاد.
رنجِ او آنقدر طولانی شد
که اطرافیانش عادت کردند؛
و از یاد بردند که او، سخت در عذاب است.
محبوبِ من؛ آنقدر غمگینم امشب
که دلم میخواهد
همه چیز را فراموش کنم
و هقهق کنان، چنان کودکی
سرم را در سینهات پنهان کنم.
پادشاه کلودیوس عقیده داشت که سربازهای جوان قویتر از مردان متاهل هستن برای همین ازدواج رو برای سربازهای جوان روم ممنوع میکرد. ولنتاین که کشیش سادهای بود این رو قبول نداشت و به صورت مخفیانه سربازها رو به عقد دخترهایی که دوستشون داشتن در میآورد ولی وقتی کلودیوس این قضیه رو میفهمه حکم اعدامش رو صادر میکنه. بعد از اون همه ولنتاین رو نماد عشق میبینن چون کسی بود که عشق رو برای زنده موندن تشویق میکرد و توی همین راه مرد.