رفتیم خونه همسایه اولش مثلِ این فیلما هست که ملافه ها رو به هم گره می زنن، همون کارو کردیم. اونیکی خواهرم رفت، نتونست بره. بعد من رفتم اصن ببین پایین رو نگاه می کردم تشنج می کردم فکر کن دستات فقط به یه ملافه وصله.
دیگه بابام اومد، سر یه نردبون رو به ملافه بستیم، فرستادیم پایین.
یه نردبون که بین زمین و هوا معلق بود🤌🏻
اینجا بود که من به عنوان سوپرمن خانواده دست به کار شدم.
ببین ینی نردبون به زمین نرسیده بود همینجوری رو هوا بود پام رو ک رو اولین پله ش گذاشتم عین تاب هی میرفت این ور هی میرفت اونور. یهو اصن نردبون اونوووری شد بعد من رو تصور کنین تو اون حالت بین زمین و هوا.
خیلی اصرار داشتم یه کاری رو انجام بدم ولی نشد.
خواهرم بهم گفت: ببین انقدر ناراحت نباش، شاید رزق تو توی این کار نباشه، شاید اصلا مسیر زندگیت یه سمت دیگه باشه.
خیلی بهش فکر کردم.