من هرروز در حال جنگ بودم
جنگ برای در آوردن خودم از باتلاق های خون و سرنوشت
من تمام حس های اضافی بودن را تجربه کرده بودم
تمام خون ها و تمام از دست دادن هارا دیده بودم
تمام آن چیزهایی که شب ها از خدا خواستم که نبینم
را دیدم
اما وقتی تمام بدنم پر از خون شده بود
همچو گياهانی
كه عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانهی آنهاست دوباره جوانه زدم
صدآی مادر را شنیدم و
چشم های اشکی را به بالشتم سپردم
و بلند شدم
من مرده بودم اما دویدم ...
دویدم برای لحظه دیگر زندگی
با آنکه زندگی پر از درد بود
اما همواره پر از زیبایی های بود که جوانه های در من به نآمِ (امید) میزد ..
دست های مادر و افتاب و دریا و آن پیرمرد و پیرزن که در پارک نشسته بودند
باعث شدند جوانه بزنم
جوانه زدم
من در مرگ جوانه زدم ...
عزیزم در مرگ ...
لب هایش خاورمیانه بود و سیبه گلوش ارتفاعات کردستان
و چشم های که مرا یاد گیلان میانداخت
و خنده های که به خدا قسم
چاه نفتی بود ، پر درآمد .
و آن خطوط زیبایی انهدام بدنش که ..
که گویی ریز به ریزش را ستایش کرده بودم
موهایی هچون اروند و مشکی مانند بختم ..
نمیدانم چطور ؛ زیادی زیبا بود .
مرا یاد مادرم میانداخت مخصوصا وقتی دامن قرمزش را با آن موهای مشکی اش ترکیب میکرد
نآمش را اگر بخواهم بگویم ...
نامش را نپرسیدم اما تا دلت بخواهد در تمام فرهای مویش غرق شدم و
چال گونه اش برای همیشه مرا در باتلاق انداخت ..
آن روز عصر - وقتی در سینما تهران از من خداحافظی کرد
دستش را روی دستم گذاشت
و گفت تو ، لیاقتت دختر بهتری است و
من کافی برای مرد بودنت نیستم
و خواستم لب هایم را روی لب هایش بگذارم تا قطع کردن حرفش زیادی
ناراحتش نکند و دستانش را محکم تر بگیرم و بگویم هیچ دختری را به اندازه تو نمیخواهم
بزار تمام مرد بودنم را فدایت کنم
که یکدفعه دیدم
دیدم پاکت عروسی اش را فرستادند
دعوتم کرده بود ...
پلک بالا میبری دنیا غزلخوان میشود
مرجع تقلید شاعرهاست چشم ناز تو
چه شعر زیبایی باهم انتخاب کرده بودید ..
راست میگوید چشمانت زیباست
بسیار زیبا
اما مگر قرار نبود مرجع تمام شاعر ها نشود ؟
و حالا بعد از تشحیح به همان جارفت ولی این دفعه تنها بود و دستش در دستش نبود باد به لا ب لای مویش می رفت ولی فقط به موی او و هیچ کس دیگر نبود همه چیز همانطور بود ولی حس او جوری دیگر و فهمید که دیگر تنها است