"چرا سرت همش تو گوشیه؟"
این سوالو حق دارید وقتی از بچتون بپرسید که تو واقعیت دنیای قشنگ تری نسبت به دنیای مجازی واسش ساخته باشید.
" چرا همش میخوای با دوستات بری بیرون؟"
این سوالو وقتی حق دارید از بچتون بپرسید که تو خونه ارامش وجود داشته باشه و شما جای صدتا دوست باهاش رفیق باشید."
" کار؟ دختر چه معنی داره بره سر کار؟"
این سوالو فقط وقتی حق دارید از دخترتون بپرسید که کاملاً از لحاظ مالی ساپورتش کرده باشید.
" چرا همش هندزفری تو گوشته؟ کر نمی شی تو؟"
این سوالو فقط وقتی حق دارید از بچتون بپرسید که حرفای قشنگ تری نسبت به اهنگایی که گوش میده باهاش داشته باشید.
" با این سنت سیگار می کشی؟"
این سوالو فقط وقتی بعد ازین که از پشتش بودید و از خوشبختی که واسش ساختید مطمئن شدید می تونید ازش بپرسید."
" بشین تو خونه درستو بخون. باید درس بخونی."
این حرفو فقط وقتی می تونید به بچتون بزنید که از روحیه مثبتش مطمئن شده باشید و اینو بدونید واسه انجام کاری که شما می گید انگیزه داره.
همونطور که شما از فرزندتون انتظار دارید و به قول خودتون وظیفه هایی دارن شما هم وظیفه هایی دارید و اونام از شما انتظار دارن، پس وقتی از اونا راضی نیستید مطمن باشید اونام از عملکرد شما راضی نبودن که مشکل پیش اومده.
هر آدمی تا یهجایی بهتون فرصت میده، ولی بالاخره خسته میشه، از حسِ اضافی بودن، از جنگیدن واسه موندن، از قهر و آشتی مکرر، از توضیحدادنِ خودش، از برطرفکردنِ سوتفاهما؛ کاسه صبرِ آدمای زندگیتونو لبریز نکنید، ممکنه دیگه هیچ آدمی، به این اندازه وصلهی وجودتون نباشه :))
یه کلمه ی خیلی قشنگ وجود داره به نام «Tacenda»یعنی :«چیز های که بهتره ناگفته بمون! مسائلی که باید در سکوت از اونها چشم پوشی کرد..»
درست مثل وقتی که انقدر کسی رو دوست داری که حتی وقتی از رفتاراش ناراحت میشی باز راضی به سکوت میشی..!
میدونی، یسریام فقط میان تو زندگیت که هر چند وقت یبار قلبتو از جاش در بیارن و تو مشتشون خوردش کنن و بعد بزارن سرجاش!
بعد یه مدت باهاش حرف میزدم. حس میکردم یه آدم دیگست. مدام دنبال اون آدمی میگشتم که قبلا میشناختم. اون خصوصیاتی که ازش حفظ بودم. اما مدام هی غریبه تر میدیدمش. حس میکردم با یکی دیگه اشتباهش گرفتم. هیچوقت نفهمیدم چجوری این همه عوض شد.
یادمه بچه بودم ناراحت که میشدم میرفتم تو تخت خوابم خودم و میزدم به خواب
از خواب که بیدار میشدم همه چی خوب میشد!
اما الان تخت خواب جواب نمیده..
یه چیزی که خوب فهمیدم اینه که
آدما تغییر میکنن.
یکی خوب میشه،یکی بد...
کاری به اون آدم خوبه ندارم.
دمش گرم که موند و سعی کرد هیچی روش تاثیر نزاره...
اما یه سوال!
اون آدم بده چرا بد شد؟
چی به روزش اومد که انقدر عوضی شد؟
چند بار قلبش شکست؟
چند بار صبر کرد و تلاش کرد که همه چیز خوب شه؟
چند بار گریه کرد؟
کسی میدونه؟
دلم میخواد بهت بگم اگه دلت گرفت بیا پیش من. من سکوت میکنم حرفاتو بزنی، ساکت میمونم تا گریه هاتو کنی و فقط بغلت کنم.
اگه بخوای فقط برات شعر میخونم تا آروم بگیری.
دلم میخواد بهت بگم هرچقدرم بد باشی من قضاوتت نمیکنم و پیش من برات امنترین جاست.
گفت ما اونقدر سادهایم که اینقدر میبخشیمش که دیگه باورش میشه که هرکاری بکنه میبخشیمش باز و اگر یه بار نبخشیمش، دیگه جای معذرت خواهی، ازمون شاکی هم میشه
یه گزينه ای هست براي آدم های عاشق
اونایی که خيلی خودشونو ميبازن
همونایی که جونشونو ميدن
گزينه اي به نام "تنفر"
اينا اونقدر عشق و محبت نثار عشقشون ميكنند
که آدم فكر ميكنه چقدر ساده ميشه از اينا سوء استفاده كرد
اما دريغ از اينكه اونا هم آدم هستن و صبر دارن
و یه جایی اين صبرشون تموم ميشه
و وای به حال روزی که صبرشون تموم بشه
و معشوق دلشونو بشكنه
و تمام آن همه عشق تبديل ميشود به یه "تنفر"