eitaa logo
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
16 دنبال‌کننده
15 عکس
3 ویدیو
0 فایل
این چیزها رو دوست داشتم. شاید هم این‌ها رو نه. فرستادن‌شون رو. نه برای خودم. نه بقیه. کلاً. عرض کردم که. دوست "داشتم". حالا خیلی مهم نیست دیگه. ولی خب شاید بدم نشه که اگر گذرتون افتاد، بدونید اینا کلاً برای شما بودن. حالا یا خودتون، یا از یاد بردنتون.
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بهنام as me.
*از سریالِ بیمارِاستاندارد/ سعیدآقاخانی‌.
🛌 @WasCalm |
Reza YazdaniReza-Yazdani.Asab-Nadaram(320).mp3
زمان: حجم: 8.7M
یا توی هوام نفس بکش؛ یا تنها بذارم. از ریه‌هام چیزی نپرس؛ که می‌خوام ببارم. چیزی نپرس از شهرمون که حرفی ندارم. از من نپرس. از من نپرس؛ که اعصاب ندارم. 🛌 @WasCalm |
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
• #شما_که_حتما_غریبه‌اید • - شبِ چهل‌و‌سوم: "مجموع زوایای داخلی" شما می‌دانید بی‌پولی یعنی چه؟ احتم
- شبِ چهل‌و‌چهارم: "ریموت که دیگه نیست که!" ریموت در پارکینگ، وسیله‌ای اساسی‌ست. بگذارید موقعیت را شرح دهم. دو در است. یک در کوچک، یک در بزرگ. در کوچک که وقتی به خانه می‌رسی دورتر است، نیازمند زنگ زدن با آیفون است که آیفون بگیر نگیر دارد و راه مطمئنی نیست. کلید مشخصی هم ندارد. در بزرگ، با شماره‌گیری یک شماره باز می‌شود. برای هر خانوار، دو شماره فعال شده که من یکی از آن‌ها نبوده‌ام. تلفن مادرم هم که یکی از آن دو بوده، دیگر در را باز نمی‌کند. پس این یعنی کسی اگر بخواهد در را باز کند، باید زنگ بزند به بابا؛ بابا شماره‌‌گیری کند و در باز شود. اما من از مدت‌ها پیش؛ حدود ۵ سال پیش که این تکنولوژی شماره‌گیری نیامده بود، به ریموتِ قدیمی خانه، احساس تعلق داشتم و تا الان نگهش داشتم و هنوز هم کار می‌کرد. هنوز کار می‌کرد که هروقت به خانه می‌رسیدم، مزاحم بابا نمی‌شدم. خب. دیگر نیست. ریموت دیگر نیست. ریموت، موت شد. جریانش هم ساده است. افتاد در چاله‌ی آسانسور. من تابه‌حال چیزیم نیفتاده توی چاله‌ی آسانسور. ولی بهم گفته‌اند اگر چیزی بیفتد توی چاله‌ی آسانسور، چاله‌ی آسانسور برخلاف خود آسانسور، اتفاق آسانی نیست و بلکه غیرممکن است. چهار دقیقه‌ی مات. نگاه می‌کنم سیاهی بی‌کرانی که آن ریموت از لایش خزیده و رفته افتاده آن تو. می‌دانم هیچ غلطی نمی‌شود کرد. آن‌قدر مات نگاهش می‌کنم که ماتم می‌گیردم. از آسانسور می‌آیم بیرون. مجبورم از حالا دیگر از آن در کوچک که هم پله دارد، هم دورتر است و هم آیفونش از اپراتور بگیرنگیر دارد؛ بروم بیرون. می‌روم. ساعت دوی صبح است. علت این‌که چرا ساعت دوی صبح آمدم بیرون را در روزنوشت روز شانزدهِ اردیبهشت به تفصیل، تشریح کردم. زباله. تردد همسایگان. بی‌ترددی نصف شب. می‌آیم بیرون و حواسم هست در را طوری نیمه‌باز بگذارم که بتوانم دوباره بیایم داخل. قدم می‌زنم و باد دارد می‌برد. مرا، زباله‌ام را و لباس تنم را. اما یکهو نگران می‌شوم. می‌گویم وای. نکند باد این ریموتی که در دستم است را ببرد. این خیلی حیاتی و مهم است. مشت دستی که از زباله خالی‌ست را سفت می‌کنم و می‌بینم نه. خبری نیست از ریموت. آه می‌کشم. مشتم را باز می‌کنم و انگار می‌گذارم باد، تجسم ریموت را ببرد. از باد برای لحظه‌ای حالم به‌هم می‌خورد، اما بعد طوری نوازشم می‌کند که آن حس قبلی حل می‌شود. باید برگردم خانه‌. برنمی‌گردم. نگاه می‌کنم به انگشت سبابه‌ام. یکی‌ست. یک. می‌‌آورمش بالا. در خیابان شاید یکی دو ماشین تردد کنند که آن‌ها به جهنم. انگشت سبابه را می‌آورم بالا و با صدایی که نمی‌دانم چرا می‌لرزد می‌گویم: «فقط یک ثانیه.‌ افتادن یک ریموت لعنتی، فقط یک ثانیه زمان‌ می‌بره. یک ثانیه‌ که به قبل برنمی‌گرده. می‌شه دوباره سفارش داد یکی نوشو بزنن. می‌شه این رو واسه گوشی منم راه انداخت. هزینه‌ای هم اگر داره که نداره فدای سرم اصلاً. اما ستاره‌ها. پنجره‌های بسته‌ی خاموش. ماشینایی که نیستین. نمی‌دونید من چی می‌گم. من دارم از ریموتکم حرف می‌زنم. ریموتکی که پنج سال همه‌جا با من بود. مدرسه، کلاس زبان، پارک، باشگاه، فلافلی، سوپرمارکت، میوه‌فروشی، کافه، جیگرکی حتی. رنگ دکمه‌ی اصلیش رفته بود انقد فشارش داده بودم. یکی از لذتام بود اصلاً. وقتی می‌خواستم بیام بیرون یا برگردم، با این‌که می‌‌دونستم باید ریموتو پایین بگیرم تا بزنه و مثل همین انگشت لرزون، فقط یک ثانیه زمان می‌برد؛ این کارو نمی‌کردم. می‌گرفتمش بالا که نزنه. که هی با یه میمیک عجله‌دار انقدر فشارش بدم که انگار ریموت معطلم کرده و منم خیلی کلافه‌ام که تهش بگم: "اه لعنتی! باز شو دیگه!" احساس می‌کردم سوپراستارم این‌طوری. حالا بالفرض بشه از فردا با گوشیم درو باز کنم. دیگه چه فایده؟ سوپراستار نیستم که. فقط یک ثانیه. اگه درست نگهش داشته بودم تو دستم، گذشته بودیم از آسانسور. اون‌وقت اگه تو چاه فاضلابم می‌افتاد درآوردنش ناممکن نبود. می‌دونید آقایون؟ می‌دونید خانوما؟ من اصل و اساس مسئله‌ام اینه که انگار تو بازی، ابلیتیمو گرفتن ازم. انگار یهو تو یک ثانیه بهم گفتن دیگه سوپراستار نیستی. حالا باید به جای سوپراستاری، مثل استیوجابز روی یه صفحه‌ی لمسی انگشتمو فشار بدم تا در باز شه یا مثل خواستگار، پایین خونه، منتظر زدن آیفون بمونم. دیگه ابرقهرمان‌ نیستم. می‌فهمید یا نه؟ نمی‌شنوید که اصلاً. خوابیدین رسماً.» انگشتم هنوز بالاست. خبر را به والدینم می‌دهم و گویا خیلی اهمیت چندانی، غیر از این‌که چند روز در عبور و مرور اخلال ایجاد می‌شود ندارد قضیه. انگشتم را با دست دیگرم می‌‌آورم پایین و ناخودآگاه چند انگشت دیگر باز می‌شوند. هر یک، نماینده‌ی تعدادی "یک‌ثانیه‌"ی کوفتی و سرنوشت‌‌سازند که کاش طور دیگری رقم می‌خوردند. یک‌ثانیه‌ها چرخ می‌‌خورند در سرم. یک‌ثانیه‌ها، یک ثانیه هم ولم نمی‌کنند. – تریاق؛ ۰۵/۰۲/۲۰ 🛌 @WasCalm
- «بگو شب بخوابه.» • از من‌کم‌تحملمِ حسین‌صفا. 🛌 @WasCalm |
Amir AzimiAmir-Azimi-Leyli-320.mp3
زمان: حجم: 9.3M
این پچ‌پچه‌ها چیست؟ رهایم بکنید. مردم! خبری نیست! رهایم بکنید. 🛌 @WasCalm |
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
• #شما_که_حتما_غریبه‌اید • - شبِ چهل‌و‌چهارم: "ریموت که دیگه نیست که!" ریموت در پارکینگ، وسیله‌ای ا
- شبِ چهل‌و‌پنجم: "روزنوشتی برای بیست‌ویکِ اردیبهشت" صبحِ ۲۲ اردیبهشت، ساعت دَه و سی‌دقیقه، یک ساعت و بیست و هفت دقیقه پیش حدوداً، آزمونی‌ست در انتظار من. آزمونی بوده است در انتظار من درواقع. وقتی این مقدمه را برای روزنوشت ۲۱ اردیبهشت می‌نویسم، آن آزمون را داده‌ام، رفته است. در ۲۱ اردیبهشت، تا جایی که در خاطرم هست، نخوانده‌ام برایش؛ اما اضطرابی هم نیست. در شرایط حساس کنونی که ۲۱ اردیبهشتش با ۲۲ اردیبهشتش تفاوت چندانی ندارد، هر آزمونی در هر روزی که باشد، فدای سرم بشود الهی. تصمیم گرفتم شب امتحانِ ۲۲ اردیبهشت را بخوابم که لااقل وقتی می‌خواهم هنگام نوشتن پاسخ‌های آزمون بگویم "به جهنم" یا شاید هم "به درک"، انرژی داشته باشم. کِی؟ ششِ صبحِ ۲۲ اردیبهشت. پس بنا شد این روزنوشتی که الان دارید می‌خوانید را، بعد از آزمون بنویسم؛ گرچه برای قبل از خواب و قبل از آزمون است. یعنی نوشته‌ای که قرار است قبل از آزمون را شرح دهد، بعد از آزمون نوشته می‌شود و زیرش هم تاریخ می‌خورد ۲۱ اردیبهشت، در حالی که اصلاً برای ۲۱ اردیبهشت نیست، برای بامداد ۲۲ اردیبهشت است، منتهی شما اگر یک روز اردیبهشتی کاری یک نویسنده را (حالا من که نویسنده نیستم؛ نویسنده‌ی نوعی) ‌تا اواسط نیمروز دوم، جزو روز اول محاسبه کنی، یعنی به طور مثال، بگویی از اوایل روز ۲۱ اردیبهشت تا اوایل روز ۲۲ اردیبهشت، کماکان روز ۲۱ اردیبهشت است، گرچه تقویم می‌گوید این روز، ۲۲ اردیبهشت است و ۲۱ اردیبهشت تمام شده؛ تو باز می‌توانی به قاطعیت بگویی روزنوشت ۲۲ اردیبهشت را همیشه و در هر ۲۱ اردیبهشت و در هر ۲۲ اردیبهشتِ هر سالی، می‌توان به جای روزنوشت ۲۱ اردیبهشت نوشت که نه در ۲۱ اردیبهشت نوشته شده، نه بیانگر وضعیت ۲۱ اردیبهشت است و نه حتی با درنظرگرفتن شرایط نوعی ساعت کاری آن نویسنده‌ی نوعی که تعریفش در ذهن هرکس متفاوت و متمایز و مختلف و دگرگونه است، ساعت نوشتار این روزنوشت در ۲۱ اردیبهشت جا می‌گیرد؛ اما مسئله‌ای که هست این است که اگر در روزنوشت‌انبار شخصی من، جای روزنوشت ۲۱ اردیبهشت خالی شود و یکهو از روزنوشت ۲۰ اردیبهشت جامپ‌کات بزنیم به روزنوشت ۲۲ اردیبهشت، بدون این‌که در ۲۲ اردیبهشت هم که شده، حتی با اعمال شاقه، شرح دهیم در واپسین ساعات ۲۱ اردیبهشت که درواقع جزئی از ۲۲ اردیبهشت است، چه بر ما گذشته است و ما چه کرده‌ایم؛ هم منزلت ۲۱ اردیبهشت را پایین آورده‌ایم، هم ۲۲ اردیبهشت با دو روزنوشت که یکی روزنوشتِ خودِ ۲۲ اردیبهشت است که در روز جریان دارد و یکی روزنوشت ۲۱ اردیبهشت که به ناحق به نام روزنوشت ۲۲ اردیبهشت می‌خورد؛ پررو می‌شود قطعاً. حالا این‌که چرا باز با نادیده‌گرفتن روزنوشت ۲۱ اردیبهشت؛ ۲۲ اردییهشت کماکان ۲ روزنوشت دارد که یکی حق ۲۱ اردیبهشت است و دیگری حق خود ۲۲ اردیبهشت را من نمی‌دانم. از ۲۲ اردییهشتی که حالا درونش قرار داریم بپرسید‌. اما وظیفه‌ی من به عنوان یک روزنوشت‌نویس ساده که مزدی هم از کسی دریافت نمی‌کنم، چه ۲۱ اردیبهشت، چه ۲۲ اردیبهشت؛ این است که برای احقاق حق روزنوشت روزهای مختلف اردیبهشت‌های هرسالی بکوشم. حالا وگر مراد نیابم هم که به درک. راستی مقدمه قرار بود خیلی کوتاه باشد؛ چون حرف‌ مهمی داشتم که می‌خواستم درباره‌ی ۲۱ اردیبهشت بزنم. اما یادم رفت چه می‌خواستم بگویم. ای بابا. – تریاق؛ ۰۵/۰۲/۲۱ 🛌 @WasCalm |