امروز چهل روز است که رفتی،
اما گویی زمان برای من در اسفند ماه متوقف شده است؛ هر بار که قلم به دست میگیرم تا خاطراتم را بنویسم، اشتباهاً به جای فروردین، اسفند را مینویسم.
در این دو سه سال اخیر، بارها و بارها عزیزانی را از دست دادهام؛ از آن عزیزانی که گمان میکردم تا ابد در کنارم خواهند بود و حتی لحظهای فکر نبودنشان برایم سخت و عذابآور بود.
هر سال با خودم میگفتم: «دیگر کافیست! باید زندگی کنی، باید با وجود نبودنها، با وجود غمها زندگی کنی.»
به خودم میگفتم: «در نهایت همه کسانی که دوستشان داری روزی از تو جدا میشوند؛ میخواهی برای هر کدام تا مدتها زانوی غم بغل بگیری و با زندگی قهر کنی؟»
هر سال با خودم مرور میکردم، شاید بتوانم با مرگ انس بگیرم. اما باز هم شکست خوردم.
غم نبودن شما دوباره مرا از پا درآورد.
در این چهل روز، هر شب دلم میخواست با همهی دنیا قهر کنم که شما را از من گرفتهاند. دلم میخواست وسط شهر، میدان به میدان زار بزنم و پاهایم را زمین بکوبم تا شما را به من پس بدهند.
حتماً تجربه کردهاید که گاهی آدم در اوجِ استیصال، ناگهان “بچه” میشود.
روانشناسی نامش را گذاشته “مکانیسم بازگشت”؛ وقتی دنیای بزرگسالی آنقدر سنگین و غیرقابلتحمل میشود که ذهن، برای حفظِ سلامتِ خودش، عقبگرد میکند به الگوهای امنِ دوران کودکی.
من هم بیاختیار به همان کودک پناه برده بودم؛ همان کودکی که خیال میکرد دنیا با یک بهانهگیریِ ساده، عزیزِ از دست رفتهاش را به او برمیگرداند.
اما چه کردم؟ خیال. با خیال خودم را سرپا نگه داشتم. خیال اینکه هنوز هستید. خیال اینکه هنوز هم در خانهتان نشستهاید و برای یکایک ما دعا میکنید.
سخت بود؛ هر بار که سعی میکردم در خیالم با شما حرف بزنم، دیدنِ نام “رهبر شهید” روی دیوارها، به من یادآوری میکرد که راهِ شما، راهِ رفتن است، نه ماندن در گذشته.
حالا چهل روز است که با این نبودنها کلنجار میروم. دیگر نمیخواهم بچه باشم و بهانهگیری کنم؛ میخواهم همان کسی باشم که شما دوست داشتید:
کسی که با وجودِ تمامِ خستگیها، پایِ ایستادن دارد و پرچم ایران عزیز و اسلامِ قدرتمند را بالا نگه میدارد.
خطاب به سرورمان عجل الله تعالی فرجه الشریف عرضه میدارم با تمام وجود به دعای خاص حضرتتان برای غلبه قاطع بر دشمن چه در صحنه مذاکرات و چه در میدان نبرد دل بستهایم.
- سید مجتبی حسینی خامنه ای
۲۰ / فروردین / ۱۴۰۵