🛌 منقبلازشماخیلی"راحت"بودم.
«ببینید. من قبل از شما خیلی راحت بودم.»
امتدادِ دیوانهای از "۴۰۵/۰۲/۰۱" تا فراموشی.
- یک فاصله برای سطر بعد (که راههای ارتباطیست) -🎣 طعنهی نازدهای هست اگر: • @MeIntoxicated 🏹 طعنهی نازده؛ ناشناسانه: • https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_addh4jc&btn=سخنچین.مثلاً 🛼 هشتگهای مهم و دسترسیِ جالب: • https://eitaa.com/WasCalm/116
- یک فاصله برای سطر بعد (که دیگر پلتفرمهاست) -🦚 سروشم: • https://splus.ir/WasCalm 🦜 روبیکایم: • https://rubika.ir/WasCalm *یادتان باشد که گلها را نَکَنید؛ اگر هم میکَنید؛ قلمه بزنید، و در خاک دیگری بکارید. و اینکه هرگز پایین خانهی مردم داد نزنید. همدیگر را هم دوست داشته باشید. از پیشم هم... نروید. 🛌 @WasCalm
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«اگه میخواستم بشنوم؛ کتاب میخوندم.»
- ۲۳ آوریل؛ روز جهانیِ کتاب.
🛌 @WasCalm | #حقیقت_کوچیکا
Reza Yazdanireza.yazdani-naghshe.jahan(320).mp3
زمان:
حجم:
9.1M
• "خیال" •
- بخشِ یک از سه.تورو آرزو کنم جای همه نداشتنام غمتو درو کنم جای تموم کاشتنام ولی روزی میرسه میشکنه سد اشکِ من پسِ آجر آجر از نگفتهها گذاشتنام تورو مینویسم از پشتِ حقیقتی که "بود" از شبِ خیالِ سردِ بیهویتی که "بود" دادمت به دستِ باد، بدتر از این چه شکلیه؟ واقعاً حاشا به این مرام و غیرتی که "بود" آرزوهای نگفته خیلیان که باقیان همدمای بعدِ تو لحظهان، اتفاقیان شبای بعد تورو به حافظهام نمیسپرم همه میخوان آرومم کنن؛ یه کوچه ساقیان من میخوام دلم کنار بیاد اگه حقیقته من دلم میخواد کنار نیاد و این مصیبته من یه گوشه، تو یه گوشه؛ دلم! این چه رینگیه؟ وقتی بخیههای باز اون روی شقیقهاته به گمونم آخرش سر بره حوصلهام؛ برم غمشو جا بذارم بیرونِ از دلم؛ برم وقتی کل جونِ من پی صداشه من چطور غمشو که ول کنم حل میشه مشکلم؛ برم؟ تورو مثلِ وقتی که بابام باهام حرف میزنه مث وقتی که مامانم میگه عاشقِ منه عاشقونه میپرستمت؛ مثِ همون سحر، که فرشتهها میگفتن «این همون که میگَنه!» – تریاق؛ - هشتِ فروردینِ هزاروچهارصدوپنج. 🛌 @WasCalm | #غزل_نشد_خیال_من
- «اگر جز این بود چرا میبایست به این سرنوشتِ کثیف دچار بشوم؟»
• از ملکوتِ بهرامصادقی.
🛌 @WasCalm | #اگه_میخواستم_بشنوم
Sara Heidari & Rian4_5877259812219132711.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
• #شما_که_حتما_غریبهاید •
- شبِ سیوپنجم: "قدر خودشو نمیدونه..."
اینکه هنوز هستم را افتخار بزرگی میدانم. چه هستم مهم نیست. همین هستن را پاس میدارم. اما همه اینطور فکر نمیکنند. دستکم دربارهی من. من فیلم زیاد دیدهام و شعر هم کمی خواندهام و خب. بلدم نقش آدمهایی که چیزی بارشان است را بازی کنم. این، آنجاییست که دیگر هستن من انگار کفایت نیست.
ناراضی نیستم از وضعیت. اما در قصهی امروز؛ وقتی نگاه میکنم به انگشتانم و حسی که اینروزها به آن ناکافیبودن میگویند؛ ثانیهای یک بار میرسم به حرف پدرم که میگوید "قدر خودش رو نمیدونه". نمیدانم واقعاً؟ نمیدانم که نمیدانم واقعاً یا میدانم و با اینکه قدرم را میدانم اینچنین میکنم. اما فکر میکنم چیزی این میان درست نیست.
آن هم این است که من شاید چند کلمه از نفر عقبیم بیشتر بلد باشم. اما هنوز چند کلمه از نفر جلوییم کمتر بلدم. ضمن اینکه ما داریم دربارهی کلمه حرف میزنیم. فرم کلی انگشتهای من و نفر عقبی و نفر جلویی بهطور کلی شبیه هماند. راستش من با همهی مانورهایی که در زندگیام روی "انگشتها" دادهام؛ حالا که نگاه میکنم، میبینم این انگشتها را کلمهها باد میکنند و خب کلمهها هم که... هرچه ثقیلتر، باد هوایشان سنگینتر.
حالا دو راه دارم. راه اول مثل دروغ است. مرا کمحافظه میکند. بهطوری که یادم میرود من اینی که میگویم نیستم. این راه این است که این رول را ادامه دهم و با مطالعهی کتب سنگین و در ابعاد گستردهتر، رهبری جمعهای روشنفکرانهی ادایی و تصاحب قلوب در سالهای آینده به واسطهی "کلمه"؛ این انگشتها را خیلی باد کنم و واقعاً تأیید کنم که من باید بهترین باشم؛ چون هستم.
راه دوم هم صادقانه است، هم هوشمندانه، هم منطقی، هم بهلولمآبانه و هم واقعی. اما سخت. خیلی سخت. خیلی خیلی سخت. خیلی خیلی خیلی سخت. خیلی از ادا درآوردن سختتر است. آدمها فکر میکنند بازیگرها واقعاً کار سختی دارند که نقش بازی میکنند. اما کار سخت را کسی دارد که تلاش میکند تا واقعاً در زندگیاش به آن نقش برسد، بیآنکه ادا درآورد. فکر کنم راه دوم روشن شد؛ نه؟
خب. مسلماً انتخاب من این است. اگر به من باشد؛ من هرگز بهترین بودن را انتخاب نمیکنم. چون بهترین بودن به نسبت سایرین، هرگز انتها ندارد. بهترین بودن قدرت میآورد و قدرت، عطش و عطش؟ سرآغاز پستشدن. به همان مرتبهای که آدمی بالا میرود. خب. چیزی که واضح است این است که من نمیخواهم پست شوم.
اما راستش را بخواهید؛ هیچکس باور نمیکند که آقاجان. به والله که هرکسی در خودش، بهترینِ یک چیزیست. این قیاسها که پایان نمیپذیرند هیچوقت. من هم اگر بهترینِ چیزی باشم؛ در قیاس با خودمم. آنطرفتر، دست بالاتریست که رسیدن به آن، آدم را در درازمدت وارد یک بازی بچگانهی مار و پلهای میکند که زدن دارد و سرمایهداروارانه، لهکردن آدمها را سرلوحه قرار میدهد.
راه دومِ من این بوده و هست. اینکه بیآنکه ادایی درآورم، نقش بازی کنم، ماروپله بازی کنم و بخواهم استخوان کسی را نردبان کنم؛ از اینکه امروز فهمیدم چهارم شدم خوشحال باشم و نه برای اینکه کسِ دیگری چهارم شود؛ صرفاً برای اینکه دفعهی بعد خودم سوم شوم تلاش کنم. شاید در عمل تفاوتی نکند. بههرحال اگر فیالمثل منِ چهارم، قرار باشد سوم شود؛ یک نفر سومی اینوسط باید چهارم شود و چارهای هم نیست. اما نیت من، جنس رفتار من، جنس بازی کردن من، جنس چهارم شدن آن نفر سوم و جنس انتخابهای بعد مرا مشخص میکند.
این راه، انگشتانم را باد نمیکند. بلکه آنها را از درون قوی میسازد. شاید خیلی شعاری. شاید خیلی کلیشهای. اما جوهرهی اصلیش در همین است که من در درجهی اول خوشحال باشم از اینکه هنوز "هستم". حالا چه سوم، چه چهارم.
- تریاق | ۱۴۰۵/۰۱/۰۳
🛌 @WasCalm | #شما_که_حتما_غریبهاید