eitaa logo
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
15 دنبال‌کننده
15 عکس
3 ویدیو
0 فایل
این چیزها رو دوست داشتم. شاید هم این‌ها رو نه. فرستادن‌شون رو. نه برای خودم. نه بقیه. کلاً. عرض کردم که. دوست "داشتم". حالا خیلی مهم نیست دیگه. ولی خب شاید بدم نشه که اگر گذرتون افتاد، بدونید اینا کلاً برای شما بودن. حالا یا خودتون، یا از یاد بردنتون.
مشاهده در ایتا
دانلود
127Jahan.mp3
زمان: حجم: 7.4M
جهان؟ نباشد اعتباری باین جهان. نباشد اعتباری باین روان. چو خواهی اعتبار از آن؟ 🛌 @WasCalm |
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
• #شما_که_حتما_غریبه‌اید • - شبِ چهل‌و‌یکم: "عصبانی نیستم" می‌پرسد چرا انقدر دیر حاضر می‌شوی. خب. س
- شبِ چهل‌و‌دوم: "الاغیسم" امروز، ۸ می، روز جهانی الاغ بود. خیلی فکر کردم چطور می‌شود از یک الاغ نوشت. به نتایج جالبی رسیدم که در امتداد روزنوشت امروز، برایتان شرح خواهم داد. پرداخت اول: می‌شود الاغ را نماد باربری دانست و این‌ را به انسانی که همواره مثل الاغ برای دیگران بار می‌کشد و مزدی دریافت نمی‌کند؛ نسبت داد. می‌شود الاغ را این‌طور دراماتیک توصیف کرد که او هم بدبختی‌ست مثل خیلی از ما الاغ‌ها که تا شمه‌ای محبت می‌بینیم، الاغ می‌شویم. کل بار غم و بدبختیِ طرف را می‌گذاریم پشتمان، می‌دویم که به مقصد برسانیمش. اما نمی‌دانیم که بار غم و بدبختی دیگران، کج است. به منزل نمی‌رسد. آخرسر دنیا برمی‌خیزد و تکان ریزی می‌خورد و ما الاغ‌ها را به جوب می‌فرستد، آن هم با پای شکسته. آن‌چه سعادتمند می‌شود، غم‌های دیگران است که به دست آب روان سپرده می‌شود. پرداخت دوم: می‌‌توانیم الاغ را نماد زیبایی بدانیم و به یارمان هرازگاهی بگوییم تو چقدر قشنگی د آخه الاغ. اما یار اگر از جنس شوخی‌های خاص ما آگاه نباشد، ممکن است با سُمش بزند توی فکمان. الاغ است دیگر‌. خودت گفتی الان. این پرداخت شاعرانه به الاغ را خلاصه توصیه نمی‌کنم. حالا بالفرض طرف هرقدر هم که مثل الاغ زیبا. جلوی رویش نباید بگویی که. عه. پرداخت‌ سوم: الاغ معروف است به سلسله فعالیت‌های مکانیکیِ غریزی‌اش که سخت هماهنگ می‌شود با خواسته‌ی انسان‌ها. تو، نویسنده‌ی شیرین، می‌توانی هرازگاهی که خواستی طنز سیاسیِ اصلاحیِ ریزِ ظریفِ بی‌کارکردِ نه‌سیخ‌بسوزه‌نه‌کبابی بنویسی و دل مردم عصبانی‌ات را ببری مثلاً؛ این مثل را برای مسئولینی که طرف انتقادت هستند به کار ببری. البته این را توصیه نمی‌کنم چندان. چون دیگر مشتری ندارد این طنزهای بی‌ضرر. طنز خطرناک را برگزین با رفتارهای خطرناک. این الاغ و شاخصه‌ی جالبش را جای دیگری خرج کن. این‌ها دهه‌ی نود ساختارشکن بود جوان منتقد من. پرداخت چهارم: گیر کردن الاغ توی گل. خر گیر می‌کرد البته اما الاغ کم‌تر از این نیست که توی گل گیر کند. دل دارد و می‌تواند هرجا خواست گیر کند. این را می‌شود نسبت داد به کلاً همه. هرکسی را می‌بینی برداشته کلی آب ریخته بر مساحت خاکی‌اش. یا نه. برداشتند کلی آب ریختند بر مساحت خاکی‌اش. یا بدتر. برداشتیم کلی آب ریختیم بر مساحت خاکی‌اش. و او هم گیر گرده در آن. من، تو، او، شما و ایشان؛ هر یک به طریقی در‌‌ گِلی گیریم. ادا و اطوار درنیاور دیگر. شاید بپرسی کرامت انسانی چه می‌شود؟ باید بگویم این را از مسببش بپرس که ما را برای اولین بار با گِل آشنا کرد. ما الاغ‌های شادتری بودیم. ببخشید.‌ آدم‌های شادتری. پرداخت پنجم: خر ضریب هوشی‌اش پایین است. پاشو. پاشو و شروع کن. هر جناح سیاسی‌ای که داری، تندرو شو. رادیکالیسم را به اوج برسان. ساید مقابلت را شدیداً مورد هدف قرار بده و با حروف غلیظ و کشدار و پرطنین، دهنش را صاف کن که: «چرا نمی‌فهمییییی؟ د الاغ!» و مطمئن هم باش که او با این کار خیرخواهانه‌ی تو هدایت می‌شود و از فردا می‌آید توی تیم خودت. آره. حتماً. می‌آید. فقط قبلش پیغام من را دریافت کن که: «چرا نمی‌فهمییییی؟ د الاغ. این راه هدایت انسان‌‌ها نیست.» ملاحظه فرمودید که. الاغیسم حتی دامان کسی که پیشنهادهای الاغی می‌دهد را هم می‌گیرد. الان نیازمند کسی هستیم که بیاید و به خودِ من بگوید: «چرا نمی‌فهمییییی؟ د الاغ.» و یک نفر هم به او و بعد هم یکی‌ دیگر به او. اساساً همه‌ی ما فکر می‌کنیم با یک مشت الاغِ کم‌ضریب‌هوشی طرفیم. در الاغ‌بودن هم که. دست بالای دست بسیار است. اما از میان همه‌ی این پیشنهادهای جالب و وسوسه‌انگیز، من کدام را باید انتخاب کنم؟ من روی‌ پرداخت ششم دست می‌گذارم. روی این مقوله که: «الاغه! چرا یورتمه می‌ری؟» می‌بینید چه سؤال انديشمندانه و خارق‌العاده‌ای پرسیده شده از الاغ در این شعر؟ می‌بینید چقدر قابل تعمیم است؟ آدم می‌خواهد صاف بایستد روبه‌روی کسی که دوستش دارد، اما او هی در می‌رود و فریاد بزند که «الاغه! چرا یورتمه می‌ری؟» این پرداخت، هم به اندازه‌ی کافی رمانتیک است و هم انديشمندانه. به همین جهت، روز الاغ را به هرکسی که یورتمه می‌رود و نمی‌خواهد و نمی‌گذارد با هم در آرامش زندگی کنیم؛ تبریک می‌گویم. – تریاق؛ ۰۵/۰۲/۱۸ 🛌 @WasCalm |
Safir, Otagh Band1646225290_Safir, Otagh Band - Ghaapkhoone.mp3
زمان: حجم: 5.5M
مشنگه پادشاست تو شهرِ مَنگا؛ بده‌بستون دارن با هم مشنگا. "فهم و شعور و سواد نداریم؛ با جُلُنبری پول درمی‌آریم" 🛌 @WasCalm |
- من الان سه‌تا راه‌حل بیش‌تر ندارم: یکی این‌که خودمو بکشم راحت شم. دو این‌که افسرده و مشنگ و خل و چل شم. راه سوم، به‌نظر من اینه که معتاد شم، که لااقل خوش بگذره.
– چراگریه‌نمی‌کنی؟/ علیرضامعتمدی‌.
🛌 @WasCalm |
Reza KoolghaniReza Koolghani - Khashmo Hayahoo (320).mp3
زمان: حجم: 3M
افکارِ منحوسی، توی سرش چرخید. از روسریش رد شد؛ به پادری پاچید. پاچید رو کفشم؛ یعنی "برو بیرون" یعنی که: «دور شو! - دور از من و تهرون -» پاچید رو آیفون؛ یعنی که "برنگرد!" هی با خودم می‌گم...؛ می‌گم: «نترسی مرد!» 🛌 @WasCalm |
• "قصه‌ی آن استکانی که دستم شد، آن دستی که استکانم شد و.‌.. تو" •
[این، عنوانِ این شعر بود.]
لیوانِ چایی‌ام، در دست من شکست دستم که زخم شد، زخمِ مرا نبست گفتم: «مگر تورا، دل نیست؟»؛ گفت: «هست.» گفتم: «ز ما نسوخت؟» گفتا: «در آتش است.» پرسیدمش: «چرا پس چشمِ خویش بست؟» گفت: «این خیالِ توست! ای بی‌خیالِ مست! بیرونِ از خیال، اعماقِ دوردست، دور از حقیقتت، منزلگهم شده‌ست.» او محو می‌شد و تصویر می‌گسست حل مانده استکان در ذره‌های دست آن خرده‌شیشه‌ها در خونِ من نشست لبخند زد، سپس از شیشه، دست رست دستی که شیشه ماند بر جسمِ خسته هست در شیشه مانده خون از بازوان به شَست هم شیشه هست و دست؛ یاد تو نیز... جَست. – تریاق؛ - بیست‌و‌پنجِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm |
RastaakRastaak-Raghs-320.mp3
زمان: حجم: 12.9M
که می‌خوابم و
خواب، مرگه فقط.
که پا می‌شم و بالشم خونیه. 🛌 @WasCalm |
🛌 من‌قبل‌از‌شما‌خیلی‌"راحت"‌بودم.
• #شما_که_حتما_غریبه‌اید • - شبِ چهل‌و‌دوم: "الاغیسم" امروز، ۸ می، روز جهانی الاغ بود. خیلی فکر کرد
- شبِ چهل‌و‌سوم: "مجموع زوایای داخلی" شما می‌دانید بی‌پولی یعنی چه؟ احتمالاً می‌دانید. بروبچ این‌جا این‌کاره‌اند. استادند در بی‌پولی‌شناسی و کشف زوایای مختلف فقر. ما می‌دانیم مجموع زوایای داخلی یک فقر، هرگز به مثابه مثلث، ۱۸۰ درجه و یا به مثابه چهارضلعی، ۳۶۰ درجه نخواهد بود. مجموع زوایای داخلی یک فقر، برابر است با عددی که حاصل می‌شود از مجموعِ زوایای داخلی و خارجی حاصل از شکافتگی‌های همه‌ی انسان‌ها در برهه‌های مختلف زندگی‌شان که عدد بی‌حسابی‌ست. یاد دارم کتاب اقتصاد دهم، می‌گفت ۱/۴ میلیارد نفر از مردم جهان در فقر مطلق‌اند. چون این قضیه شوخی بردار نیست و در همان کتاب، قید می‌شود هر ۴ ثانیه یک کودک بر اثر گرسنگی جان می‌سپارد؛‌ شوخی‌ بی‌مزه‌ای که با مقوله‌ی فقر مطلق آماده کرده بودم را نمی‌گویم. برمی‌گردم به سؤال ابتدایی‌ام. شما می‌دانید بی‌پولی یعنی چه؟ لابد می‌خواهید مثل ویکی‌پدیا بگویید این واژه ابهام دارد و هم صفحه‌ی ویکی‌واژه‌ی بی‌پولی را نشانم‌دهید و هم بی‌پولیِ حمید نعمت‌الله را. خب من جفتش مدنظرم نیست. چون جفتش را همه می‌دانند. من دارم از احساس بی‌پولی حرف می‌زنم. آدم‌ها ممکن است در همان فقر مطلق باشند و در یکی از همان چهار ثانیه یک بار ها هم، بر اساس گرسنگی بمیرند؛ اما باز احساس بی‌پولی نکنند. احساس بی‌پولی، جایی‌ست که تو پول را ببینی. یعنی ببینی یک پولی هست؛‌ اما برای تو نیست. جایی که تو پولی را نمی‌بینی که باشد، اما برای تو نباشد؛ طبعاً احساس بی‌پولی هم نمی‌کنی دیگر. چون اصلاً به فکرت هم شاید نرسد که پولی قرار است باشد که حالا من باید آن را داشته باشم. این‌ها را چرا گفتم؟ چون از صبح به نتیجه‌ی جالبی رسیدم و آن هم این است که این ماجرای قطعی اینترنت، چیزی شبیه به احساس بی‌پولی‌ست. شاید از آن هم بدتر. این یعنی ما می‌دانیم یک اینترنتی هست. اما دست ما نیست. می‌دانیم فقط کمی آن‌طرف‌تر از مرز کشورمان، در کشور دوست و همسایه، ترکیه؛ اختلالی در اینترنت یافت نمی‌شود. می‌دانیم همان مطبوعات‌چی‌ای که ما را وادار به دوست‌داشتن این وضعیت می‌کند، اکسپلورگردی‌اش قطع نمی‌شود. می‌دانیم هستند کسانی که کیلو کیلو پول اینترنت بین‌الملل دارند که محتوای آن اکسپلور را تأمین کنند. می‌دانیم شاید همسایه‌ی بغلی‌مان میلیونی خرج کرده و حالا دارد به صورت محدود استفاده‌هایی می‌کند از اینترنت. این‌ها را می‌دانیم و این جایی‌ست که هر لحظه بی‌اینترنتی، از بی‌پولی هم سخت‌تر می‌شود. این‌جوری که هی به دست دیگران نگاه می‌کنی و می‌بینی دست خودت خالی‌ست. می‌بینی به جای دنده‌کبابِ شاهکاری چون تلگرام، مجبوری سویایِ روبیکا سق بزنی. آخرسر جلوی دوست و همسایه از بی‌اینترنتی خجالت می‌کشی و تصمیم می‌گیری آن تتمه‌ی حسابت را خرج یک مقدار نحیفی وی‌پی‌ان و کوفت کنی تا صورتت را با سیلی سرخ نگه داری. چون زشت است به‌هرحال. تو یک زمان فعال‌ رسانه‌ای‌ای بودی برای خودت. بی‌اینترنتی حتی از منظر گفته‌ها و افاضاتِ حامیان بی‌اینترنتی هم شبیه بی‌پولی‌ست. دیگر انقدر دیدیم آن صحنه‌ها را که تروماتایز شدیم اما به‌هرحال به خاطر آورید آن‌جایی که فلانی می‌گفت مردم جای فلان، فلان بخورند تا گذر کنیم از فلان دوران و فلان؛ بعد خودش را می‌کشتی، یقیناً لب به فلان نمی‌زد. این همان است. این همان کوفت است، فقط دردناک‌تر، چون حقِ بدیهی‌تری به‌نظر می‌رسد. این غائله‌ی اینترنت طبقاتی، در هر سطح و با هر ضرورت و هر کوفتی؛ دیوانه‌کننده به نظر می‌رسد. تو باز برای بی‌پولی یک امیدکی شاید داری که سر برج می‌شود، اول ماه حقوق می‌گیریم. یکمی، یکمی درمی‌آییم از این وضع. الان سر برج و ته برج و وسط برجمان فرقی نمی‌کند. دیگر حتی ربطی به تلاش و تلاش نکردن هم ندارد. هرکسی که زودتر چاره اندیشیده، رفته حسابی خود را معطر و مزین کرده به عطرِ پاچه‌ی فلان‌کسک، حالا یک چیزی گیرش می‌آید. حالا این وسط منی که بی‌پولم چی؟ تویی که هر روز خدا تومن پول اتصال نسبی به اینترنت بین الملل می‌دهی چی؟ من‌وتو چی؟ من‌وتو هیچی باباجان. هیچی. همان بهتر که هیچی. تخصیصِ رایگانِ این چیزها از گوشت گراز حرام‌تر به‌نظر می‌رسد. به‌نظر می‌رسد البته. من که نخورده‌ام. نه گوشت گراز را، نه اینترنتی که برای همه است را. من‌وتو فقط می‌فهمیم که بی‌اینترنتی با همه‌ی شباهت‌هایش به بی‌پولی، یک‌جا توفیر دارد و آن هم این است که: مجموع زوایای داخلی یک بی‌اینترنتی، برابر است با عددی که حاصل می‌شود از مجموعِ زوایایِ داخلی شکاف‌های انسان‌ها میانِ طبقات مختلف زندگی‌شان. – تریاق؛ ۰۵/۰۲/۱۹ 🛌 @WasCalm |