منم قول میدم اگه رفتم به امام علی بگم شما دلتون تنگه واسه نجف و بطلبن همهی ۲۰۱ نفر اینجارو.
فقط زل زده بودم؛ باورم نمیشد که رسیدم.
گفتم من حاجتم همین لحظه بود، چی دیگه بخوام آخه؟
صاحبخونه خیلی تلاش کرد که اسمامون رو حفظ کنه، ولی در نهایت خودش اسم برامون انتخاب کرد:
فاطمه، رقیه، مِلاح.
خلاص؟[یعنی تمام]
Wallflower
صاحبخونه خیلی تلاش کرد که اسمامون رو حفظ کنه، ولی در نهایت خودش اسم برامون انتخاب کرد: فاطمه، رقیه
دختر صاحبخونه [زینب] با کلی شوق و ذوق گفت بیاین اتاقم رو بهتون نشون بدم. نشستیم چندتا از انگشتراش رو درآورد داد دستمون کردیم، بعدش گفت چقدر خوشگله و در نهایت گفت اینا هدیه به شما!
بعدش نشست برای خواهرم لاک زد؛ عراق یه خیابون داره که اسمش شارع سِناتره و کافهها و فروشگاههای لباسِ خوبی داره؛ همینجوری که داشت لاک میزد گفت
با این دستت برو شارع سناتر
با اون دستت حرم امام حسین D: