من هرروز در حال جنگ بودم
جنگ برای در آوردن خودم از باتلاق های خون و سرنوشت
من تمام حس های اضافی بودن را تجربه کرده بودم
تمام خون ها و تمام از دست دادن هارا دیده بودم
تمام آن چیزهایی که شب ها از خدا خواستم که نبینم
را دیدم
اما وقتی تمام بدنم پر از خون شده بود
همچو گياهانی
كه عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانهی آنهاست دوباره جوانه زدم
صدآی مادر را شنیدم و
چشم های اشکی را به بالشتم سپردم
و بلند شدم
من مرده بودم اما دویدم ...
دویدم برای لحظه دیگر زندگی
با آنکه زندگی پر از درد بود
اما همواره پر از زیبایی های بود که جوانه های در من به نآمِ (امید) میزد ..
دست های مادر و افتاب و دریا و آن پیرمرد و پیرزن که در پارک نشسته بودند
باعث شدند جوانه بزنم
جوانه زدم
من در مرگ جوانه زدم ...
عزیزم در مرگ ...